لینکها به ترتیب امتیاز مرتب شدهاند:
عاشقانههایی برای تن ِ تهران، پایتخت ِ جهان.....(شعری از حسین نوروزی)
ـ۲۴۷ کلیک
hoseinnorouzi.com
پس کِی قصههای شهر تمام میشود؟...
اعتراف جنجالي نويسنده كتاب خاطره هولوكاست ، به خيالي بودن آن
ـ۳۹۱ کلیک
edition.cnn.com
Defonseca نويسنده 71 ساله بلژيكي كتاب خاطرات (memoir) كه درباره خاطرات وي از هالوكاست و سفر وي به دور اروپا به همراه گرگش ، براي يافتن پدر و مادر تبعيد شده اش بوده ، اعتراف كرد كه كل داستان ساختگي بوده.
داستان عليمردان خاطره اي از دوران كودكي
ـ۳۲۸ کلیک
www.shahvar.net
داستان عليمردان خان داستاني زيبا و فولكلور از زمانهاي قديم و مربوط به زوج جوان و ثروتمندي است كه بس از سالها صاحب فرزند نشدن با تمسك به افراد مختلف و روشهاي متفاوت صاحب پسري به نام عليمردان مي شوند و آنقدر شرايط رفاه و آسايش را براي اين تك فرزند فراهم كردند كه حاصل آنهمه انتظار و نذر و نياز فرزندي لوس و ننر و بي خاصيت شد البته سرانجام در انتها اين داستان با اصلاح شدن عليمردان و با باياني خوش خاتمه مي يابد٠ اين داستان مخصوص كودكان است و با زبان فارسي و لهجه هاي شيرين و ترانه هايي زيبا اوقاتي خوش را براي كودكان ايجاد خواهد كرد
قصه پر غصه قبیله من ! ................ ( تلخ نوشته های یک مشهدی )
ـ۱۰۶ کلیک
shatot.wordpress.com
قبیله ای بودیم به غایت خوشبخت …. خوش روزی و خوش کردارو خوش گفتار ! تنورهایمان گرم … پستان گاوهایمان پر زشیر … زمینهایمان بارور و درختهایمان پر زبار ! چکاوکان بر شاخسار ها میخواندند و کودکانمان سرخوش قهقهه میزدند و میدویدند …. دخترکانمان خوش اب و رنگ و پسرانمان رشید و برنا ! از دروغ و نیرنگ و ریا بیزاری میجستیم و شرافت و مردانگی پیشه میکردیم ! بت پرستانمان به بتکده بودند و خدا پرستانمان به مسجد و معبد … شرابخواران به میکده و ساجدان به محراب … رقاصان و نوازندگان به کار خویش خوش بودند و مداحان و قاریان با خدای خویش ! خدایگان به فزون روزی رساندند … وز هر گندمی صد دانه رویید … گوسپند هایمان جفت جفت زاییدند و شاخه های درختانمان از فزونی نعمت سر فرود اورد !… انگور ها به خم ریختیم و گوسپندان به سیخ کشیدیم … بی مهابا نوشیدیم و مست شدیم و سر به شورش گذاشتیم ! کشتیم و غارت کردیم و بزرگ قبیله را اهانت نمودیم ! بزرگان و ریش سپیدان را خواری دادیم و لعن و نفرینشان کردیم و زبان به دشنام گشودیم ! مستانه قهقهه سردادیم و فریاد کشیدیم ….شکم ها پرگشت و سر ها زباده گرم … به گوشه ای فروخفتیم ! ….. چشم باز نمودیم دیدیم نا اهلان بر ما سیطره یافتند …. جماعتی بار بستند و با چشم اشکبار رخت بر بستند از قبیله … چکاوکان پر گشودند و جغد و کلاغ لانه کردند … دهانمان به دروغ گشوده شد و کردارمان به ریا … پستان گاوهایمان خشکید … زمینهایمان سوخت و درختهایمان بار نداد … همسایگان چون اشفته دیدند قبیله را طمع کردند … بشوریدند و بکشتند و بسوختند …سالها کشتیم و کشتند ! ................به اسیری....
