لینکها به ترتیب امتیاز مرتب شدهاند:
یادبود غلامحسین ساعدی در «پرلاشز» پاریس
ـ۷۹ کلیک
www.radiofarda.com
۲۳ سال است كه همسر، دوستان و دوستداران دكتر غلامحسين ساعدی در گورستان «پرلاشز» پاريس هر سال برای يادمان او وعده ملاقات دارند. امسال هم مانند هر سال گروهی برای گرامیداشت ساعدی، داستاننویس و نمایشنامهنویس بزرگ ایرانی، در «پرلاشز» گرد هم آمده بودند. غلامحسین ساعدی معروف به گوهر مراد متولد دیماه ۱۳۱۴ در تبریز، یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر ایرانی است. داریوش مهرجویی از داستان گاو او، در مجموعه عزاداران بیل، فیلمی به همین نام ساخته است که موفقیتی جهانی یافت. «مهمترين مسئلهای كه میتوانيم در مورد دكتر ساعدی بگوييم اين است كه حيثيت اجتماعي تئاتر ايران را بازگرداند.» ابراهیم مکی يكی از شخصيتهای فرهنگی حاضر در اين مراسم، ابراهيم مكی، نمايشنامهنويس ايرانی، در گفتوگو با «راديو فردا» درباره ساعدی گفت: «آن چه لازم است در مورد دكتر ساعدی گفته شود و همچنان تكرار گردد اين است كه او در دورانی پا به ميدان مبارزه تئاتری گذاشت كه تئاتر ايران داشت از حيثيت اجتماعي خود دور میشد. مهمترين مسئلهای كه میتوانيم در مورد دكتر ساعدی بگوييم اين است كه حيثيت اجتماعي تئاتر ايران را بازگرداند.» در آغاز مراسم يادمان غلامحسين ساعدی در بعدازظهر شنبه در گورستان «پرلاشز» پاريس، م. سحر، شاعر ايراني مقيم پاريس كه تا آخرين روزهای عمر ساعدی در كنار او بود، در وصف او و آثار و افكارش چنين گفت: «ساعدی جان! ما دوستان و دوستداران تو كه در پاريس سكونت داريم، مثل هر سال در اينجا گردهم می آييم و میدانيم كه جوانان همراه با بسياری از اهل قلم و فرهنگ در اين تجديد ديدار با ما همدل و همراه هستند و حضور ما در اين مكان و در نزديكي مزار صادق هدايت به گونهای نمادين نشانگر حضور آنهاست.» او افزود: «دكتر غلامحسين ساعدی در فرصت كوتاه ۴۹ سالهای كه يافت، با زندگی و آثار بر جای نهاده از خود نشان داد كه دل او همواره برای سعادت و آزادی نوع انسان و بهويژه برای هموطنانش میتپيد.» «ساعدی، یکی از ستون های تئاتر مدرن» اين شاعر ايرانی مقيم پاريس همچنين گفت: «ساعدی گذشته از جايگاه والايش در داستان و رمان معاصر نشان داد كه اگر نمايشنامهنويسی جديد و تئاتر مدرن در ايران بنيهای گرفت، او يكی از ستونها و بنيادهای آن بود.» وی افزود: « اگر فيلمی ساخته شد كه در سينمای اي...
