بازی یلدا در وبلاگستان
پنچ چیز که در مورد من نمیدانید. (از بلاگ سلمان) بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه.
لینکها به ترتیب زمان مرتب شدهاند:
نقدي برپديده يلدا بازي و اثرات آن بر بلاگستان ؟
ـ۱۲ کلیک
weblog.negaheno.ws
فكر كنم ، الان ديگه موقع آن رسيده است كه نقد و تحليلي بر پيديده يلدا بازي كه امسال به ابتكار يكي از بلاگرها و به تقليد از يك بلاگر خارجي ، رواج پيدا كرد و تقريبا درهمه بلاگستان در اندك زماني گسترش پيدا كرد ، بكنيم ؟ نوشته زير تركيبي از دو نظر رفتار شناسانه دو بلاگر كه يكيش خودم هستم ، پيرامون اين پديده ميباشد ، اميدوارم كه نظراتتان را بعد از خواندن مطالب برايم ارسال كنيد تا از من هم از درصد خطا يا خلوصم آگاهي بيابم .
بازی های وبلاگی
ـ۸ کلیک
mahdoone.blogfa.com
......... حرف اول: چقدر تازگیا به من خوش می گذره با این بازیایی که گاهی گداری راه می افته تو وبلاگستان. مثل همین بازی اخیر یلدا. بگذریم که در مورد این بازی من سعی کردم با شخصیت باشم و بدون دعوت وارد بازی نشم و هیچکی هم مرام نذاشت منو دعوت کنه!! حالا....
بازی یلدا
ـ۱۵ کلیک
mahroo5981.blogfa.com
از هادی حیدری عزیز بسیار ممنونم که به یاد من بودو منو به "بازی یلدا" دعوت کرد.در این "یلدا بازی"باید شخص واقعیاتی را آشکار نماید که یا دیگران ازآن بی خبر بوده اند یا اصلن قرار نبوده خبردار بشوند.این کار به نوعی خودزنی شبیه است امیدوارم در نوشتن آن واقعیات دچار خودسانسوری نشوم...
تلخ ترین و وحشتناک ترین بازی یلدا :(
ـ۵۹ کلیک
atkarikator.persianblog.com
یادمه وقتی 3 سالم بود به خاطر اینکه خواب بعد از ظهر پدر رو بهم زدم و خواهرم هم شریک جرمم بود ، پدرم ما دو نفر رو نشوند جلوی همدیگه و به هر کدام یک شیلنگ آب داد ( خدا رو شکر که اون موقع گاز کشی در کار نبود !!) و گفت همدیگر رو محکم بزنید و خودش هم با یک شیلنگ بزرگتر بالای سر ما واستاده بود و گفت اگه همدیگر رو نزیند من میزنمتون و ما به خاطر اینکه میدانستیم اگه پدر بزند ، پدر صاب بچه را در میاره ! با چشم گریان و همینجور که مثل چی اشک میریختیم ! محکم به سر و صورت همدیگه میکوبیدیم ! ( خواهرم منو ببخش )
اين خيابانها غريبهند...
ـ۸ کلیک
www.persianblog.com
... از این پنجههای بانمک که خیلیها نوشتند من خیلی ندارم بنویسم. شاید چون سوتی کم دادهام و همانها که دادهام هم آنقدر وحشتناک نبودند که یادم نروند! کودکیهایم به بزرگ شدن ِ نسبتاً بیدردسر گذشت و نوجوانیهایم به ... به، بزرگتر شدن ِ کمی با دردسرتر. جوانیهایم به جستجوی تو! ... ۶. بگویم از چیها میترسم؟ به ترتیب از: سوسک – زلزله! – نعرههای جنس ِ نر – شبی که تو کنارم نباشی... مممم ... و حوصله دارید بگویم از چیها متنفرم؟ از کلمهئ "عزیزم"! (به جز آن وقتهایی که از زبان تو جاری میشود آن هم خطاب به شخص من نه کس دیگر!) از ایستادن توی صف! جایی که باید منتظر بمانی تا عموماً حقّت را از دنیا بگیری! و ممکن است اصلن گیرت هم نیاید! بیشترتر هم، از وقتی که پشت تودهئ انبوهی از جمعیت باشی که هر کس زرنگتر است، می بَرد و کلاه بقیه پس معرکه است. شبیه آموزش دانشکدهمان روزهای لعنتی ثبتنام ! (زمان ما این کارها اینترنتی نبود که!) یا شبیه ایستگاههای تاکسی و اتوبوس، صبح ها و عصرهای باران و برف زدهئ تهران! (هی!... یادش بخیر!) ... خارج از نوبت دو تا بسه! . چند تا هم بگویم چی دوست دارم و بروم... پیشتر، عاشق این بودم که تا هوا تاریک می شود از خانه بزنم بیرون! پیادهروی در نیمه شب، رؤیای بی نظیر من بوده و هست که تا در خانهئ پدری بودم امکاناتش نبود و حالا هم که هست در این هوا کار دور از عقلی به نظر میآید! ولی به خودم وعدهئ شبهای خیالانگیز بهار ۸۶ را دادهام برای این شاعرانگیها، آن هم لب زایندهرود! آن هم با دستهای تو حلقه بر کمر! چه شود ... در عوض، این زمستاني، عاشقم که تا هوا روشن میشود و تا تو میروی پی دو لقمه نان، من یک بشقاب نان ریزِ ریز تیلیت کنم برای گنجشکهای اصفهان، کوی استاد شهریار....
بازی یلدا: قاف (ورژن دو)
ـ۷۳ کلیک
www.persianblog.com
راهنمایی بودم. سینما کار زشتی بود. کار زشت هم گناه بود. نفْس امّاره ی بالسوء گولم زد، کفشهای شیطان را پوشیدم و پیاده راه افتادم. پیاده، تا در راه ِ گناه کمی زجر هم کشیده باشم. در مسير، برای کاستن گناه ذکر میگفتم. واقعی ترین نبرد شیطان و خدا در من. ذکری که با ریتم گامهایم همراه شود. ام می ی جی ب ال مظ طر ا ذا د عا ه و یک شف الس سوء. علی و غول جنگل داشت.
بازی یلدا: دوست دار سقراط
ـ۱۲۵ کلیک
www.persianblog.com
دوست داشتم با مسائل انساني سروكار داشته باشم و فكر مي كردم تنها راه رسيدن به آن آخوند شدن است. تنها در دانشگاه بود كه فهميدم علوم انساني غربي هم وجود دارد و مقصود من در حوزه برآورده نمي شود.
مرحله ی بعد: نسل متولد شده "بعد از جنگ" اعتراف می کند (۳)
ـ۱۴ کلیک
khanumkuchulooo.blogspot.com
...آخه تصويري كه از اسم نسيم توي ذهنم مياومد يه دختر خيلي قشنگ و لاغر بود ولي تصوير اسم نسرين دقيقاً به اين دوستم ميخورد يه دختر تپل و گرد و مو مشكي.
