لینکها به ترتیب امتیاز مرتب شدهاند:
پارسي، دومين زبان كلاسيك و باستاني دنیا
ـ۱۸۵ کلیک
iranianshistoryonthisday.com
زبانشناسان و اديبان اروپايي در پايان نشست سه روزه خود در شهر برلين كه در نيمه سپتامبر 1872 برگزار شده بود، زبان پارسي را در رديف زبانهاي يوناني، لاتين و سانسكريت، يكي از چهار زبان كلاسيك اعلام كردند. در اين اجلاس، زبانهاي هند ـ اروپايي مورد بررسي قرار گرفته بود. اين نشست، زبان پارسي را از لحاظ كلاسيك بودن، زبان شماره 2 (پس از زبان يوناني) قرار داد. زبان پارسي از اين لحاظ يك قرن از لاتين و 12 قرن از زبان انگليسي جلوتر است. در همين اجلاس، زبان اوستايي شاخه بدون متكلم زبان پارسي اعلام شد و گفته شد كه ريشه اوستايي از خراسان شرقي (بخش شمالي افغانستان امروز، تاجيكستان و فرارود) بوده و بنابراين، به احتمال زياد زرتشت در اين منطقه به دنيا آمده و از آنجا به آذربايجان رفته است. در تعريف، زباني را كلاسيك گويند كه اولا باستاني باشد، ثانيا ادبيات غني داشته باشد و ثالثا در آخرين هزاره عمر خود، تغييراتي اندك كرده باشد. بنابراين، قضاوت بر پايه ادبيات زبان و درصد تغييران آن در هزار سال پيش از زمان به قضاوت نشستن است. هيچ زباني در طول زمان مصون از تغيير نبوده است ولي هرچه كه اين تغييرات كمتر باشد، آن زبان كلاسيك تر است و استحكام بيشتري دارد. زبان ايرانيان و پارسي زبان اينك همان است كه فردوسي و حافظ به آن شعر گفته اند؛ همان واژه ها، عبارات و دستور زبان. در اجلاس برلين، زبانشناسان و اديبان پذيرفتند كه ادبيات فارسي در قرون وسطي در صدر ادبيات ساير ملل قرار داشته و ايران در آن قرون بيش از هر ملت ديگر شاعر، نويسنده و انديشمند (حكيم = فيلسوف) به وجود آورده كه سخنان و افكارشان تا ابديت شنيدني و پندآموز است. در نشست هاي سالهاي 1922 و 1936 مقام زبان فارسي (مقام دوم) در ميان زبانهاي باستاني و كلاسيك هند و اروپايي بار ديگر تاييد شد.
از پيام سال نو خطاب به آقای خامنهای تا مرد هزارچهره مهران مديری
ـ۴۲۹ کلیک
news.gooya.com
جناب آقای خامنه ای وقتی سال تحويل شد، جناب عالی را در حال خواندن پيام نوروزی خطاب به ملت ايران در کانال يک سيما مشاهده کردم. چون مطمئن بودم که پيام جناب عالی حاوی صد و بيست کلمه ی "دشمن"، صد و ده کلمه ی "طاغوت"، صد کلمه ی "پيروزی هسته ای"، نود کلمه ی "رژيم اشغالگر قدس"، هشتاد کلمه ی "فلسطين"، هفتاد کلمه ی "لبنان"، شصت کلمه ی "نوار غزه"، پنجاه کلمه ی "بدخواهان"، چهل کلمه ی "توطئه گران"، سی کلمه ی "متجاوزان"، و ده ها کلمه ی مشابه اين کلمات خواهد بود، دکمه ريموت کنترل را فشار دادم و به کانال دو رفتم که در آن جا نيز چهره ی نورانی سرکار را ديدم. در کانال سه هم شما بوديد. در کانال چهار هم؛ در کانال پنج هم؛ در کانال خبر هم؛ فقط در کانال قرآن يادشان رفته بود که شما را سوئيچ کنند و داشتند قرائت يکی از آيات خداوند را پخش می کردند که البته در جايی که جناب عالی سخن می گوييد خطای بزرگی است که آيه ی خداوند پخش شود و به يقين آن ها هم چند ثانيه بعد تصوير شما را روی آنتن فرستادند. مردم معتقدند با رهبر يک کشور نبايد حرف زد چون کار رهبر شنيدن نيست بل که حرف زدن است. معتقدند چون رهبران دائما در حال حرف زدن اند و صدای خودشان در گوش خودشان می پيچد اصلا صدای ديگران را نمی شنوند. بدتر از آن به خاطر اين که دائم در حال حرف زدن اند، زياد فکر نمی کنند. و از همه ی اين ها بدتر اين که کسی را جز خودشان آدم به حساب نمی آورند. بنده هم احتمال می دهم چنين باشد اما باز راه سخن گفتن را بسته نمی بينم و به تنها کاری هم که معتقدم همين گفتن و نوشتن است. پس می گويم و می نويسم و اميد دارم شما هم در سال جديد در کارتان نوآوری داشته باشيد. نوآوری داشته باشيد و فرمان آزادی دانشجويان دربند را صادر کنيد. نوآوری داشته باشيد، و به ماموران تان در زندان ها فرمان بدهيد هيچ کس را شکنجه نکنند. نوآوری داشته باشيد، و جلوی نشر مطبوعات و کتاب را نگيريد. نوآوری داشته باشيد، و صدای معترضان را بشنويد. همين چند کار ِ کوچک را هم که در سال ۱۳۸۷ انجام دهيد، شکوفايی واقعی ايران آغاز خواهد شد و هم شما و هم ما به خواسته مان خواهيم رسيد. ان شاء الله که چنين شود.
