لینکها به ترتیب امتیاز مرتب شدهاند:
عکس تامل برانگیزی از یک جانباز شیمیایی در کنار همسرش و کوهی از دارو
ـ۳۰۱۱ کلیک
www.daylife.com
عکس از Reuters Pictures .این جانباز در روستای نودیشه استان کرمانشاه زندگی میکند و و در عکس او و همسر فداکارش در کنار کوهی از داروهای پزشکی دیده میشوند
شكست نقشه آمريكا براي ربودن احمدي نژاد در عراق
ـ۷۸۷ کلیک
tabnak.ir
خبرنگار تابناك گزارش داد رييس جمهور كشورمان در نشست امروز اعضاي جامعه مدرسين حوزه علميه قم شكست نقشه آمريكا براي ربودن خود در عراق و انتقالش به آمريكا را افشا كرد. بنابر اين گزارش دكتر احمدي نژاد افزود هم زمان با سفر وي با عراق آمريكاييان قصد داشتند در يك برنامه حساب شده وي را ربوده و به آمريكا منتقل كنند و با بهانه جويي در مساله تروريست از جمهوري اسلامي براي بازگرداندن وي از باج خواهي كنند. وي ادامه داد با اين حال به لطف الهي چجنمد تغيير انجام شده در برنامه ما در اين سفر نقشه آنها را بر هم زد. و آنان زماني حيرت زده از اين امر مطلع شدند كه من در آسمان عراق در حال بازگشت به ايران بودم. اين در حالي بوده كه ما حتي به منطقه سبز كه امن ترين منطقه بغداد است هم نرفتيم. جالب انكه حتاي بوش رييس جمهور آمريكا تا كنون هم در عراق شب را به صبح نرسانده است.
هر کی منت جبهه رفتنش رو سر شما ها بذاره از سگ پست تره / تلخ نوشته ها
ـ۳۰۴ کلیک
shatot.wordpress.com
یه جایی خوندم که دوستی نوشته بود خیلی از اونایی که رفتن جبهه برای کوپن اضافی قند و شکر و برنج بوده ... دوسه تا از دوستان هم از وقتی فهمیدن بنده جبهه بودم هی سردار سردار به ک ...ون ما بستن و یکیشون هم میگفت الان حتما صاب منصبی و نونت تو روغنه ! این حرفا نیشتر به دل من و امثال منه ! دل ما عین دل بچه ها نازک شده ! .... دلی که تا بهش تحکم کنی لب ورمیچینه و اشکش جاری میشه وای به حال اینکه تهمت بزنی بهش ! تا دیشب فکر میکردم فقط من دل نازک شدم و گاهی بی اختیار اشکم میاد ! اما مصاحبه با اون رزمنده ای که تیر مستقیم خورده بود تو سرش و زنده مونده بود رو که دیدم فهمیدم ما همه مون همینطوریم ! خبرنگار فقط ازش پرسید به چی فکر کنی اشکت میاد و اون رزمنده همینطور بی اختیار اشکش اومد ! میتونی تصور کنی من با شصت نفر رفته باشم مانور و هواپیماها اینقدر بمب خوشه ای ریخته باشن روی سرمون که نصفمون سالم برگردیم پایگاه و نصفه دیگه دوستامون یا تبدیل به جنازه شده باشن یا زخمی ! اقا جون من الان با دوچرخه میرم محل کارم ! سه ساله در حسرت یه مسافرت سه روزه به کیش یا هر جهنم دره دیگه ای موندم ! نمیگم دستم به دهنم نمیرسه اما نه باغ بالا دارم نه اسیاب پایین ! کدوم عاقلی برای امیال دنیوی جلوی گلوله مستقیم دشمن میره ؟ کی برای پول و خونه و ماشین دست و پاش رو میده ؟ کی برای سهمیه دانشگاه ریه هاش رو میده ؟ بی انصاف نباشید جنگ ندیده ها ... بی انصاف نباشید تو رو خدا ! کی درد اون مجروحی رو میفهمه که هنوز لگن زیرش میذارن و با ماسک اکسیژن نفس میکشه ؟ دیدی فوتبالیستی رو که جفت پاهاش رو تو جنگ از دست داده و کنار میدون فوتبال به اونایی که دارن بازی میکنن نگاه میکنه و یواشکی اشک میریزه ... اگه تو ندیدی من دیدم ! هیچوقت ...هیچوقت ....هیچوقت دلم نمیخواد با تجربه کردن جنگ حرفای منو درک کنین ! فقط ... فقط مردانگی کنید و نمک روی این دل زخم خورده نپاشید ! هر کسی هم که خواست منت جبهه رفتنش رو سر شما ها بذاره از سگ پست تره ........................ همین !
