لینکها به ترتیب امتیاز مرتب شدهاند:
اصالت یا حماقت (روایتی از ایرانیان خارج از کشور)
ـ۵۷۸ کلیک
elham1977.blogspot.com
من نمیدونم چرابعضی از این زن های ایرانی وقتی میان خارج از کشور روسریشون رو بر نمیدارند.آقا اگر مسئله اعتقادی است پس چرا نصف موهات از پشت و جلو ریخته بیرون؟ والله من هیج جای دنیا زن مسلمونی رو ندیدم که اگر اعتقادی دارند حجابشون کامل نباشه. بابا چرا میایین لب استخر میشینید با مانتو بلند و روسری و ... و زل میزنید به زن هایی که دارند شنا میکنند ؟ چرا کاری میکنید که از روز بعد کارگر استخر داد بزنه ایرانی...احمدی نژاد .... این استخر و بقیه اون یکی استخر؟ والله زشته به خدا . هر چیزی جای خودش رو داره.برو کنار دریا بشین ! زیاد دیدم اونهایی رو که بر میگردند ایران و میگند رفتیم فلان جا ولی روسریمون رو بر نداشتیم و اصالتمون رو حفظ کردیم .از نظر من فرق ظریفی وجود داره بین اصالت و حماقت ......تو صف ایستاده بودیم که پاسپورتمون رو چک کنند و مهر بزنند .پسرک شش هفت ساله که کنار مادرش ایستاده بود ازش پرسید. مامان چرا هنوز روسریتو بر نداشتی؟ تو اینجا دیگه آزادی !!!ا
به زمین سرد بنشینی جمهوری اسلامی!
ـ۲۴۲ کلیک
www.dreamlandblog.com
همهاش تقصیر توست. تو ما را آواره کردی. خیلیها را تبعید، خیلیها را راندی از خانههایی که گرم بودند و صدای خنده، در کوچههایش آواز همیشگی بود. تو ما را به این روز انداختی. دلهایمان را تنگ کردی تا بنشینیم و به روزهای گذشته فکر کنیم و آه بکشیم جای اینکه به ساختن و آینده بیاندیشیم. از هر خانهای چند نفر را به غربت فرستادی و آنها هم که ماندهاند یا صبحهای زود پشت در سفارتها میخوابند یا آرزو دارند زودتر پاپسپورتشان را بگیرند و در یک فروشگاه فرنگی شاگرد باشند تا اینجا رییس خودشان. غم من اینست که آن شاگردی به این ریاست میارزد. دیگر کیست که به عقبماندگی این دشت فکر کند و شبها غصهی ساختن بوم و بر این سرزمین را داشته باشد قبل از خواب؟ زندانها را دانشگاه کردی و دانشگاهها را حوزه. خیابانها را پادگان و کوچهها را خالی از صدای عاشقان خیالی. اینها را که به تو میگویم مکرر است. پس چرا گوش نمیکنی؟ از داغ دلم و بغض این گلوست که مینویسم. راستی هیچ خودت، برای مهر ویزایی پشت در سفارتخانهای ایستادهای؟ برای ویزای شیطان بزرگ آنکارا و دوبی رفتهای؟ نگاهشان را دیدهای یا هیچ احساس تحقیر کردهای؟ به دوستان فرنگیات خودت را که معرفی میکردی از نام کشورت خجالتزده شدهای؟ هان؟( بقیه متن برای دوستانی که فیلتر هستند در نظرات)
تاکسی … زیر پل کالج… البرز… ۵۰۰ تومن!