آخرین روزهای غلامحسین ساعدی در پاریس
ـ۲۴۳ کلیک
www.maniha.com
حالا ديگر در سرزمين از ما بهتران است. طعم حقارت را ميچشد. حس ميكند تمام مناعت طبعش را از دست داده است. لبخند يك پيرمرد دائمالخمر يا چشمك يك سبزی فروش يا جواب سلام سرايدار يك خانه، وضع روحي او را از اين رو به آن رو ميكند. "در پاريس هستم. شهر خودكشي و ملال. شهر فاحشه ها و دلال ها. جان آدم را به لب ميرساند. مطلقا جايي نميروم و ابدا نيز حوصله ندارم. از همه چيز نگرانم... روزهاي اول ورود تمام حضرات به سراغم آمدند. از بختيار بگير تا گروههاي عجيب و غريب. آب پاكي روي دستشان ريختم. سر پيري ديگر نميشود با ريش امثال ما بازي كرد. با وجود اين ول كن نبودند و نيستند" "آواره اگر زنده هم باشد مرده است. مثل مرده اي كه ميرود و ميآيد. آه و خميازه اش با هم مخلوط شده، بي دليل و علت انتظار ميكشد. انتظارنامه يا نداي آشنايي، يا انتظار خوابي كه مادر و پدر، يا زن و بچه اش را در عالم رويا ميبيند" تا مدتها به هويت گذشته خويش، به هويت جسمي و روحي خويش آويزان است و اين آويختگي، يكي از حالات تدافعي در مقابل مرگ محتوم در برزخ است. آويختگي به ياد وطن، آويختگي به خاطره ي ياران و دوستان... به چند بيتي از حافظ..." (لینکهای تکمیلی در بخش نظرات)
فنی زاده، یادش همیشه زنده ( خاطرات فرزانه تاییدی )
ـ۲۹۸ کلیک
www.farzanehtaidi.com
فرزانه تاییدی: نشستیم و من چای دم کردم و شروع کردیم راجع به کار پیشنهادی صحبت کردن . گفتم فنی جان الان چای میارم خواهش میکنم تو هم راحت باش !! آنقدر با هم صمیمی بودیم که پس از پانزده سال حرف مرا بفهمد . برای اولین بار بود که فنی گفت اشکال نداره من سیگار خودمو بکشم بابام جان ؟ خنده ام گرفته بود . گفتم فنی جون تو رو خدا راحت باش هر چی دلت میخواد بکش . زرورقی از جیبش درآورد و بسته ای کوچک که با ظرافت آنرا باز کرد و خیلی با سلیقه روی زرورق ریخت و زیرش آتشی گرفت و با لوله ای دودش را کشید . منهم به قول معروف با اوهمراهی کردم و یک پک کشیدم . احساس کردم که حالا با آرامش خاطر بیشتری نشسته،روی پاهایش جابجا شد ،چند پک دیگر کشید و آنرا کنار گذاشت .به نظرم اندازه نگه میداشت که زیاده روی نکند.وبعد راجع به ملاقات آنروز،و نمایشنامه بازرس صحبت کردیم و اینکه چقدر مناسب اوضاع حاکم است . بهروز از راه رسید . با دیدن این صحنه خنده بلندی سرداد و فنی هم سرش را بالا کرد و گفت : بابام جان از نظر شما اشکالی که نداره؟من با شما دو تا راحتم .بهروز باز هم خندید و همدیگر را بوسیدند. بعد معلوم شد که موقع فیلمبرداری" شام آخر"، بهروز ترتیبی داده بوده که فنی برای تهیه هروئینش هر روز به مرکز شهر قزوین نرود گویا مردم دور او جمع میشدند ، یعنی همه خبر دار میشدند وخوشایند نبوده!!و برای انکه این صحنه تکرار نشود، هر روز صبح یکنفر،ازقسمت پشتیِ باغ مهمانسرای قزوین،خود را به پشت پنجره اتاق فنی میرسانده و بسته ای هروئین زیر یک آجر میگذاشته و پولش را ازهمان جا برمیداشته و میرفته . قبلآ سعید راد نقشی را که بهروز بازی کرد به عهده داشته ،ولی بقول ما بازیگرها نمیتوانسته پابپای فنی بیاید!!و یا بقول معروف،کم آورده بود!، ازاینرو کاررا نیمه رها کرده و به تهران رفته بود.بهروز در مقابل پیشنهاد گفته بوده بخاطرحضور فنی زاده، نقش را بازی میکند.هر دو از همکاری با هم در آن فیلم خاطره های خوشی داشتند .
یادبود بیست و سومین سالمرگ گوهر مرادِ ادبیات فارسی (دکتر غلامحسین ساعدی)
ـ۸۶ کلیک
rouznamak.blogfa.com
۲۳ سال از مرگ نویسندهی جوانمرگ ما دکتر غلامحسین ساعدی میگذرد. نویسندهی پرکاری که در زیست ۵۰ سالهی خود با آفرینشِ داستانها و نمایشنامههای بسیار به غنای زبان فارسی در حوزهی ادبیات داستانی افزود و دریچهای تازه رو به جهان ایرانی گشود و خود در تنهائیِ پرهیاهویِ عظیمی در غربت، دیده از جهان فروبست و در گورستان پرلاشر در کنار صادق هدایت آرمید تا باز نوای این حدیث غمانگیز جوانمرگی نویسندگانمان در غربت نغمه ساز شود. بیست و سومین سالمرگ گوهر مرادِ ادبیات فارسی را، دستمایهی انتشار دو نامهی تاملبرانگیز زیر میکنیم. ... بخوانید این دو نامه را تا با پوست و استخوان مفهوم حسرت خواستنها را در حیرت نتوانستنها درک کنید ...