احمدي نژاد: آمريکا عراق را اشغال کرد، چون نگران ظهور امام زمان از اين منطقه است!
ـ۶۹۳ کلیک
video.google.com
مشروح فرمايشات ايشان: بعضي ها ظاهر دشمن رو مي بينند، باطنش رو توجه نمي کنند. همين هايي که عراق را اشغال کردند ظاهرش آن است که آمدند نفت رو ببرند، منطقه رو بچاپند. مي ري يه لايه پشتش مي بيني تحليل دارند. مطلع شدند که بناست در اين منطقه يه اتفاقي بيفته. يه دست الهي بيرون بياد و ريشه ظلم را از جهان بکند. تو خودشون دارند اين حرف ها را مي زنند و به اين قضيه توجه دارند. بعضي ها فکر مي کنند امام در زمان غيبت گوشه اي مشغول کار خودشه و کاري به کار دنيا نداره. اگه اينطور بود وجودي باقي نمي موند و همه هستي به هم مي ريخت. امام مديريت مي کند جهان را.
عکس های شاتوت در جبهه ... ! ( تلخ نوشته های یک مشهدی )
ـ۲۴۹۵ کلیک
shatot.wordpress.com
یکی از دوستان محترم از وبلاگ دستنوشته ها بنده رو دعوت به یک بازی وبلاگی کرده که در این بازی باید یه عکس جوات از سیزده سال پیش خودم در وبلاگ بذارم ! من این دعوت رو به فال نیک گرفتم اما بجای یه عکس جوات تصمیم گرفتم چند تا عکس از دوران جبهه رفتن بذارم ! با این کار هم یه تجدید خاطره ای میشه و هم به چند تا از پست های قبلم مربوط میشه که متذکر میشم !
افشا جدید احمدی نژاد: دیدار با یکی از فرماندهان آمریکایی در عراق؛ فرمانده آمریکایی: شما (احمدی نژاد) در قلب من جای دارید
ـ۶۸۷ کلیک
shahabnews.ir
روایت منتشر نشده احمدینژاد از عکس یادگاری با فرمانده اشغالگر :::: شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی شامگاه چهارشنبه فیلم منتشر نشده یکی از سخنرانیهای مهم رئیسجمهور در اجتماع فرماندهان و مدیران نیروی مقاومت بسیج که ظاهراً در تاریخ دهم خردادماه 87 انجام شده است را برای نخستین بار بر روی آنتن برد :///: احمدینژاد که در زمینه فروپاشی حکومت آمریکا سخن میگفت، با اشاره به این که در جریان سفر به عراق «یکی از فرماندهان ارشد نیروهای اشغالگر خواستار ملاقات با من شد» گفت: این فرمانده نظامی حتی مهلت مرخصی خود که با سفر ما همزمان شده بود را یک ماه به عقب انداخته بود برای این که بتواند با هیات ایرانی دیدار کند. :////: احمدینژاد سپس افزود: هنگامی که این فرد آمد به من گفت شما در قلب من جای دارید. من خیلی دوست دارم که با شما عکس بیندازم. :////: رئیسجمهور در ادامه با تاکید بر این که با درخواست فرمانده مزبور برای انداختن عکس یادگاری موافقت کرده است، افزود: بعد از انداختن عکس، این فرد به من گفت که معاون من هم بسیار دوست دارد با شما عکس بیندازد. من هم گفتم بسیار خوب او هم بیندازد. :////: احمدینژاد سپس یادآور شد که در پایان دیدار خود و پس از گرفتن عکس یادگاری، فرمانده نظامی مزبور را «تشویق» کرده و «بر پشتش» زده است و به او گفته است: مواظب مردم عراق باشید. ملت عراق را مواظبت کنید.