ـ۳۴۵ کلیک
kharchangzade.com
دوست دارم امروز صبح به دور از غوغا های ملال آور و دروغ آمیز زندگی ٬ به دور از همه قیل و قال های تصنعی و ظاهر فریب ٬ صندلی ام را بگذارم روبروی پنجره و بنشینم همین جا ٬ تقسیم کنم همه حجم تنهایی آسمان را با خودم.....چه حالی دارم. کسی می داند از چه حرف می زنم و یا آن سو تر چه ها می بینم؟ روبرو انجا که از دو سوی دیگر مهم تر است افق دل به سوی شرق داده است. در این غربت ساکت و بی انتها با این حسرتی که در میان این غبار مه آلود مدفون شده است، حتی لختی نگاه به سوی شرق هم دل انگیز است. و شاید دل انگیز تر آن باشد که روی تکه ای از ابرهای سپید بنشینی و با دست های نوازشگر باد راهی شوی به سوی مشرق. سرت را بگذاری روی یک مخمل سپید، چشمهایت را ببندی و در خیالت انگار کنی که این زانوی همان مهربان دور است که دیرگاهی است که گرمی اش را احساس نکرده ای. و بعد با خلسه ای ماورایی همان طور که از روی این شهرهای دلربای مغرب زمین با همه آن آدم ها و مجسمه های سنگی و چوبی اش گذشتی ، درست در همان لحظه ای که آفتاب، گرمی شرقی اش را روی شانه هایت گسترد ، چشم هایت را باز کنی و ببینی بر فراز همان کوچه ایستاده ای و داری داد میزنی :” تاکسی … خیابان حافظ… زیر پل کالج… البرز… ۵۰۰ تومن”.....
به خیابانهای ساکت غربت، به روزنامهنگاراناش / حسین نوروزی
ـ۵۶ کلیک
hoseinnorouzi.com
در کشوری که فاحشههای خوش آب و رنگ بیسواد و به اصطلاح مردان ِ آدمفروش، در کفهء ترازوی انتخاب برای روزنامهها، از کاربلدها سنگینتر هستند همیشهء خدا؛ در خبرگزاریای که خبرنگار قدیمیاش میرود روی میز میایستد و آشکارا فریاد میزند:«من ابایی ندارم که زیرآب کسی رو بزنم، و خودم بنشینم جاش؛ چون اصل حرفهای بودن، یعنی هماین!»؛ در کشوری که نسل قدیمی روزنامهنگاراناش، حداقل دو تا خانه را دارند، ولی به جوانترها که میرسند، فقط نک و ناله میکنند؛ در کشوری که روزنامهنگار جواناش آنقدر جیباش خالیاست که حتی برای درمان عزیزتریناش، برای درمان بیماریهای معمول خودش، آهی در بساط ندارد؛ در کشوری که سفر تا جعفرآباد قم، برای برخی از روزنامهنگاراناش شده معجزه؛ در شهری که مادری در جواب سوال فامیل تازه، میگوید:«پسرم طفلی، روزنامهگاره!»؛ در زمانهای که روزنامهنگارش حتی بلد نیست جملهای بنویسد که کمتر از سه تا غلط دیکتهای و دو تا غلط انشایی داشته باشد، و میشود «معاون سردبیر»؛ آری.. در این شهر، در این کشور، در این زمانه، جا دارد که «روز خبرنگار» را به کسانی تبریک بگویی که بیرون از این کشور هستند. کسانی که دور از وطن، حتی کسی امروز را بهشان یک تبریک خشک و خالی هم نگفتهاست. کسانی که آوارهء گمنامی شدند به اجبار زمانه. کسانی که روزگاری کنار دستشان نشستی و «خبرنویسی» را آموختی، کسانی که روزی حاضر شدند ریسک کنند و صفحهای را به نوجوانی بیسابقه بسپارند. کسانی که سیگار به لب، در تنهایی خیابانهای اروپا، دارند به روز خبرنگار فکر میکنند، و شاید همین حالا حسرت حتی یکی از آنهمه «اساماس»های تکراری را دارند که میگویند:«ببخش که روز عید قربون، نشد تبریک بگم بهات؛ عوضاش، امروز هم روز توئه! مبارک!»
رویای بازگشت: شهناز تهرانی(گزارش مصور)
ـ۱۴۹۵ کلیک
www.jadidonline.com
دگرگونی های سیاسی و اجتماعی و فرهنگی ایران که در ایام انقلاب و سال های پس از آن روی داد، مایه چندین موج مهاجرت، با دلایل متفاوت شد. در سال های اولیه که شور انقلابی در اوج بود و سال های پرتب و تاب مهاجرت را به دنبال داشت، در میان چند میلیون ایرانی که مهاجر شدند، گروه بی شماری هم هنرمندان بودند. بیشتر این دسته از مهاجرین، از هنرمندانی بودند که اسم و رسمی داشتند و دیگر برای خود در محیط اجتماعی جدید ایران جایی نمی دیدند...