نامه ای از دکتر غلامحسین ساعدی در غربت خطاب به همسرش
ـ۷۹۶ کلیک
adambarfiha.com
این نامه و درماندگی این نویسنده بزرگ در آن به راستی تاثر انگیر و دردناک است
بازدید آنلاین از گورستان پرلاشز به مناسبت سالگرد تولد صادق خان هدایت
ـ۳۲۰ کلیک
www.pere-lachaise.com
در قسمت ایندکس هدایت را سرچ کنید در این گورستان افراد مشهور دیگری نیز به خاک خفته اند از جمله: امیل زولا، اسکار وایلد، غلامحسین ساعدی، مولیر، بالزاک، مارسل پروست، ییلماز گونی،
مشکل فنی جان! و حکایت مستی و غلامحسین ساعدیزدگی در مرغزار تلویزیون
ـ۸۰ کلیک
pouriaalami.blogspot.com
دو قدم مانده به صبحی؛ تازه محمد صالح اعلای جان ما را به مرغزار گفتوگو با دکتر میرعابدینی هدایت کرده بود، که مجری جان برنامه اشاره به حکایتی از "جلال آلاحمد" کرد. آلاحمد آنقدر متقی و به راست هدایتشده بوده است که یک بزرگراه و یک جایزهی دولتی به نامش شود. اما با برده شدن نام "غلامحسین ساعدی" که متقی و تواب درست و حسابی نبوده است، قضیهی آنتن زندهی شبکهی چهار، قضیهی جن و بسمالله شد و "مشکل فنی جان!" پیش آمد و برنامهی دو قدم مانده به صبح قطع شد. اما قصه اینجا تمام نشد؛ صالحاعلای جان که در نقش ناتور ما را از این مرغزار به آن مرغزار هدایت میکرد رضا کیانیان و محمد رحمانیان را از معبر محترم شبکهی چهارم سیما به خانهی ما آورد. اما تا گفتوگوی این دو هنرمند تئاتری آغاز شد، قضیهی جن و بسمالله دوباره برقرار شد! این بار آقای کیانیان در یادآوری خاطرهای از فیلم "خانهای روی آب" اشاره به "مستی" و صحنهی بازی کردن "مست شدن" خود کرد که باز "مشکل فنی جان!" پیش آمد! دو قدم رد شده از صبح؛ این ممیزی به خودی خود مشکلی ندارد، مصیبت آن جاست که روی صفحهی تلویزیون نوشته میشود "بینندگان فرهیخته به خاطر مشکل فنی برنامه قطع شد" و ما بینندگان "فرهیخته" از دم باید شاسکول باشیم که "ممیزی ماهوی" را از "مشکل فنی" تشخیص ندهیم. اشارات و تنبیهات؛ 1- درصد الکل موجود در "غلامحسین ساعدی" و "مستی" برای قطع شدن آنتن زندهی یک برنامهی تلویزیونی کافی است! 2- اساسا و اصولا تلویزیون ایران شبیه بارباپاپا است. هر وقت و هر موقع از شبانه روز که بخواهد به هر رنگ و شکل میتواند تغییر قیافه دهد. 3- در تلویزیون مگر جای بیناموسیست که از "ساعدی" و "بازیگری" حرف میزنید؟ 4- اون کنترل ماهواره کجاست؟ (وبلاگ پوریا عالمی)
ریشه در خویش، غلامحسین ساعدی
ـ۱۱۹ کلیک
bayqush.ca
تنها در فاصله ی سال های بیست و چهار و پنج بود که کودکان دبستانی آذربایجان دریافتند که مدرسه چندان جای وحشتناکی هم نیست و می شود از درس و مشق، نه تنها عذاب نکشید و نترسید که بسیار هم لذت بُرد، چرا که به یک باره هیولای زبان خارجی از توی کلاس ها بیرون رانده شد و همه به زبانی می خواندند و می نوشتند که حرف هم می زدند. پیش از آن هر روزه به مدرسه عذاب وحشتناکی بود، انگار بچه را هر روز تحویل جزیره