ویدیو/ احمدی نژاد : ژنرال آمریکایی به من گفت تو در قلب من جا داری
ـ۱۵۵۷ کلیک
video.google.com
بخشی از سخنرانی محمود احمدی نژاد در جمع فرماندهان نیروی مقاومت بسیج که در تاریخ 19 تیر 1387 از تلویزیون ایران پخش شد . در این سخنرانی ، احمدی نژاد با اشاره به این که در جریان سفر به عراق یکی از فرماندهان ارشد نیروهای اشغالگر خواستار ملاقات با او شده ، گفت این ژنرال آمریکایی به او گفته شما در قلب من جای دارید و من خیلی دوست دارم که با شما عکس بیندازم. احمدی نژاد گفت با درخواست این فرمانده برای انداختن عکس یادگاری موافقت کرده و در پایان دیدار خود و پس از گرفتن عکس یادگاری، او را «تشویق» کرده و «بر پشتش» زده و به او گفته مواظب مردم عراق باشید. ملت عراق را مواظبت کنید !
یادت می اید چقدر بمب خوشه ای ریختند بر سرمان ؟
ـ۲۳۷ کلیک
shatot.wordpress.com
دلم میگیرد وقتی صحنه هایی از جنگ را میبینم ! یاد منصور برجی میفتم ! های منصور یادت می اید مرا ؟ یادت می اید کشتی میگرفتیم با هم ... یادت می اید میگفتی دختر خاله ات را شیرینی خورده اند برایت ؟ یادت می اید وقتی ترا اذیت میکردم و از شب زفاف میگفتم رنگ به رنگ میشدی و دنبالم میکردی ؟ از ان روز لعنتی چی منصور جان ... ان روز که برای مانور با نفربرها به یک دشت مسطح رفتیم و اسیر هواپیماهای دشمن شدیم ! یادت می اید چقدر بمب خوشه ای ریختند بر سرمان ... یادت می اید رفتی زیر نفربر سنگر گرفتی ... هی گفتم منصور برو جلوتر لعنتی اما نرفتی ... یادت می اید مشت زدم به پایت ولی باز تکان نخوردی ؟ لعنت به من ... دستم بشکند منصور جان ! من چه میدانستم روحت پرواز کرده ...چه میدانستم ان ترکش لعنتی سرت را نشانه رفته ... یادت می اید چقدر گریه کردم برایت ؟ های محمد طبسی کجایی ؟ مرا یادت می اید ... یادت می اید گل یا پوچ بازی میکردیم و تو همیشه جر میزدی ؟ یادت می اید با هم رفتیم اما تنها برگشتم ... بخدا رفیق نیمه راه نبودم ! کاش من هم بر نمیگشتم ! چه خوش میخندیدی محمد ... گونه هایت گود میشد و چشمانت برق میزد ! های علی نخودکار ... چرا صدای اوازت نمی اید ؟ یادت هست وقتی بچه ها دلگیر بودند دشتی میخواندی ... یادت هست گوشه چشمانت اشک حلقه میزد و ما ارام و یواشکی اشک میریختیم ! یادت هست چقدر دوستت داشتم ...چقدر عاشق صفا و صداقت روستاییت بودم ... ببخش اگر چند بار تو را اذیت کردم علی جان ... های حسین ...احمد .... رسول ... کجایید بچه ها ...بخدا دلم گرفته امشب ...هوای جبهه و جنگ ندارم ... دلم هوای شما را کرده ... هوای دوستی ...خنده ... زندگی ... رفاقت ! ...دلم گرفته امشب .... بخدا دلم گرفته ای همه رفته ها ...!