قصه مورچه و ملخ (ابراهیم نبوی)
ـ۳۵۷ کلیک
www.roozonline.com
یکی بود یکی نبود، غیر از خداوند مهربان، روی زمین و احتمالا زیر آسمان هیچ کس تشریف نداشت. توی یه جنگل که واقعا قانون جنگل از صب تا شب توش رعایت می شد یه مورچه و یه ملخ زندگی می کردن. مورچه نه سیاه سوخته و ریزه بود و نه زرد و درشت، یه هوا شکلاتی بود. از صب تا شب کار می کرد، دونه های مونده رو زمینو رو شونه اش بار می کرد، 9 رروزی هم یه دونه فاجعه می اومد سراغش، ناله و زار می کرد، گاهی هم گفتگوی تمدنهاش می گرفت، وقت شو هدر می داد. صب کله سحر دونه ها رو دونه دونه، نفت ها رو بشکه بشکه قل می داد و می برد توی صندوق ذخیره ارزی. یه دونه می داد به بچه هاش، یه دونه می گذاشت توی صندوق. بچه اش می گفت: ننه، یکی دیگه بهم بده، می گفت: نه نه نه نه، اینا مال روز مباداست..... از اون طرف یک ملخ سیاه سوخته، جلو بیت آقاجونش دیدار داشت، با سفیر چین و ماچین که دور مملکتش دیوار داشت، آقا جونش نگاهی به دست و پای ملخه می فرمود، دائما شادی می کرد، قربون دست و پای بلوری بچه می رفت. ملخک، سوار طیاره می شد و می رفت مسافرت، با چهل تا ملخ خارجی از اشرق و مشرق عکس می گرفت، ملخای چشم درشت، ملخای چشم بادومی، ملخای عهد بوق، ملخای راست راست، ملخای چپ چپ، همگی سرخ و سیاه..... این وسط یه کوسه نرم و سفید، ناز و خوشگل و قشنگ، دندوناش تیز ولی چشمها ملنگ، ملخ و مورچه رو نگاه می کرد، توی چشم انداز برنامه پنجم هی نمودار می دید، با یه دست پسته می خورد، اون یه دست آینه رو گرفته بود، نگاه تو چهره چون ماه می کرد، دیگه بازنشسته بود، واسه این آه می کرد. یه روز اول بهار، مورچه هه بار می برد و این وسط نه روزی یک دفعه بحران داشت. ملخه ازش پرسید: مورچه هه کجا می ری؟ مورچه گفت: دارم می رم بار ببرم، کارم مونده عجله دارم. ملخه خندید و گفت: ها ها ها، کار بیجا مال خره.... و شروع کرد به سخنرانی کردن برای یک عده درباره یه دختر کوچولوی شونزده ساله که با یه چوب کبریت و یه نخ اتمو شکافته بود. مورچه هه از اول تابستون دوم خرداد هفته ای یه روز نطق کرد و شیش روز بار برد. بار برد و نصفش رو داد بچه هاش و نصف دیگه شو نخورد. تا اینکه صندوقش شد پر پر پر..... این دفعه، مورچه هه رفت توی خونه لای دست رفقاش نشست و موند، ملخک شد همه کاره توی جنگل. ملخک تازه از آسمون اومده بود و دل سیر همه جای دنیا رو سیاحت کرده ...
از سريال شش ميليارد تومانی حضرت يوسف تا قصه بدحجاب در هواپيما ؛ف.م.سخن
ـ۷۳۵ کلیک
news.gooya.com
همسنوسالان من حتما سريال آمريکايیِ مرد شش ميليون دلاری را که از تلويزيون ملی ايران پخش می شد به خاطر دارند. در آن سريال لی ميجرز در نقش استيو آستين کارهای عجيبی انجام می داد. مثلا دست او می توانست مثل يک جرثقيل بار بلند کند يا چشم او می توانست مثل دوربين فيلمبرداری بر روی اشيا زوم کند. پاهای او می توانست به اندازه ی يک اتومبيل سرعت بگيرد، وگوش او می توانست ضعيف ترين صداها را بشنود. تمام اين ها به برکت شش ميليون دلاری بود که هزينه ی تجهيزات او شده بود و اين مرد قدرتی يافته بود که آرزوی هر انسانی بود.باز مقاومت کرديم و چيزی ننوشتيم تا امشب که زليخا برای رو کم کنی از زنان مصر آن ها را برای ترنج خوری به کاخ خود دعوت کرد و به دست هر يک از آن ها يک چاقوی اعلای ساختِ زنجان (که بيشتر شبيه چاقوهای استنلس استيل زولينگن قرن بيست و يکمی بود ولابد مصری ها در آن زمان چاقو از زنجان يا آلمان وارد می کردند) داد و زن های حشـ...، ببخشيد حسرت به دلِ مصری -که بدبخت ها انگار در جزيره ای بدون مرد زندگی می کردند- چنان با ديدن يوسف از خود بی خود شدند و دست شان را بريدند که نگو و نپرس.