این همه، تمام پاییز است و این یک برگی، که برای تو چیده ام...(+ عکس)
ـ۲۲۱ کلیک
kharchangzade.com
می دانی. پاییزِ اینجا خیلی قشنگ است. هر درختی و هر برگی برای خودش می شود رنگی. می شود نوایی. .....اما اینها همه معصومیت و زلالی پاییز شرقی را ندارد. از همان پاییز ها که برگهایش ، بی رمق و داغ دیده از گرمای چند ماهه تابستان ، پس از فصلی تشنگی کشیدن و زجر دیدن زیر تابه داغ خورشید ، مظلوم و دل بسته به تقدیر خویش از آن بالاها به دستور بادی نسیمی می خزند و پایین می آیند......اما اینجا… باران از این دست نیست. ابرهای اینجا طاقت پایمردی ندارند. از همان دم اول که بیایند بنا را می گذارند بر باریدن و باریدن… امروز ... آسمان شرقی ام بعد از چند ماه سوختن و ساختن یکباره دلش گرفت. اول آرام آرام و قطره قطره بارید و بعد که زیر بارش یکپارچه آسمان پهنه صورتش خیس شد ، گویی که تسکینی یافته باشد بر جراحت های بی کسی و غربتش، بارید و بارید…درست مثل ابرهای بی طاقت اینجا… {کل نوشته در لینک}
وطن
ـ۶۶ کلیک
amoo-arvand.blogspot.com
طن بوئی دارد خاص خویش، تا غریب نباشی آن بو را استشمام نخواهی كرد. من سالها غریب بودهام در وطن خویش، غریب ِتهران، كازرون، بندرعباس، خورموج، دیر، شازند و آبادان. ولی غربت در دیار بیگانه، غربتی است دیگر. غربتی است مضاعف. دموكراسی نیز بوی و طعم خویش دارد و رفاه اجتماعی نیز. تا آنها را لمس نكنی، به مفهوم آن پی نخواهی برد. ترازوئی است شاهینش مدام در نوسان. در یك كفهاش، تنهائی و غربت و در دیگر كفه، رفاه و دموكراسی. غالبن دیر به خواب میروم كه عادتی است دیرینه. دوایش به كتاب پناه بردن است. شانههایم درد میكند. پیر شدهام. سنگینی كتاب دستهایم را میآزارد. دیرگاه است. خواب به چشمان آمده است. الفچوبی را به عنوان نشانه دربین آخرین برگی كه خواندهام میگذارم و كتاب را برهم. فردا روز كاراست وسرو كله زدن با بچهها، به نیرو نیاز دارد. باید بخوابم. به خواب میروم. چوبی را به عنوان نشانه در میانهی آخرین برگی كه خواندهام میگذارم و كتاب را برهم. گفتم که فردا روز كاراست و سر و كله زدن با بچهها. باید بخوابم. به خواب میروم. بیدار میشوم. گیج و مبهوت. من كجایم؟ باز شناسی موقعیت زمانی ـ مكانیام، چند لحظهئی به درازا میكشد. مكان ِخویش را باز میشناسم! آه.... یوله، سوئد! و یا به زعمی وطن دومم! هزاران كیلومتر دور از آب و خاك و مردمام. از مردمی كه بیهیچ اشكالی زبانشان، كنایاتشان و آداب و رسومشان میفهمام و درك میكنم. چشمانام از بیخوابی میسوزد. بدنام كرخ شدهاست و به خواب نیاز دارد. گرمای رختخواب مرا به درون خویش میخواند. هوای بیرون سیاه است، چون قیر. اعداد قرمز رنگ ساعت اطاق خوابمان ساعـت سه و نیم شب را نشان میدهد. قلبام به شدت میزند. از تخت پائین میسُُرَم، یواش، یواش. مبادا مهربانم را بیداركنم!