با عجيب ترين بازمانده جنگ ايران و عراق آشنا شويد (علي خدادادي شهيد زنده)
ـ۱۹۷۲ کلیک
uk.youtube.com
علي خداداي مردي است که در حين شليک گلوله آرپي جي در جبهه جنگ مورد اصابت گلوله مستقيم دشمن قرار گرفت و علي رغم آن که گلوله به پيشاني اش خورد و استخوان جلوي سرش را تکه تکه کرد باز هم زنده مانده است. (هشدار: حاوي تصاوير دلخراش از لحظات شهادت برخي رزمندگان ايراني در جبهه ها)
فتوای قتل فریدون فرخزاد و رابطه آن با خلبان رفسنجانی برادر سعید محمدی (خواننده)
ـ۱۲۷۶ کلیک
www.farrokhzad.info
نام او زمانی در فهرست مهدورالدمها قرارگرفت که درسفری به عراق جهت اجرای برنامه برای اسرای ایرانی ویافتن راهی جهت کمک به اسرای خردسال و نوجوان، مذاکراتی را بامقامات امنیتی این کشور در رابطه با برادر سعید محمدی، نوازنده و خوانندهی جوانی که فرخزاد او را کشف کرده و مشوق و حامی او بود انجام داد. برادرسعید، کاپیتان محمدی درآن تاریخ از خلبانان واحد ویژهی پرواز بلندپایگان رژیم بود و بارها رفسنجانی، خامنهای و دیگر مقامات را به نقاط مختلف کشور برده بود.عراقیها با اطلاع ازاین امر، به فرخزاد پیشنهاد کردند که وسیلهساز گریز کاپیتان محمدی، هنگامی که رفسنجانی را با هواپیمایش به نقطهای میبرد، بشود. محمدی با هواپیمایش به بغداد گریخت اما رفسنجانی با او نبود . با اینهمه عرایها سخت از جریان فرار خلبان مخصوص رفسنجانی و بزرگان رژیم استقبال کردند. و مدتها از طریق دستگاههای تبلیغاتی خود روی این مسأله تبلیغات وسیعی را به راه انداختند. فرخزاد جمعأ دوبار به عراق رفت و به گفتهی رئیس سابق استخبارات نظامی عراق که اینک در بریتانیا زندگی میکند، فرزندان و خانوادهی صدام حسین و مسئولان بلند پایهی عراقی، برنامههای فرخزاد را برای اسرای خردسال و نوجوان اسیر ایرانی دنبال میکردند. فرخزاد براین باور بود که میتواند رژیم عراق را به آزاد کردن کودکان و نوجوانان اسیر ایرانی وادارد.(دردیداری با نگارنده در پی سفری به بغداد، فرخزاد با درد واندوه از کودکان و نوجوانانی یاد کرد که مورد سوءاستفاده جنسی ازسوی گاردهای عراقی وبعضی ازسربازان وافسران قرار میگرفتند.فرخزاد با شماری ازاین کودکان صحبت کرده بود. هنگام یادآوری تراژدی جنگجویان خردسال ایرانی، چندبار فرخزاد به گریه افتاد.) به هرحال، کاپیتان علی اکبرمحمدی از بغداد راهی آلمان شد و در شانزدهم ژانویهی ۱۹۸۷ دربرابر کلوپی که ادارهی آن را عهدهدار بود توسط دو تن از عوامل اطلاعات سپاه و یک مزدور لبنانی به قتل رسید. دستور قتل او را ریشهری صادرکرده بود و تیم عملیات، زیر نظر فلاحیان انجام وظیفه میکرد.رئیس سابق استخبارات عراق در گفتگویی مدعی شد خلبان محمدی بابت بردن یک هواپیما به عراق دو میلیون دلار پاداش گرفت.اما فرخزاد و سعیدمحمدی حتی یک دلار دریافت نکردند....