هوشنگ مرادی کرمانی در میان بهترین قصه گویان کودکان
ـ۱۵ کلیک
www.mehrnews.com
بنیاد جایزه یادبود آسترید لیندگرن نام 120 نامزد دریافت این جایزه را که هوشنگ مردای کرمانی نیز در آن حضور دارد اعلام کرد. به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از پایگاه اطلاعاتی لیندگرن، از سال 2003 و یکسال پس از درگذشت لیندگرن به همت دولت سوئد برای بزرگداشت این نویسنده ادبیات کودکان همه ساله جایزه ای به بهترین نویسنده، تصویرگر و قصه گوی ادبیات کودک اهدا می شود که ملاک تشخیص و داوری این آثار و نویسنده ها میزان جریان روح افکار لیندگرن و نگاه خاص او به ادبیات کودک در قصه های فعالان این عرصه است. از این رهگذر، نویسندگانی چون جی.کی.رولینگ در فهرست نامزدهای این جایزه حضور ندارند و داوران این جایزه به نوشته پایگاه آن با هدف تشخیص آثار نویسندگانی که با خلق قصه های کودکان به گسترش فرهنگها و سنتهای بومی پرداخته اند داستانهای این رده سنی را دنبال می کنند.هدف اصلی این جشنواره بزرگداشت و تقدیس مقام کتاب در تربیت کودکان و ارزش دادن به اطلاعات نوشتاری است که در بطن قصه ها به کودکان منتقل می شوند. موریس سنداک و کریستوفر نوستلینگر از کشورهای آمریکا و اتریش در سال 2003، لیژیا بوجوندا نونز برزیلی در سال 2004، فیلیپ پولمن و ریوجی آرایی از بریتانیا و ژاپن در سال 2005، کاترین پترسن از آمریکا در سال 2006، بانکو دل لیبرو از ونزوئلا در سال 2007 و سونیا هارتنت استرالیایی در سال جاری میلادی برنده این جایزه شده اند و هیئت داوران در ماه مارس سال آینده میلادی (اواخر زمستان سال جاری) نام برنده آسترید لیندگرن 2009 را اعلام خواهد کرد. آسترید لیندگرن نویسنده سوئدی ادبیات کودک در 14 نوامبر 1907 در ویمربی به دنیا آمد. او در طول حیات نسبتا طولانی و پربارش انبوهی از آثار ادبیات کودکان را برای بچه های تمام جهان نوشت و جوایز و افتخارات فراوانی را هم کسب کرد. آثار او به اکثر زبانهای دنیا ترجمه شده اند و در کشورهای انگلیسی زبان سومین نویسنده پرفروش ادبیات کودک است. لیندگرن در سال 2002 در سن 94 سالگی و در اوج شهرت و محبوبیت در استکهلم درگذشت.