مادر، دور است - مهدی جامی
ـ۸۰ کلیک
sibestaan.malakut.org
مادر شیرین است. مهر او بی دریغ است. نفوذ کلام اش از ورای مرزها و آب و کوه و خشکی بی رقیب است. می گویم می آیید؟ بیماری و بیمارداری اجازه نمی دهد. دوست دارم اروپا را وقتی می آید به او نشان بدهم. با قطار سفر کنیم. مثل کودکی کنجکاو تماشا خواهد کرد. من دوست داشتن سفر را از او به ارث برده ام. اما هر قدر هم سفر خوب باشد و جهان زیبا خانه خودش را به جهانی ترجیح می دهد. من هم. می گویم حالا که نمی شود شما بیایید پس استخاره ای کنید من بیایم. می گوید نه. اوضاع خراب است. مردم از گرانی عصبانی اند. طوری حرف می زند که فکر می کنم همین روزها باید شورش به پا شود. هر وقت گفته ام می آیم گفته است نه. آنجا که هستی خیال ام راحت تر است تا اینجا بیایی.... نیمه شب بود که زنگ زد. تمام روز فکر کرده این که زنگ می زند، مهدی است. زنگ هم زده بودم. انگار با مریخ تماس گرفته باشی. صداهای عجیب و پارازیت و انگار آخرالزمان شده باشد در آن طرف. وصل نمی شد. آخر تکنولوژی است ایران. و «کشوری که شهروندان نامطلوب اش هر ده سال یک بار می توانند مادرشان را ببینند.» مثل اینکه ملاقات داده باشند. در خارج زندانی ابد شده ایم....
غربت و فرهنگ سنتی ما ایرانیان
ـ۲۰۵ کلیک
www.jamejamonline.ir
از همون روز اول دستم اومد غربت يعني چي. همه انگار با هم قهرن. اين دختره هم پاك همه چي يادش رفته.همون موقع شوهره كه ديد مرضيه ناراحته اومد جلوي روي من نوازشش كرد. از خجالت ميخواستم آب بشم برم تو زمين. رومو اونور كردم كه يعني نديدم. هر چند فرقي هم براش نميكرد. به مرضيه گفتم: شوهرت حيا نداره. مثلا من كه اينجا نشستم مادرتم. گفت: مادر اينا ظاهر و باطن ندارن. گفتم: ظاهر و باطن بخوره توي سرش. اونجايي كه بزرگ شده يه كم ادب و حيا يادش ندادن!
جنگل بدون ریشه-سیاوش قمیشی-- تقدیم به همه غربت نشین ها
ـ۵۲۶ کلیک
music.tirip.com
توی خونمون به ما میگن فراری// توی غربت دم به دم انگشت نگاری// دیگه حتی صاحب اون خونه نیستیم// بیرون خونه میگن ما تروریستیم// وقتی خونه شده بود مثل جهنم// ما با ویزای بهشت بریدیم از هم// حالا تو برزخ بدبینی اسیریم// نمیتونیم ریشمونو پس بگیریم// چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن انگار اینو رو پیشونیمون نوشتن//
سفر .... ( سپید رو : وبلاگ تــارا )
ـ۹۴ کلیک
sepidro.wordpress.com
فکر میکنم هیچ چیزی مثل سفر آدما رو بزرگ نمیکنه. البته آدم شناسی رو هم قوی میکنه. این برای اولین بار بود که به تنهایی سفر می رفتم البته تنهای تنها که نبودم ولی خوب با خانواده ام هم نبودم دیگه ....
