لینکها به ترتیب امتیاز مرتب شدهاند:
مادرم قده یه عروسک بود که مادر شد
ـ۸۵۰ کلیک
shatot2.wordpress.com
مادرم هنوز عروسک بازی میکرد که حسن اقا با یک دستمال پر از اسکناس دو تومنی امد اون رو از باباش خواستگاری کرد و با خودش برد! حسن اقا میگه: زهرا اِنقَد کوچیک بود که تا چند وقت مِترسیدُم بهش دست بزنم! حسن اقا یک شب دیر امد خانه ... مادر گفت حسن اقا کجا بودِن؟ و بجای جواب کتک خورد... و یاد گرفت هیچ وقت به حسن اقا نگه کجا بودی! مادر گریه کرد و گفت: غِلَط کردُم! حسن اقا نَزن غلط کِردُم ...! چند وقتی که گذشت مادرم شد مادر! هنوز بچه بود که بچه دار شد! مادر بچه داری بلد نبود! نصفه شب بچه دل درد شد و گریه کرد...حسن اقا بلند شد و داد کشید: یا خفه اش کن یا الان پرتش مُکُنم تو کوچه! مادر ترسید...مادر زود باور بود...مادر بچه سال بود...مادر گفت: چشم حسن اقا ... نَنداز بچمه تو کوچه ...الان ساکتش مُکُنم! نندازش تو کوچه حسن اقا! تو کوچه سگ دره... بچمه مُبُره! مادر بچه را برد توی زیر زمین ... مادر تا صبح از موش ها ترسید و گریه کرد! اما خوشحال بود که حسن اقا بچه اش را پرت نکرده توی کوچه...! ......
خانه خالی هست در خِذمَت بشِم ابجی ...! / تلخ نوشته ها
ـ۵۸۴ کلیک
shatot.wordpress.com
گاهی دلم به درد میاد تو این شهر لعنتی ! شهری که دوستش دارم اما خیلی چیزاش عذابم میده ! سر ظهر بود که صد متر جلوتر از من دختری داشت توی پیاده رو میرفت و دوچرخه سواری تند از بغلش گذشت و با دست به پشت باسنش زد ؛ طوری که دختر جیغی کشید و افتاد ! با عجله دویدم و دوچرخه سوار فرار کرد ...! دختر بد جوری ترسیده و بغض کرده بود ! زود خودش رو جمع و جور کرد ! چهره اش طوری بود که احساس کردم نباید برم جلو ... فقط بهش گفتم نترسه با فاصله میام تا خونشون تا سر و کله دوچرخه سواره دوباره پیدا نشه ! چند روز پیش هم پنج راه سناباد دوتا دختر که ظاهرا خسته شده بودند روی پله های یه ساختمون نشستند ... به فاصله دو دقیقه چند تا موتوری و دوچرخه و ماشین دورشون رو گرفتند و هی اونا رو دعوت به سوار شدن میکردن ! خیلی از قسمت های شهر اگه خانمی ارایش کرده و کنار خیابون منتظر تاکسی باشه یا گوشه از پیاده رو ایستاده باشه یه عده فکر میکنند خبریه ...! اگه این خانم منتظره حتما میتونه منتظر اونها هم باشه ! زود دلشون رو صابون میزنن و زرتی هر کدوم بنوعی دعوت به همراهی میکنن ! میتونم در خدمتتون باشم / میتونم برسونمتون / افتخار میدید / ابجی بیا بالا برم صِفا / خانه خالی هست در خِذمتِ بشم ابجی / قفل در عقب خرابه جلو سوار شین لطفا / ای ول دری حضرت عباسی ... بیا بالا عشقی / اوف ...جان .... قربونت بُرم / جیگرته بخورم جیگر طلا / نِنَمِه برفِستُم خاستگاری / بیا برم عشق و حال همه جوره در خِذمَتِم ... / اوف ...