نگفته هایی از منطقه جنگی ــــــــــ ( تلخ نوشته های یک مشهدی )
ـ۳۹۶ کلیک
shatot.wordpress.com
توی منطقه اینجوری نبود که عین تو فیلما همه رزمنده ها ریش داشته باشن یا مثلا دعای کمیل برن ...... یا همش سر نماز باشن و گریه کننُ سینه بزنن ! نه اینکه نبود خیلی هم بود اما بی نمازی هم بود ...چپه تراشی هم بود ... اهنگ های درخواستی هم بود ! بزن و برقص هم بود ...! خلاف و خلافکاری هم بود ! گروهانی که من در اون خدمت میکردم بچه های کرمان و بم و جیرفت و نرمانشیر و راور فت و فراوون بودن ... خیلی کم بودن توی این بچه ها که اهل خلاف نباشن ! خیلی هاشون سیگاری بار میزدن از گراس و حشیش و حال میکردن ..! البته اینا دست گرمی بود و اصلکاری تریاک و شیره بود ! بچه ها از مرخصی که برمیگشتن بدون استثنا پسته تف داده خانگی و خرمای رطب همراهشون بود ... تریاک و شیره هم توی شورتشون قایم میکردن تا بتونن از ایست و بازرسی رد کنن ! تا چند شب بساط حال و حول توی نفربر ها براه بود ! چراغ های والور توی نفربر ها اکثرا کنار طلقشون سوراخ بود برای داغ شدن سیخ ! سیخ و سنگ و چایی نبات و پسته و خرما و اواز دلتنگی بچه های سرباز ... چه حالی داشت ...! وقتی هم که کفگیر به ته دیگ میخورد بعضی ها از یه روش جدیدتر برای گیج شدن استفاده میکردن و اون استفاده از مخلوط گازوییل و بنزین و استنشاق اون بود ! توی چادر تعمیر نگهداری نفربر ها یه بشکه بود که توش بنزین و گازوییل میریختن و سرشون رو توی اون میکردن و هی نفس عمیق میکشیدن ! سرشون رو که بیرون میاوردن تا چند لحظه ای گیج و دبنگ بودن ! راستش تو جبهه همش هم دلاوری نبود ! دوستان به من خورده نگیرن بابت این گفته ها ... حقیقت تلخه ! از شجاعت ها زیاد گفتن ... بذار من از ترس ها بگم ... من خودم کم نترسیدم ... من دیدم سربازی از گروهان خودمون رو که برای فرار از منطقه کلاش رو گذاشت روی پاش و شلیک کرد ! من دیدم توی عملیات خود زنی کردند با تیغ موکت بری ... یا ادای موجی ها رو در اوردند تا از مهلکه دور بشن ! وقتی میگم مهلکه فقط اونایی میفهمن چی میگم که توی جبهه بودن ! باید بودی و میدیدی .... خدا نیاره دیگه ...نیاره !
آفتاب یزد:فیصل را بخاطر ملک عبداله، بشاراسد را بخاطر پدرش ومقامات عراق را بخاطر ائمه بخشیدید، پس خودی ها را هم ببخشید!