بهار تلخ و تنها در سرمای غربت
ـ۸۳ کلیک
iranidarghorbat.wordpress.com
نمیدونین گاهی اینکه امکان نداره کسایی که حتی سالی یه بار هم به یادشون نمیفتین رو ببینین چقدر غم میریزه تو دلتون چه برسه به عزیزترینها , به خونواده , فامیل و دوستان و آشنایانی که هممون تو خاکمون همیشه داشتیم .قدر این لحظات رو بدونین . قدر در کنار خونوده بودن رو بدونین . قدر تجربه کردن ترافیک سنگین شب عید رو بدونین . قدر راننده تاکسی عصبانی , فروشندهی خسته و بی حوصلهای که برای 1000 تومان باهاش چونه میزنین و قدر کسایی که وقتی کوچیکترین مشکلی براتون پیش میاد روزو شبشونو سیاه میکنن که کمکتون کنن ..............خوش به حال شمایی که هفت سینتون کنار خانواده ست , خوش به حال شمایی که اسکناس نو لای کتاب رو عیدی میگیرین , خوش به حال شما که الآن فضای خونتون محلتون شهرتون و از همه مهمتر دلتون بوی نویی میده ...........خوش به حال شمایی که هفت سینتون کنار خانواده ست , خوش به حال شمایی که اسکناس نو لای کتاب رو عیدی میگیرین , خوش به حال شما که الآن فضای خونتون محلتون شهرتون و از همه مهمتر دلتون بوی نویی میده .................خوش به حال شمایی که میتونین به مزار درگذشتگانتون برین . میتونین سر خاک عزیزتون هفت سین بچینین و سیر گریه کنین . خوش به حال همه ی شما که چیزی دارین که غصهاتونو باهاش در کنین خوش به حال همه ی شمایی که چیزی دارین که زمستونو باهاش سر کنین و خوش به حال شمایی که چیزی دارین که باهاش بهار رو باور کنین . قدر جایی که هستین رو بدونین . قدر عزیزاتون که پیشتونن رو بدونین . قدر هوای که توش تنفس میکنین رو بدونین . قدر شادی واقعی تو دلتون رو بدونین .
در ایران زودتر پیر می شوی اما نازت را بیشتر می کشند
ـ۶۵ کلیک
www.bbc.co.uk
در غربت پیری سخت تر است. امکانات رفاهی از ایران بیشتر است اما همدلی کمتر است. در ایران آدم زودتر پیر می شود ولی خوب ناز آدم را بیشتر می کشند. در ایران پیرها برای خودشان ارج و قربی دارند ولی اینجا کسی آدم را تحویل نمی گیرد... با افزایش فقر در میان سالمندان در اروپا، مهاجرین هم در پیری در شرایط دشواری قرار می گیرند. ایرانیان میانسالی که کمی پس از انقلاب به کشورهای خارجی مهاجرت کرده اند، اکنون سنین سالخوردگی خود را پشت سر می گذارند. شمار زیادی از آنها فرصت نیافتند که با درآمد شغلی و پرداخت بیمه بیکاری برای دوران سالخوردگی خود سرمایه ای بیاندوزند. مشکل دیگر سالمندان مهاجر ایرانی نپذیرفتن و کنار نیآمدن با شرایطی است که با آن درگیر هستند. تصور آنها از زندگی سالخوردگی نوعی است که آنرا در ایران دیده بودند. عدم امکان نگهداری از سالخوردگان در خانه و یا مراقبت دائم از سوی فرزندان نیاز آنها به امکانات دولتی را افزایش داده است.
تنها در کویر ... (عکسی از کویر مرنجاب)
ـ۳۲۳ کلیک
static.panoramio.com
به راستی زمین کویر با ریگهای روانی که با هر حرکت باد به نقاشی خیالی طبیعت میماند و صدای زنگ شتران، این صبوران صحرا، سکوت بادیه را با موسیقی غربت خود همراه میکنند و تو را غرق در سکوت از دغدغه زندگی شهری میرهانند تفاوتی با جنگلهای سرسبز شمال ندارد. اینجا با هزار راز نهفته در دل خود ، کویر مرنجاب است.