بر مزار صادق هدایت : مجموعه عکس
ـ۵۶۱ کلیک
photo-vision.blogspot.com
گورستان پرلاشز پاریس (Père Lachaise Cemetery) :صادق هدایت یکی از نویسنده های معاصر ایران است ودر بهمن 1281در تهران به دنیا آمد و از آثار او می توان به بوف کور, سگ ولگرد ,اصفهان نصف جهان, سایه روشن ,سه قطره خون و زنده به گور اشاره کرد صادق هدایت در سال 1330 در سن 48 سالگی در آپارتمانش در پاریس با باز کردن شیر گاز به زندگی خود پایان داد
مقايسه صادق هدايت با سلمان رشدي توسط محمدرضا سرشار
ـ۹۴ کلیک
www.farsnews.com
نشست نقد و بررسي كتاب «آنك آن يتيم نظر كرده» نوشته «محمدرضا سرشار» صبح امروز با حضور نويسنده و برخي از كارشناسان در فرهنگسراي قرآن برگزار شد. كامران شرفشاهي مجري اين مراسم از سرشار پرسيد: برخي در غرب زندگي پيامبران را در قالب رمان نوشتند و هيچ خط قرمزي را لحاظ نكردند؛ مثل رمان «مسيح باز مصلوب» نوشته «نيكوس كازانتزاكيس» كه اين جريان تا كتاب «آيات شيطاني» ادامه يافت. امروز در برابر اين هجمه چه ميتوان كرد؟ محمدرضا سرشار پاسخ داد: غرب از رنسانس به بعد دين را حذف كرد و رابطه انسان و خدا را به يك رابطه خصوصي تقليل داد؛ مثل همين «كازانتزاكيس» كه خدا نبخشدش. ديگران بعد از او هم پيامبران را به استهزا گرفتند؛ مثلا حضرت مسيح را با كروات و شلوار جين در خيابانهاي امروز پاريس نشان دادند. وي با اشاره به اهانتهاي صريح «كسروي» به مقدسات اظهار داشت: «صادق هدايت» هم اين اهانتها را ميكند؛ با اين تفاوت كه حرفهايش را در لفافه ميزند. اهاناتي كه هدايت به حضرت علي (ع) و پيامبر اسلام (ص) و ديگر پيامبران ميكند دست كمي از كسروي ندارد و در حد سلمان رشدي است. قصهگوي سالهاي پيش ظهرهاي جمعه راديو درباره كتاب «آنك آن يتم نظركرده» بيان داشت: اگر در داستان امروز به عوامل دروني شخصيت پرداخته نشود، ديگر داستان نيست و پرداختن به عوامل دروني شخصيت خيلي سخت است. سرشار ادامه داد: اين جزو خوشبختيهاي اسلام است كه مورخان صدر اسلام تمام جزئيات پيامبر را ثبت كردند؛ حتي رنگ كفش پيامبر، طرز شانه كردن محاسن ايشان و جزئيات ديگر مشخص است. بيان چنين جزئياتي در مورد حضرت علي هم وجود دارد، ولي كمتر از پيامبر و هرچه به آخرين امامان نزديكتر ميشويم، توصيف اين جزئيات كمتر ميشود. وي درباره زاويه ديد در نگارش اين كتاب اذعان كرد: من آمدم يك زاويه ديد خاص را بكار ببرم كه خودم اسم آن را زاويه ديد تركيبي يا تلفيقي ميگذارم؛ بدين صورت كه داستان از زبان افراد زيادي روايت ميشود و هر جا كه روايت كم است، نويسنده بهعنوان ملات روايت را در دست ميگيرد تا روايتهاي ديگر را به هم وصل كند. سرشار تاكيد كرد: ما ميتوانيم آنجاها كه تاريخ سكوت كرده وارد شويم و من سعي كردم طوري از اين روايت تلفيقي استفاده كنم كه خواننده متوجه جهش نشود. با اين حال من خودم از تخيل زياد استفاده كردم، ولي سعي كردم حريمها را نشكنم.