اوف ... اوف ..../ و متاسفانه این صحنه ها هر روزه در گوشه کنار شهر مشاهده میشه و خانمها معذب از این مزاحمت های جورواجور ! توی تاکسی هم اگه بغل یه خانوم میشینن حتما باید خودشون رو وابدن تا پاشون بخوره به پای اون خانوم ! اخه چُسماره گیرَم پاتَم زدی به پای اون خانوم بعد چی ؟ حمومی میشی دیگه ؟ اینا فقط بلدن برای خواهر مادر خودشون غیرتی بشن و رگ گردنشون بزنه بالا ! اخه گوزا ... فک کنین اونا هم خواهر و مادره خودتونن ! نمیتونین ....؟
یادته شبا مِرَفتی کوسَنگی عرق خوری بابا ؟ / تلخ نوشته ها
ـ۲۶۳ کلیک
shatot.wordpress.com
تو فقط به ما نون دادی بابا .... فقط نون دادی ....! ستاره به اسمون بود سوار موتورت مِشُدی مِرَفتی سر کار ! شبا هم با رفیقات مِرَفتی کوسنگی عرق خوری تا نصفه شب ! زیر لحاف صدای گریه های مادرمه مِفَهمیدم تو اتاق عقبی ! دیر کرده بودی بابا ... دیر کرده بودی مادر گریه مکرد ! مو که خوابم مُبرد تو میامدی ! یادته بابا یک بار امدی مدرسه مو تو کوچه دکتر شیخ ؟ یادته مدیر ازت پرسیده بود مو کلاس چندُمُم ؟ یادته مُونده بودی چی جواب بدی ؟ بابا تو نِمدِنستی مو کلاس چندُمم ! خبر نداشتی ! تو چیجور بابایی بودی ؟ ارزو به دلم موند بابا یکبار ماچُم کنی ! ارزو به دلم موند بهم بگی پسرُم ! ارزو به دلم موند یکبار از سر کار بیای برام یک چیزی خریده بشی ! ازی ارزوها خیلی به دلم مونده بابا ... باخام بُگم شب مِره ! خیلی دلم سوخته تا حالا ! همسایه بغل دستی یادته بابا ... اسم بچه اش افشین بود ؟ هم سن و سال مو بود ! همیشه حسودیم مِرَفت بهش ... بس که باباش دوستش داشت ! یک روز ظهر دیدم باباش از عقب ماشینش یک دوچرخه دراورد ... ازی قِشنگا... اهنیا ! بره افشین خریده بود ... تو که نفهمیدی مو چقدر گریه کردم ! چقدر حسودی کِردُم ! بابا یادته یکبار با بیل زده بودم به پای سعید ( داداش بزرگه ) ؟ یادته ظهر که امدی از سر کار از ترس پشت در اتاق قایم شده بودم ؟ یادته پیدام کردی بابا ... یادته همچی زدی تو گوشم که به خودم شاشیدم بابا ... لامصب سی و چند سال گذشته مو هنوز یادم نِرفته ! تو چیکار کردی بره ما بابا ... فقط نون دادی ... فقط نون دادی ... ای مرده شوره ای نون ره بُبُره ! پس کو محبتت بابا...کو نوازشت ... چرا مثه سگ ازت مترسیدم .... چرا رفیق نبودی ... چرا دست به سرم نِکشیدی ... چرا بهم نگفتی ( بابا جان ) ؟ باباهایی که فقط نون بدن باباهای خوبی نیستن ! هی ماخام بگم تو بابای خوبی نبودی ... هی ماخام بگم تو بابای خوبی نبودی ... نِمتِنُم بابا جان ... ولی کاش بابای بهتری بودی ! کاش دستت نون بود و تو چشمات محبت ! کاش بجای عرق خوری با رفیقا ماره مُبُردی سینما ... ولش کن اصن ... ولش کن .... روزت مبارک باباجان ... روزت مبارک !