برآ ای آفتاب
ـ۴۶ کلیک
amoo-arvand.blogspot.com
برآ ای آفتاب ای توشه امید! برآ ای خوشه خورشید! سیاووش کسرایی دو هفتهای است كه آفتاب با ما قهر كرده و روی از ما پوشانیده است. هفتهی پیش برف نسبتا سنگینی بارید. دوسه روزی سرد شد. ولی بعد هوا گرم شد و برفها آب شدند و روانه ی دریا تا دوباره در آن دورترها كه هوا آفتابی است و دل من برایش پر میزند، بخار شوند، به آسمانها روند، روی خورشید را باز هم به پوشانند و این بار شاید با اقشاندن قطرهای آب بر كویر، رشد خاری را سب شوند تا بزی و یا شتری آن را بخورد و غذائی برای طفل شیرخوارهای كه مادرش به دلیل خشكسالی، شیرش خشكده است فراهم كند. من دلم گرفته است. حوصلهی هیچ كاریام نیست. هوا تاریک است. باران میبارد و میگویند که فردا باز هم سرد خواهدشد. اگر چنان شود که آنان میگویند که یقینا خواهد شد، فردا راه رفتن هم مشکل خواهد شد. اینجا ناف مردم به هوا شناسی بند است. در هر خانهای ترمومتری هست. ما دوتایاش را داریم. دیجیتال و آنالوگ. نوع دیجیتالاش این حسن را دارد که حداکثر و حد اقل گرما و سرما را نشان میدهد. ولی ما روزی چند بار نیزبه گزارش هواشناسی گوش میکنیم تا لباس مناسب آن هوا بر تن کنیم.
مستی شراب ناب غربت نیارزد به تار موی مستی عرق وطنی.
ـ۱۲۹ کلیک
golanar.blogspot.com
همه به جایی پرتاب شدیم. چه نسلی از آب در آمدیم. به فردوس آمده ها در جنهم مانده ها . چه کسی این خطها را کشیده است . چه کسی گفته است که می تواند دراین دنیای پراز پیچیدگی خطی میان جهنم و بهشت ترسیم کند. دلزده از غربت وامانده از وطن. محروم از کوچک آزادی ها ، محروم ا ز یک شب نشینی با موسیقی زنده نامجو. قدم به خاکی غریب گذاشتیم غافل از اینکه همه چیز با کلمه میهن معنی پیدا می کند. حیران شدیم، ماندن شعار دادن ، ماندن و سکوت ، رفتن و تنهایی ، رفتن و مرداب. به چه می ارزد این دوری . مادر برزگ چه می شود . بهتر است رگ بی غیرتی ات را تقویت کنی ، اینجا خیلی به درد می خورد. به دنبال دوست وآشنا فیس بوک بازی می کنی . چقدر از هم دور شدیم . این فاصله ها دیگر اینجا و انجا ندارد . برادر آن طرف این کره خاکی و تو طرف دیگر آن . برای آغوش کشیدن مادر باید از فیلتر بلیطهای ایتنرنی ارزان رد شوی. و تکنوژی حتی تو را از دیدن و انتظار دست نوشته دوست محروم می کند . براستی که مستی شراب ناب غربت نیارزد به تار موی مستی عرق وطنی.
عید نوروز در غربت: هفت سین را چیدی اما ...
ـ۱۲۸ کلیک
www.bbc.co.uk
... در حاشیه پنجرهها شمع روشن کردهای. سبزهای که خریدهای را کنار تنگ بلور ماهیها گذاشتهای. از صبح مشغول کاری تا خانه تمیز باشد. آجیل و میوه و شیرینی روی میز گذاشتهای و سبزیپلو و ماهی و کوکوسبزی را برای شام آماده کردهای ... ... به دوستی که تار میزند گفتهای تارش را فراموش نکند و آن که دف میزند دفش را. تلفن را برمیداری و به دوستی که اصلاً حال و حوصله ندارد اصرار میکنی که: امشب بدون تو اصلاً خوش نمیگذرد. باید حتماً "امشب در سر شوری دارم" را بخوانی. ... اما نمیدانی چرا هرچه به تعداد کفشهای جلوی در اضافه میشود تو دلتنگتر میشوی. چیزی انگار کم است. در غربت و در شب عید، انگار تلفن اهمیت خاصی پیدا می کند. معمولا بعد از تحویل سال مهمان ها انگار همدیگر را نمی بینند. جمع آشفته و متلاشی میشود. هرکس تلاش می کند به خانواده اش زنگ بزند. خط ها شلوغ است. در همین وضعیت موبایل ها زنگ میخورد و از هر گوشه خانه صدای سلام و احوال پرسی میآید. شبی که انگار تلفن نقش اصلی را در زندگی بیشتر خارج از کشوری ها بازی میکند.