ای می دادند که ساکنین آن مجبور بودند با زبان یاجوج و ماجوج حرف بزنند و نفهمیدن این کلمات غریبه علاوه بر عقوبت، خفت و خواری فراوانی هم همراه داشت و حرف زدن، زبان خودی همراه بود با نوازش کف دست ها با ترکه های خیس خورده بید. و اگر بچه های فارسی زبان از چنین سختی هائی در امان بودند مطلقاً از روزهای جمعه و تعطیلی هم کم تر لذت می بردند. به هر صورت برای بچه های آذربایجانی مدرسه عوض سوادآموزی، جائی بود برای یادگرفتن زبان خارجی، یعنی فارسی. و سنگینی این بار اگر هم مایه ی گریزپائی از مدرسه نمی شد، درعوض بسیار طاقت فرسا بود. در عرض آن یک سال، بچه ها به معنی دقیق لغات زبان مادریشان آشنا شدند که ورد زبان دهاتی ها و کارگران و مردم عادی کوچه و بازار بود. و درست بعد از ورود "آرتش ظفزنمون" بود که کتاب های درسی دوباره به زبان فارسی برگشت و خواندن و نوشتن به زبان محلی به طور کامل قدغن شد، چرا که زبان آذربایجانی در خود آذربایجان، زبان اجنبی ها و اجنبی پرست ها شده بود. (کذا)
نامهی غلامحسین ساعدی به همسرش!
ـ۲۶۱ کلیک
www.dibache.com
نامهی ساعدی به عیال نازنازی ( به نقل از خودش ) را بخوانید
نقش اکبر رادی در نمایشنامه نویسی ایرانی
ـ۸ کلیک
www.bbc.co.uk
اگر دوران مشروطیت مرجع تاریخ تئاتر در ایران با استانداردهای جهانی به حساب آید، دهه 40 خورشیدی نقطه عطفی در دنیای تئاتر ایران است.تئاتر ایران در این دوران برای آفرینش هنری خود دارای نمایشنامه نویس شد که از میان آنها غلامحسین ساعدی (گوهر مراد)، بهرام بیضایی و اکبر رادی از جایگاه خاصی برخوردار شدند. این سه نفر مثلثی را به وجود آوردند که با ذکر نام یکی از آنها، ناخودآگاه نام دو تن دیگر در ذهن خانواده تئاتر و دوستداران تئاتر ایران تداعی می شود در میان این سه نمایشنامه نویش، غلامحسین ساعدی یک روانپزشک بود که رمان و داستان هم می نوشت و تجربه شغلی او نیز در شخصیت پردازی آثارش سهم بسزایی داشتبهرام بیضایی پژوهشگری نمایشنامه نویس و فیلمنامه نویس است که آثارش را برای کارگردانی خویش می نویسداما اکبررادی در میان این سه تن تنها نمایشنامه نویس باقی ماند.
من خود ایران هستم!
ـ۱۹ کلیک
www.iranian.com
خواه در امریكا بمیرم، روبروی پسرم "آزاد" كه بر بالینم ایستاده و خواه به وطن بازگردم، اگر روی آزادی را ببیند، باز من یك تبعیدی خواهم ماند. درست مثل آن دریانوردی كه نوار آواز او را در كلاس درس فرانسویم در دهكدهی "شانتونه" در سال 83 شنیدم كه پس از سالها كه به میهن بازگشته بود آنجا را غریبه یافت و دوباره به سوی دریا بازگشت. نباید خود را گول بزنم: چه خود را در لسآنجلس جزیی از یك جامعهی "موفق" ایرانی امریكایی ببینم و نام این شهر را به "تهرانجلس" تغییر دهم، و چه خود را چون نادرپور شاعر غریبهای در "شیطانجلس" بینگارم، باز یك تبعیدی خواهم ماند. پس بهتر است كه به جای خودفریبی، هویت خود را بشناسم و آن را قدر بگذارم.