ای دو صد لعنت بر این آیین تو
ـ۱۴۹۱ کلیک
adijafari.blogfa.com
مادری که فرق کودکش رو با چاقو شکافته تا به سنتهای دینیش عمل کنه و نشون بده خریت میتونه بر مهر مادری هم غلبه کنه
یک دخترمعصوم بعدازاینکه پدرمعتادوی درتلویزیون نشان داده شد دریکی ازمناطق تهران خودکشی کرد
ـ۸۸۸ کلیک
www.parsine.com
دوستان عزیزرسانه ای به خوبی می دانند خودمن که دردوران خدمتم درناجاوزمانهایی که درمتن این گونه وقایع وحوادث بودم تاکیدبسیاروویژه ای درنوع انعکاس این نوع اخبارداشتم وهمیشه به پیامدهای آن توجه ویژه ای داشته وبه دوستان خبرنگارمی گفتم مواظب باشیم آبروی باقی مانده خانواده واطرافیان خدشه دارنشودوازخبرفقط به انعکاس واقعه بسنده نشده وبعدآموزشی وپیشگیرانه حتمامدنظروغرض اصلی باشد... دستگاه قضایی وپلیس ورسانه ملی و...اصلافکری به حال خانواده این افراددارند؟اگرداشتندکه درقالب طرح امنیت اجتماعی مردی که مجرم بوده وابرازمی کردیک دختر۱۴ساله دارم رانشان نمی دادندوباکمال تاسف بایدعرض کنم که خبرنگارآموزش ندیده رسانه ملی درسئوالی مطرح نمود:اگربه دختر۱۴ساله خودت تعرض کنند....
نامه يک محکوم به مرگ به مادر مقتول: فقط سه روز مهلت دارم مرا ببخش
ـ۳۰۰ کلیک
www.etemaad.com
بهنود پسري که قرار است چهارشنبه هفته جاري به اتهام قتل در دوران نوجواني به دار آويخته شود، نامه يي خطاب به مادر مقتول نوشته و خواستار بخشش شده است. به گزارش خبرنگار ما در اين نامه آمده است؛ وقتي خيلي کوچک بودم مادر جوانم را بر اثر بيماري از دست دادم، روزي را که مادرم فوت شد هيچ وقت فراموش نمي کنم، هنوز زنگ آخرين نفس اش در گوشم مي پيچد. از همان روز هميشه با خودم فکر مي کردم چرا خداوند مرا اين قدر تنها گذاشته است. با حسرت آغوش گرم مادر بزرگ شدم. شما مي توانيد گفته هايم را درک کنيد، چون فرزندتان اميد را بارها به آغوش کشيديد و اميد هيچ گاه مثل من گرمي محبت مادر را فقط در خواب جست وجو نکرد. بهنود در ادامه نامه خود آورده است؛ روزهاي سخت من گذشت تا اينکه به سن 17 سالگي رسيدم. اي کاش مي توانستم 17 را از اعداد سنم پاک کنم. در روزهايي که داشتم درس مي خواندم تا براي کنکور آماده شوم و آرزوي مادرم را برآورده کنم آن حادثه نحس اتفاق افتاد. هرگز باور نمي کردم دستم به خون کسي آلوده شود، هرگز تصور نمي کردم من باعث مرگ اميد شوم. شما خوب مي دانيد عامل اصلي درگيري نه من بودم و نه اميد و آنچه اتفاق افتاد فقط يک حادثه بود. من يک قاتل حرفه يي نيستم که با نقشه قبلي و ترفندهاي مختلف کسي را بکشم، مرگ اميد به دست من فقط يک اتفاق بود. در بخش ديگري از اين نامه آمده است؛ شب هاي زيادي را در زندان گذراندم و همين که چشمانم بسته شد، مادرم را در خواب ديدم که کنار اميد ايستاده و گريه مي کند. مي دانم که شما در غم از دست دادن فرزندتان بسيار گريسته ايد و گذر زمان هم نمي تواند زخمي را که متاسفانه من عامل به وجود آمدنش بودم در روح شما بهبود دهد، اما از شما خواهش مي کنم از قصاص من گذشت کنيد. اين خواسته را نه به عنوان کسي که عامل مرگ فرزندتان بوده است بلکه به عنوان پسري که هم سن اميد، فرزند از دست رفته تان است از شما مي خواهم. اجازه بده من شما را مادر خطاب کنم. بگذار بعد از اين سال ها باز کلمه مادر بر زبانم جاري شود و بگذار بر دستان سرد و غم زده ات که اشک هاي فراق فرزند را پاک کرده بوسه بزنم و ملتمسانه از تو بخواهم يک بار ديگر مهر مادري را بر وجودم بنشاني.