دنیجان تولدت مبارک( دانلود حسن و خانم حنا )
ـ۳۲۵ کلیک
www.aavang.ir
دنی عزیزم هدیهای برایت دارم که مامانت بچه که بود خیلی دوستش داشت. " حسن و خانم حنا" از سری کاست های قصه مخصوص بچهها. ببین دوست داری؟ حسن و خانم حنا شماره یک/ حسن و خانم حنا شماره دو/ حسن و خانم حنا شماره سه/ حسن و خانم حنا شماره چهار/ و دو ترانه شاد از خانم پروین
قصه یک مداد سیاه... (شعری از دختری از جزیره سنت هلن)
ـ۵۴ کلیک
www.senthelen.blogfa.com
تو فعل حال ساده و من ماضی بعید/ ای کاش دست خسته "من" تا تو می رسید/ من بوده ام٬ تو هستی و ما ..... هیچ وقت و این/ یعنی که من سیاهم و یعنی که تو سپید/ یک شب که مشق داشتی و خسته بودی و/ از ابرهای ذهن تو خمیازه می چکید٬/ من هم سرک می کشیدم و پایین دفترت٬/ ماندم به این امید که من را ندیده اید/ من مانده بودم و همه لحظه ها سیاه/ تو مانده بودی و همه سطرها سپید/ می خواستم بمانم آن جا ولی نشد/ خانم معلم آمد و یک خط سرم کشید/ آن وقت خم شد و به تو چپ چپ نگاه کرد/ و گفت: دنیا.....از تو بعید است این بعید..../ تو هم که پاک جا زده بودی شکستی ام/ و ناله های تلخ مرا پاک کن شنید/ آن وقت تکه تکه های مرا یک طرف زدی/ چشمت به روی لکه ی جا پای من دوید/ ده مرتبه جریمه شدی٬.... گریه ات گرفت/ من هم دلم گرفت..... ولی هیچ کس ندید.../
هفت برادران
ـ۱۳۰ کلیک
www.1001shab.net
يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. زني بود كه هفت تا پسر داشت و خيلي غصه مي خورد چرا دختر ندارد. مدتي گذشت و براي بار هشتم حامله شد. وقتي مي خواست بچه اش را به دنيا بياورد, پسرانش گفتند «ما مي رويم شكار. اگر دختر زاييدي, الك را جلو در آويزان كن تا ما برگرديم خانه و اگر باز هم پسر به دنيا آوردي تفنگ را آويزان كن كه ما برنگرديم؛ چون ديگر بدون خواهر طاقت نداريم پا به اين خانه بگذاريم.» پسرها اين را گفتند و از خانه رفتند بيرون. طولي نكشيد كه زن دختر زاييد و خيلي خوشحال شد. به زن برادرش گفت «بي زحمت الك را آويزان كن جلو در؛ الان است كه پسرانم برگردند.» ولي زن برادرش كه بچه نداشت, حسودي كرد و به جاي الك تفنگ را آويخت. پسرها وقتي برگشتند و چشمشان افتاد به تفنگ, از همان جا راهشان را كج كردند؛ پشت به خانه و رو به بيابان رفتند و ديگر پيداشان نشد. سال ها گذشت و دختر بزرگ شد. يك روز كه داشت با رفقاش بازي مي كرد, ديد وقتي آن ها مي خواهند حرفشان را به او بقبولانند, مي گويند «به جان برادرم قسم راست مي گويم .. .. ..
به ياد صبحى قصهگو (يادداشتي از مرحوم ثمين باغچهبان در مجله بخارا)
ـ۲۸ کلیک
www.bukharamagazine.com
آنهايى كه دورانِ كودكىشان بينِ سالهاى 1320 تا 1340 گذشته، اين «سلام» را هر روز جمعه، سرِ ساعت 9 بامداد، با صداى خوشزنگ و خوش آهنگ «صُبحى» قصهگوى بچهها، از راديوهاشان شنيدهاند. آخرين دقايقِ قبل از ساعتِ 9 بامدادِ روزهاى جمعه، در نظر كودكان آن دوره چقدر كُند مىگذشت. تِك ـ تِكِ آخرين ثانيهها چرااينقدر لوس صدا مىكرد؟... عقربهى ثانيه شمار چرا اينجور تنبل مىشد؟... زمان چرا اينجور كِش مىآمد؟... چرا زودتر ساعتِ 9 بامدادنمىشد؟... بالاخره زنگِ ساعت، 9 بار دَنگ ـ دنگ صدا مىكرد. پس از آن صداى گويندهى راديو شنيده مىشد: اينجا تهران. ساعت 9 بامداد.آغاز برنامهى «قصّه براى كودكان» و پس از آن صداى خوش زنگ و خوش آهنگِ «قصهگوى بچهها» برمىخاست: ـ بچهها، سلا...م» سلامِ قصّهگو در هر گوشه و كنار سرزمين، در شهرها و روستاها، در خانهها و كومهها، در كِشتها و شالىزارها، بچهها را به پاىِراديوها مىكشيد. بچهها سراپا گوش مىشدند و قصّهگو، قصّهاش را آغاز مىكرد: يكى بود يكى نبود، جز خدا هيچ چى نبود...» صداى قصّهگوى محبوب بچهها، چهل سالى قبل از اين خاموش شد. اما مثل اينكه همين ديروز بود كه تابوتِ او را از آن بيمارستانىكه اسمش يادم رفته، به دوش كشيديم و برديم ...