روایتی از «صادق چوبک» دربارة «صادق هدایت»
ـ۲۷۷ کلیک
changizi.blogfa.com
هنگامی که حاجآقا را نوشت من به او گفتم: «هدایت از چاپ این اثر صرفنظر کن!» اما هدایت گفت: «فکر نکنی این نوشته رضایت خاطر به من میدهد، نه! میدانم خود را فریب دادن است اما بذار این تف آخر را هم انداخته باشم.»
کتابهای صادق هدایت و صادق چوبک از نمایشگاه جمع شدند
ـ۷۰ کلیک
ghaf.org
در دومین روز از برگزاری نمایشگاه کتاب، کتابهایی از صادق هدایت و صادق چوبک از نمایشگاه جمع شدند. کتابهای «سه قطره خون»، «گروه محکومین» از هدایت، و «انتری که لوطیش مرده بود» و «خیمه شب بازی» از چوبک، از جمله این کتابهاست.
داستان سه قطره خون (صادق هدایت)
ـ۱۱۴ کلیک
www.dibache.com
«ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شدهام و هفتة ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بودهام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم به من نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت... ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو ميكردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده ـ از ديروز تا حالا هرچه فكر ميكنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا ميگيرد يا بازويم بيحس ميشود. حالا كه دقت ميكنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيدهام تنها چيزي كه خوانده ميشود اينست: «سه قطره خون.» *** «آسمان لاجوردي، باغچة سبز و گلهاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا ميآورد. ولي چه فايده؟ من ديگر از چيزي نميتوانم كيف بكنم، همه اينها براي شاعرها و بچهها و كساني كه تا آخر عمرشان بچه ميمانند خوبست ـ يك سال است كه اينجا هستم، شبها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين نالههاي ترسناك، اين حنجرة خراشيده كه جانم را به لب رسانيده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بيكردار...! چه روزهاي دراز و ساعتهاي ترسناكي كه اينجا گذرانيدهام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زيرزمين دور هم جمع ميشويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مينشينيم، يك سال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي ميكنم. هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم - ولي نالهها، سكوتها، فحشها، گريهها و خندههاي اين آدمها هميشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد. *** «هنوز يك ساعت ديگر مانده تا شاممان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي: آش ماست، شير برنج، چلو، نان و پنير، آن هم بقدر بخور و نمير، - حسن همة آرزويش اينست يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند. او هم يكي از آدمهاي خوشبخت اينجاست، با آن قد كوتاه، خندة احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده، همة ذرات تنش گواهي ميدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده. اگر محمدعلي آن...
عکسی از استاد ذبیح بهروز در کنار صادق هدایت
ـ۶۷۹ کلیک
iranreligion.blogspot.com
استاد ذبیح بهروز در سال 1269 خورشیدی در تهران متولد شد. در 1909 میلادی به مصر عزیمت و تا سال 1919 درا آن کشور به تحصیل مشغول بود. در سال 1919 عازم انگلستان شد و مدت پنج سال در دانشگاه کمبریج به تعلیم مشغول و زمانی نیز دستیاری پرفسور ادوارد براون را عهده دار شد. در سال 1923 به ایران مراجعت میکند. مدت کوتاهی در وزارت معارف و سپس در دانشکده هواپیمایی و دانشکده افسری به تدریس ریاضیات می پردازد. استاد در 21 آذر 1350 خورشیدی در تهران چشم از جهان فرو بست و در ساوه شهر اجدادیش بخاک سپرده شد. در عکس زنده یاد بهروز در کنار صادق هدایت و خانم بهروز (دختر ذبیح) دیده میشوند.
دستنوشته ای نادیده از صادق هدایت
ـ۱۷۴ کلیک
www.flickr.com
زندگی من به نظرم همانقدر غیر طبیعی ، نا معلوم و باورنکردنی میاد که نقش قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم. گویا یکنفر نقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده باشد.اغلب که باین نقش نگاه میکنم بنظرم آشنا میاید. شاید برای همین نقش است.شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن میکند....