دیگه هیچوقت دلم نمیخواد ببینمت اقا پلیسه هیچوقت ! ( تلخ نوشته های یک مشهدی )
ـ۳۶۷ کلیک
shatot.wordpress.com
مامانی جونم همیشه بهم میگفت اگه یه وخ تو خیابون گم شدی برو پهلوی اقا پلیسه بهش بگو ! بابا جونم همیشه بهم میگفت از خیابون که خواستی رد بشی از اقا پلیسه کمک بگیر ! تو مهد کودکمون همیشه این شعرو میخوندیم : شبا که ما میخوابیم اقا پلیسه بیداره ! …….. پلیس ها رو خیلی دوست داشتم ! تو خیابون که میدیدمشون بهشون میخندیدم ! بهشون سلام میکردم ! ازشون خوشم میومد … اما… اما اقا پلیسه دیروز تو خیابون مامانمو دعوا کرد ! سر مامانی داد زد ! مامانی گریه کرد ! دلم سوخت …. دلم خیلی سوخت ! به اقا پلیسه اخم کردم … رفتم جلو بهش لگد زدم … برگشت بهم اخم کرد ! منم گریه کردم …! دیگه دوستت ندارم اقا پلیسه … دیگه هیچ وقت گم نمیشم که ازت کمک بگیرم ! از خیابون که بخوام رد بشم دیگه دستتو نمیگیرم ! دیگه هیچوقت دلم نمیخواد ببینمت اقا پلیسه… هیچوقت … ازت بدم میاد ! میفهمی ….. ازت بدم میاد ؟
نِگا چی توت فرنگیای خوبی ...! ( تلخ نوشته های یک مشهدی )
ـ۳۵۶ کلیک
shatot.wordpress.com
ـــ نِگا چی توت فِرنگیای خوبی ! کو واستا نِنه بیبینُم کیلو چَنده برات بخرُم بُخوری ! / ـــ حاج اقا توت فِرنگیا کیلو چَنده ؟ / ـــ سه تومن حاج خانم ! / ـــ سه هزار تومن ؟! / ـــ ها مادر ! / ـــ خاک تو سَرُم !! مگه کیلو سه هزار تومن ! برم ننه جان ...برم ! درخت توت جلوی خانه هم توتاش رسیده ننه ... اونایم مثه همینایه ! منتها اینا رنگش قرمزه خوشگله ... از کوجا بیارم سه هزار تومن ...وای ...وای ..وای ... خاک تو سره خر ! تازه مِگن پای بُته هاش شاش میریزن به جای کود ... اه ...اه ...اه ... برم نِنه ...برم !
مادري كه پس از آشنايي اينترنتي با پسري 15 ساله براي ديدن وي از آمريكا به استراليا پرواز كرده بود به جرم سكس بازداشت شد!
ـ۱۳۱۲ کلیک
www.straitstimes.com
اين مادر كه داراي 3 فرزند است در دادگاهي در استراليا به خاطر داشتن رابطه جنسي با يك پسر 15 ساله كه در اينترنت با وي آشنا شده بود محكوم شناخته شد. اين مادر 33 ساله از ويرجينياي آمريكا در ماه مي گذشته به ايالت ويكتورياي استراليا پرواز كرده بود و 10 روز را با اين پسر در اتاقكي در يك پارك تعطيلات سپري كرده بود تا اينكه توسط پليس بازداشت شد. وي به داشتن رابطه جنسي با اين پسر اعتراف كرده و به 16 ماه حبس محكوم شده است. اين زن زماني دستگير شد كه والدين پسر از غيبت وي احساس نگراني كرده و موضوع را به پليس گزارش دادند.