اجرای نمایشی از غلامحسین ساعدی در تورنتو
ـ۳۲ کلیک
www.bbc.co.uk
نمایش "ماجرای ناموس پرستان" نوشته غلامحسین ساعدی، به کارگردانی وحید رهبانی و با بازی ساسان قهرمان و لوون هفتوان روز جمعه ۲۵ می ۲۰۰۷ در تورنتو در کانادا برای یک شب بر صحنه رفت.
داش آکَـل و روح صادق هدایت!
ـ۸۸ کلیک
bonnieandclyde.blogsky.com
...حدود بیست سال پیش یکی از دوستان من و چند نفر دیگر را برد به یک جلسه ی احضار ارواح. یادش به خیر، غلامحسین ساعدی هم بود. شاید هم خود ساعدی بود که ما را برد، درست یادم نیست. در هر حال احضار کننده ی ارواح یک سرهنگ بازنشسته بود، طرف های پارک شهر. یک مدیوم هم داشت که جوان بیست و دو سه ساله ای بود. جناب سرهنگ مدیومش را هیپنوتیزم می کرد، بعد از او می خواست روح اشخاص متفرقه را حاضر کند، روح هم حاضر می شد و به توسط مدیوم که در حال خواب بود با حضار حرف می زد. خلاصه، جناب سرهنگ مدیوم را خواب کرد و از ما پرسید روح چه کسی را مایلید احضار کنیم، من هم گفتم لطفا روح هدایت را احضار کنید، چون کار خیلی واجبی با ایشان دارم. جناب سرهنگ گفت آقای هدایت خودشان تشریف می آورند، احتیاجی به احضار نیست. معلوم شد این کار هر شب شان است. گفتم بسیار خوب، پس هر وقت آقای هدایت تشریف آوردند مرا خبر کنید. خلاصه بعد از مدتی گفتند آقای هدایت تشریف آورده اند، اگر سوالی دارید بفرمایید. فیلم « داش آکُل» مثل اینکه تازه درآمده بود، بحث آکُل یا آکَل مطرح شده بود. گفتم از آقای هدایت بپرسید « داش آکَل» درست است یا « داش آکُل»؛ هدایت به زبان فصیح گفت « داش آکَل»...
شکواییه ای بر اهانتهای پایان ناپذیر کیهان به نویسندگان
ـ۱۶ کلیک
shelteringsky.blogspot.com
غلامحسین ساعدی؟؟؟ میدانید که بیست سالی از دق مرگ شدنش میگذرد؟ میدانید که در ۱۳۶۴ رفت از این دنیا؟ این همه کینه و نفرت؟ روحش هم آزارتان میدهد؟ میدانید که فیلم "گاو" را که تاج سر سینمای ایران میدانید، او نوشته؟
چشم در برابر چشم
ـ۱۰ کلیک
www.arooz.com
متن نمایشنامه چشم در برابر چشم نوشته ی غلامحسین ساعدی ( گوهرمراد )
رادیو خاموشی (گوش کنید!)
ـ۱۹ کلیک
stillnessradio.blogspot.com
صدای جانوران بی آزار؛ به موزه حیات پخش خوش آمدید!
همذاتپنداری یک روزنامهنگار تبعیدی با غلامحسین ساعدی
ـ۴ کلیک
akbarein.blogspot.com
مدتی پیش، مطلبی از نویسندهی توانای ایرانی مرحوم غلامحسین ساعدی خوانده بودم که به دلم نشست ... نوشته بود که: «پناهندهی سياسي حاضر نيست از پا بيفتد. به لقمهی ناني بسنده ميكند، ناله سر نميدهد و شكوه نميكند ...» امروز صبح در آستانهی بیست و سومین سال مرگش در غربت، نامهای از او خطاب به عزیزتریناش را خواندم که بسیار با مطلب پیشین فاصله داشت: «... حال من اصلاً خوب نیست، دیگر یک ذره حوصله برایم باقی نمانده، وضع مالی خراب از یک طرف، بیخانمانی از یک طرف، و اینکه دیگر نمیتوانم خودم را جمع و جور کنم. ناامیدِ ناامید شدهام. من از همه چ