ـ۱۴۸ کلیک
www.aftab-yazd.com
سرمقاله روزنامه آفتاب یزد خطاب به احمدی نژاد ::::::::: احمدی نژاد گفته است که < بـه احتـرام ملـك عبـداللـه – پـادشـاه عربستان سعـودي– پـاسخ سعود الفيصل را نميدهيم .> اين ادبيات، در نوع خود منحصر به فرد است كه رئـيـــس جـمـهـــور يـــك كـشـــور در بــــرابـــر اتـهـــام زنــي صــريــح يــك وزيــر خــارجــي، از سـكــوت در بــرابــر <تهمت زننده> به خاطر مقام مافوق او سخن بگـويـد. البته آنچه، بيسابقه مي باشد اعـلام رسـمي سكوت است اما در عمل اين سكوت بارها اتفاق افتاده است، مثلاً يكبار براي موفق جلوه دادن كنفرانس خزر، از كنار سخن يك رئيسجمهور تازه كار در خصوص به تاريخ سپرده شدن قرارداد معتبر مرتبط با حقوق ايران ميگذريم. يكبار هم روي وزيـر خـارجـه سـوريـه را مـي بـوسيم و او را همراه رئيس جمهورش كه دركنار ساير سران عرب بر ادعاي ضد ايراني امارات صحه گذاشته اسـت مـيبخشيم كه لابد اين بخشش و سكوت به خاطر پدر رئيس جمهور فعلي سوريه است كه در برخي مقاطع، هم پيمان ايران بوده است، وزير خارجه عراق و سخنگوي دولت آن كشور را هم كه گاه و بيگاه اتهاماتي متوجه ايران مي كنند لابد به خاطر ائمه بزرگواري كه بركت دهنده به خاك عراق هستند مورد عفو قرار مي دهيم // اگر رئيس جمهور كـمـاكان به سكوت در برابر بعضي مـقـامهاي خارجي به خاطر بزرگ ترهاي آن مقامات اصرار دارد، بهتر است اين روش را در داخل نيز به كارگيرد. مثلا اي كاش مهرورزي آقاي احمدي نژاد شامل حال بـعـضـي از نـمـايـندگان مجلس نيز ميشد كه اظهارات آنها درخصوص واردات بنزين و انحلال هـيئت امناي ذخيره ارزي، اعـتــراض نــه چـنــدان مـهـربـانـانـه يـك نــهــاد اطلاعرساني رسمي را به دنبال داشت. آقاي رئيس جمهور اگر معتقد است كه اظهارات اين نمايندگان مجلس، بر خلاف حق است، ميتواند آنها را به خاطر رئيس مجلس– كه در سه سال اخير، بيشترين مدارا با رئـيـس جـمـهور و دولت نهم داشته است – بـبـخـشــد.
کرد های غیور و مهمان نواز ...! ( تلخ نوشته های یک مشهدی )
ـ۷۳۴ کلیک
shatot.wordpress.com
برای اولین بار قرار شد برای یک ماموریت از جبهه جنوب بریم جبهه غرب ! تانک ها و نفر بر ها رو بار کمرشکن کردیم و فرستادیم ! خودمون هم سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم ! من تا حالا غرب نرفته بودم و کردها رو ندیده بودم ! برای همین هم هیچ ذهنیتی از اونها نداشتم ! نزدیک های مریوان که رسیدیم توی جاده به هر گردنه ای که میرسیدیم فرمانده میگفت اسلحه ها رو مسلح کنید ! امکان داره کومله ها کمین کرده باشن ! میگفت کومله ها سر میبرن ! به مریوان که رسیدیم چهره شهر برام خیلی جالب بود ! کردها اکثرا مسلح بودند ...! راستش از کردها میترسیدم ! هیکل های درشت و سبیل های پهن با لباس های کردی قیافه های نامانوسی بود برام ! تا حالا ندیده بودم که یه کرد با زنش راه بره و مسلح به نارنجک و کلاش باشه ! اصلا تیپ شهر با شهر هایی که من دیده بودم فرق میکرد ! حس میکردم توی یک کشور دیگه هستم ! راستش میترسیدم ! شبا خواب میدیدم کردهای کومله دارن سرم رو میبرن ! مستقر که شدیم و اردو زدیم یه روز تو کوه ها میچرخیدم که یه پیرمرد کرد و دخترش رو دیدم که گوسفند داشت ! با خودم گفتم این سن و سالی ازش گذشته و مسلح نیست ! بهش نزدیک شدم و حال و احوال کردیم و با چای و نان پنیر ازم پذیرایی کرد و کلی حرف زد ! دخترش اصلا حرف نمیزد ! ازش خواستم یه عکس یادگاری بگیریم ! دوربین رو به دخترش دادم و ازش خواستم عکس بگیره ! با شرم خاصی قبول کرد ! عکس رو که گرفت خدا حافظی کردم و فردای اونروز برای تشکر چند تا کنسرو ماهی و شکلات جنگی براش بردم که خیلی بیش از حد تشکر کرد ! دیگه از کرد ها نمیترسیدم ! کردها انسانهای شریف و با اصالتی هستند ! مهمان نواز و مهربان ! غیرتمند و وطن دوست ! بعد از اون با خیلی از کرد ها دوست شدم ! از هیچکدوم جز خوبی چیزی ندیدم !