جدا کردن بچه ها به زور از آغوش مادرشان و دستگیری آنها
ـ۲۲۱ کلیک
www.peykeiran.com
بنابه گزارشات رسیده خانم حمیده نبوی روز سه شنبه 16 مهرماه در یکی از خیابانهای تهران همراه با دختر 5 ساله اش توسط مامورین وزارت اطلاعات دستگیر و به منزلشان برده شدند آنها منزل را بطور دیوانه وار مورد بازرسی قرار دادندو در حین بازرسی باعث تخریب وسائل منزل ایشان شدند.مامورین وزارت اطلاعات کامپیوتر وبعضی از سائل شخصی ایشان را به همراه خود بردند. مامورین وزارت اطلاعات قصد داشتند که فرزند خردسال او را در منزل، به حال خود رها کنند که با اعتراض خانم نبوی و گریه ها و زجه های این دختر معصوم که حاضر نبود از آغوش مادرش جدا شود مواجه شدند مامورین قصی القلب که با فریادهای وحشیانه قصد ساکت کردن این دختر بچه را داشتند، ناچار شدند به سمت کتابفروشی خانم نبوی حرکت کنند. خانم نبوی و دختر 5 ساله اش مامورین در ماشین نگه داشته بودند. یکی از مامورین وزارت اطلاعات به سمت کتابفروشی رفت و به برادرزاده خانم نبوی گفت با ما بیا تا رویا را تحویل بگیری،ولی این دختر بچه به هیچ وجه حاضر نبود از آغوش مادرش جدا شود .یکی از مامورین به زور این بچه را از اغوش مادرش جدا کرد این مسئله باعث جلب توجه عابرین شده بود و هر لحظه بر تعداد مردم افزوده می شد و بازجویان وحشت زده به سرعت منطقه را به نقطه نامعلومی ترک کردند. رویای 5 ساله از زمان دستگیری مادرش تا به حال آرامش و قرار ندارد و در شوک بسر می برد. مامورین وزارت اطلاعات هنگام ترک محل برادرزاده خانم نبوی را مورد تهدید قرار دادند که دستگیری خانم نبوی نباید با کسی در میان بگذارد. از روز گذشته تا به حال خانواده خانم نبوی به جاهای مختلفی مراجعه نمودند ولی آنها از محل بازداشت و شرایط او اظهار بی اطلاعی می کردند. خانم حمیده نبوی در سال 1385 توسط مامورین وزارت اطلاعات دستگیر و به مدت 1 ماه درسلولهای انفرادی بند مخوف 209 اوین زندانی بود او با قید وثیقه آزادشد. او در شهریورماه 1386 مورد محاکمه قرارگرفت و به 6 ماه حبس تعلیقی محکوم شد. خانم حمیده نبوی خواهر آقای سید ظهور نبوی مقاله نویس مجله سرزمین آریائی که به دلیل نوشتن سلسله مقالاتی در این مجله سراسری که دارای مجوز بود دستگیر و به 4 سال زندان محکوم شد ا و در حال حاضر در بند 350 اوین زندانی است.
حمله ناموسی به یک مادرهنگام شیردادن به فرزندش (عکس)
ـ۵۰۶۸ کلیک
upload.iranblog.com
... ولی زیاد هم نباید درمورد این قضیه سخت گرفت!
نِنه مُو مُوز ماخام ...! ـــــــــــ ( تلخ نوشته های یک مشهدی )
ـ۲۵۰ کلیک
shatot.wordpress.com
ــــ نِنه مُو مُوز ماخام ! ــــ مُوزُم کُجا بُوده خیر سَرُم …! ــــ هُونا نِنه …. تو او میوه فُروشیهِ پُره مُوزه ! ــــ خَنِه کدخُدایَم پُره گِردویه ……..به ماچه ! ــــ نِنه مُو گِردو ماخام ! ــــ ای مَرگه مُو گِردو ماخام ! ای دَردِه مُو مُوز ماخام ..! ایشالله بیمیری راحَت بُرُم اَز دَستِت بچه ! عاصی کِردی مُوره مُرده شُور بُرده ! ————————— این یک گفتگوی واقعی بود بین یک مادر و فرزندش در خیابون ! بچه ها نداشتن نمیفهمن … ندارم نمیفهمن … خونه کدخدا نمیفهمن ! …اونا فقط دل کوچیکشون میخواد ! کاش تو جامعه ای زندگی میکردم که این ارزوهای کوچیک یه رویا نبود برای بچه ها !