بهانههای كوچك برای لحظههای بزرگ
ـ۲۳ کلیک
kouhyar.wordpress.com
و حالا ميدانم ماهي كوچك چرا تنهاست. تنها نيست. دچار تنهاييست دچار حقيقت بيكران و بيرنگ وجود. و از اين همه عرياني قصهي محزوني تا ابد ناتمام مانده است. ياد من ميماند تنها هستم. تو كه غريبه نيستي، اين روزها گذر كه ميكند سرشار از بيهودگيست. و اين تكرار گنگ انگار تمامي ندارد. بالاي سر تنهايي ما ماه هم نيست. و نور را ستارهها به كسي نميبخشند. اينجا تاريك است و اما تاريكي هم نيست. سالهاست كه در اين گوشهي تنهايي هيچ هست و هيچ نيست. براي بودنت هيچ نيست و براي نبودنم هزار افسانه.
نان خامه يی (قصهای زنانه از
ناهيد طباطبايی)
ـ۵۴۸ کلیک
www.etemaad.ir
وقتی داشت توي اتاق پرو لباس امتحان مي کرد، شنيد که شيده گفت؛ «خيلی چاق شده، عين خرس.» منيژه گفت؛ «اصلاً انگار نه انگار که يک زمانی 60 کيلو بوده.» سهيلا گفت؛ «بهش نگوييدها. ناراحت مي شود.» شيده گفت؛ «به نظرم از وقتي شوهرش بهش خيانت می کند، پاک خودش را ول کرده.» منيژه گفت؛ «وا، مگر شوهرش بهش خيانت می کند؟» سهيلا گفت؛ «حتماً ديگر، مثل آن وقت هاي من، هر چي مي خوردم، سير نمي شدم. نصفه شب بلند مي شدم و هشت تا گز مي خوردم. وقتي رفتم دکتر درست شد.» منيژه پرسيد؛ «حالا شما مطمئن هستيد که شوهرش بهش خيانت مي کند؟» سهيلا گفت؛ «آره بابا. همه مي دانند.» منيژه گفت؛ «عجيب است، من فکر مي کردم از بس دوستش دارد اينقدر برايش طلا مي خرد و مسافرت مي فرستدش.» سهيلا گفت؛ «نه بابا اينها را مي خرد که صدايش در نيايد.» شيده گفت؛ «آن وقت ها روزي سه تا نان خامه يي مي خورد، انگار نه انگار.» از خريد که برگشت صاف رفت خانه مادرش و ماجرا را تعريف کرد. مادرش گفت از يک گوش بشنود و از آن يکي در کند که مردم حسودند و چشم ندارند آسايش او را ببينند. هفته بعد خاله اش مهماني زنانه داد. همه فاميل جمع بودند؛ دخترخاله ها، دخترعمه ها و بقيه. خودش را شيک و پيک کرد و رفت ...
شب یلدا (وبلاگ بائوبا)
ـ۴۵ کلیک
www.baoba.org
باز شب يلدا/ ياد مادر/ دانهانارها و گل هندوانه/ بر همه مُهر مهر او/ مینشاند دستهایش/ عطر و شيرينی/ بر دانههای مشکلگشا/ شب يلدا بود و قصهها/ میشد شب کوتاه/ با آهنگ يک صدا/ قصهی مرد زندانی/ و آجيل مشکلگشا/ اما اينک شب قطبی/ نشسته است بر دل/ تاريک و بیانتها/ به درازای اندوه داشتهها/ و حسرت رفتهها/ برفت آن همه رنگ و روشنا/ و گمشد/ سرخی از دل انارها/ شهد از گل هندوانه/ گشايش از آجيل... (ادامه دارد)
برف آمد اما قصهگو رفت!
ـ۵۶ کلیک
tadaneh.blogspot.com
از صبح برف ميبارد و الموتيها تا حالا دو مشگر (پارو) پايين كردهاند. همه منتظر بودند تا شب برسد و بروند و بشينند زير كرسي تا بابا قصهگو بيايد؛ ا