عکسی که اجازه چاپ نگرفت
ـ۲۶۵۶ کلیک
i15.tinypic.com
مدتي پيش قصد داشتم اين عكس را در روزنامه چاپ كنم. اما سردبير و معاونهاي او مخالفت كردند و گفتند كه انتشار تصاويري از اين قبيل، جرم سياسي و امنيتي است و روزنامه را با خطر مواجه مي كند.
جبهه ؛ مرخصی ؛ سمبوسه ؛ حشیش و کربلا...! / تلخ نوشته ها
ـ۷۷۹ کلیک
shatot2.wordpress.com
مرخصی تو شهری که میگرفتیم میپریدیم عقب یه لندکروزر میومدیم اهواز ...بعد از چند روز توی قرارگاه بودن و شنیدن صدای گلوله و خمپاره دیدن ادمای غیر نظامی غنيمتی بود! اهواز که میرسیدیم اول بدو بدو میرفتیم تلفن راه دور و یه زنگی میزدیم خونه با مادرو خواهر صحبت میکردیم و دلمون باز میشد! چه خوب بود این تلفن ها تصویری نبود تا اهل خونه اشکایی که تند تند میلغزید روی صورتمون رو ببینن! تا بغض فرو خورده مون رو متوجه بشن! تا دلتنگی هامون رو بفهمن و دلشون خون بشه! بعدش اشکامون رو پاک میکردیم تو خیابون امام یه فالوده بستنی میخوردیم و بعد مایحتاجمون رو خرید میکردیم! از نخ و سوزن و کبریت بگیر تا سیگار و باطری و خرت و پرتایی از این قبیل! اهواز یه سینما قراضه ای داشت که گاهی اونجا میرفتیم فیلم میدیدیم! ظهرش یه ساندویچ سه نونه یا چند تا سمبوسه تند عربی میزدیم تو رگ بالاشم یه نفس یه نوشابه تگری ؛ انگار که دنبالمون کردن! بعد میرفتیم لب کارون توی فضای سبز یه چایی مشدی میخوردیم و کمی چرت میزدیم! راستش یه عده بلد بودن میرفتن یه جاهایی کارای بی ناموسی هم میکردن که من نه بلد بودم و نه رفتم! ( شایدم بی عرضه بودم... اره ...همینه! بی عرضه بودم! ) اونایی که اهل خلاف بودن همون لب کارون ساقی زیاد بود! یه جور بنگ هایی بود بهش میگفتن بنگ ادامسی! نه مثه بنگ های مشهد که تخته ای باشه! شل بود و لای پلاستیک! اخرین خرید هم همون بنگ یا حشیش بود که یه سیگاری بار میزدن و همون لب کارون میکشیدیم حال میداد! دیگه دم دمای غروب میشد که باید برمیگشتیم! یه روز مرخصیمون تموم شده بود و باز روز از نو روزی از نو! پیش به سوی کربلا.....کربلا کربلا ما داریم میاییم ...کربلا کربلا....!