مادر ایرانی در برابر تصاویر سه شهیدش (عکس)
ـ۱۱۹۷ کلیک
marketplace.digitalrailroad.net
مادر ایرانی و عکس های سه شهیدش در جنگ ایران-عراق.
امام ششم شیعیان: فرزند به پدر و یا مادر آزاد می رسد (پدری که برده است یا مادری که کنیز است مالک فرزند خودشان نیستند)
ـ۱۹۵ کلیک
mona111111.wordpress.com
جميل بن درّاج گويد: از امام صادق پرسيدم: مردى با كنيزى ازدواج كرده و فرزندى آورده، فرمود: فرزند متعلّق به پدر است. عرض كردم: بنده اى با زنى آزاد تزويج كرده، فرمود: فرزند متعلّق به مادر خواهد بود. من لا يحضره الفقيه، جلد سوم، صفحه: چهارصد و پنجاه وهشت
التماس های زن جوان در بيابان به گوش هيچ کس نرسید؛ حتی گریه های کودکش هم نتوانست جلوی این تجاوز را بگیرد
ـ۱۰۰۲ کلیک
www.jamejamonline.ir
3 نفر که با جعل عنوان ماموران اداره مبارزه با مفاسد اجتماعي ، با سد کردن راه يک دستگاه خودروي مسافرکش ، سرنشينان آن را ربوده و به بيابان هاي اطراف شهر انتقال داده و زن مسافر را مورد آزار و اذيت قرار داده بودند، دستگير شدند. روز دوم آبان امسال زن جواني با مراجعه به اداره جنايي آگاهي استان تهران ، از ربوده شدن خود از سوي سرنشينان يک دستگاه خودروي پرشياي مشکي رنگ خبر داد. به دنبال اين شکايت ، پرونده اي تشکيل و به شعبه پنجم بازپرسي دادسراي امور جنايي کرج ارسال شد. مامورهاي قلابي حادثه آفريدند زن شاکي در تشريح ماجرا گفت: ساعت 19.30 روز حادثه همراه فرزند 2 ساله ام ، منزلم را در حيدرآباد کرج ترک کردم تا به منزل خواهرم در ميانجاده بروم. پس از سوار شدن به يک خودروي مسافربر، در ميانه راه يک دستگاه خودروي پرشياي مشکي رنگ که با سرعت در حال حرکت بود، راهمان را سد کرد و 4 مرد جوان که خود را مامور اداره مبارزه با مفاسد اجتماعي معرفي کردند، از خودرو پياده شدند و گفتند از من شکايت شده و بايد مرا همراه خود ببرند. هرچه گريه و التماس کردم که آنها اشتباه مي کنند و من بي گناهم ، توجهي نکردند. مرد راننده و مسافر ديگر از خودرو پياده شدند و با مردان مهاجم درگير شدند تا مانع شوند، اما آنها هر 2 نفر را کتک زدند و داخل صندوق عقب خودرو انداختند و بعد 2 نفر از مهاجمان سوار خودروي پيکان مسافربر شدند و حرکت کردند و 2 نفر ديگر با خودروي پرشيا به دنبالمان آمدند. شاکي ادامه داد: هر چه تقلا مي کردم تا رهايم کنند، بي فايده بود، فرزندم وحشت کرده بود و گريه مي کرد. مهاجمان پس از طي مسافتي ، به بيابان هاي اطراف کمال آباد رسيدند و مرا داخل پرشيا انداختند و فرزندم را با 2 مرد گروگان که در صندوق عقب خودرو پنهان کرده بودند، با خود بردند......