عشق از دیدگاه صادق هدایت + زندگی نامه
ـ۲۴۳ کلیک
ariapars.persianblog.ir
هدایت در جایی ، عشق (عشق جنسی) را دام طبیعت برای تولید مثل خوانده است!/// در داستانهای هدایت ، هیچگاه کامیابی جنسی روی نمی دهد و درست در لحظه ی هم آغوشی ، یک نیروی شوم و بازدارنده پیدا میشود و کار را ناتمام میگذارد! مثلاً در نوول « هوسباز » ، راوی همینکه میخواهد زن هندی را به آغوش بکشد: « خواستم او را در آغوش کشم که صدای عجیب بهم خوردن بال حیوانی به گوشم رسید. دیدم خفاشی که حیوان شبگرد بلادفاعی است و خصوصاً در فصل بارندگی به گردش شبانه میپردازد ، در کمال وحشت ، وارد اطاق من شده و دور اطاق چرخ میزند! » و حضور ناگهانی این خفاش شبگرد ، راوی را از زن هندی جدا میکند/// در « بوف کور » ، راوی با مرده ی دختر اثیری هم آغوش میشود! در بخش دیگر داستان ، در شب عروسی حتی نمیتواند گونه ی لکاته را ببوسد و جدا از زنش میخوابد ، شبهای جدایی آنقدر ادامه می یابد که راوی ، بیمار و خانه نشین میشود ؛ در پایان داستان نیز یک هم آغوشی مبهم و محو و اعصاب شکن که مرگ لکاته و دیگرگونی راوی به پیرمرد خنزپنزری را در پی دارد ، رخ میدهد! در « س.گ.ل.ل » ، سوسن و تد ، در لحظه ی مرگ همدیگر را در آغوش میکشند و بی درنگ می میرند! /// در « بن بست » : « همینکه شریف را با عروس دست به دست دادند و در اطاق تنها ماندند ، عفت شروع به خنده کرد....................................................
صادق هدایت - هشتاد و دو نامه به حسن شهیدنورایی
ـ۲۸۹ کلیک
qolang.blogspot.com
امسال دیگر مته به کون خشخاش گذاشتهاند. آقای هژیر اعلامیهای صادر کرده که دست آن مرتیکه آخوند کاشی [منظور آیتالله کاشانی است] را از پشت بسته. برای استعمال مشروبات حد میزنند (در شهرهای زیارتی). هرکس هم که روزه بخورد جریمه و حبس است. تمام کافهها و رستورانها را هم بستهاند. این هم از ترقیات روزافزون ما. گمان میکنم بالاخره مجبور بشویم یک کفیه عقال هم ببندیم و یک عبا هم بپوشیم و دنبال سوسمار و موش صحرایی بدویم. این هم جواب جوانهای تحصیلکردهی تربیتشدهی سیاستمدار که میگفتند دیگر به قهقرا نمیشود برگشت و در حال ترانزیسیون [انتقال] هستیم و ایرانی باهوش است. هیچ چیز مضحکتر از هوش ایرانی نیست. شاید هوشش سر خورده توی کونش رفته. آن کتابی که نوشته بودم نکتههای خیلی انترسان [جالب] داشت. در یکجا نوشته بود ایرانیها خودشان را فرانسوی شرقی میدانند و گمان میکنند خیلی باهوشاند اما ملتی به حماقت اینها کمتر دیده شده است. حقیقت تلخی است و لیکن آنچه میبینیم این نظر را تایید میکند.
ویت کنگ های کافه نشین
ـ۷۲ کلیک
alaqeband.blogfa.com
صادق هدایت اولین کسی است که آغازگر نشستن روشنفکرهای ایرانی بر روی صندلی کافه ها شد. شاید صادق هدایت وقتی برای اولین بار روی صندلی لهستانی کافه نادری نشست هیچ وقت فکر نمی کرد در کمتر از صد سال فرهنگ کافه و کافه نشینی به یکی از نشانه های روشنفکری عصر ما تبدیل شود. یک فنجان کاپوچینو، اسپرسو، ترک یا هات چاکلت، میلک شیک یا کرپ می تواند برای یک دانشجو، روزنامه نگار، و اهل فکر به اندازه ی یک دنیا ارزش داشته باشد. نشستن بر روی صندلی چوبی یک کافه با فضای وهم آلود و اساطیری پر از دود سیگار و بوی تند قهوه با نور کم می تواند حالتی وصف ناشدنی برای کسی که متمایل به لذت بردن از این فضای اثیری است داشته باشد. از ژان پل سارتر، آلبر کامو، فرانتس کافکا تا ژاک دریدا، مارتین هایدگر، هانا آرنت، میشل فوکو و سیمون دوبوآر همه زمان های زیادی را در کافه ها به سر کرده اند. اولین کافه ای که پاتوق روشنفکران بود در تهران در حد فاصل خیابان شاه آباد و چهارراه اسلامبول که خیابان نادری نامیده می شد افتتاح شد. کافه نادری در اوایل قرن بیستم به عنوان یکی از معروف ترین و معتبرترین پاتوق های روشنفکری پایتخت خودش را معرفی کرد. صادق هدایت به عنوان اولین ایرانی که قرارهایش را در خارج از خانه و در کافه می گذاشت شناخته شده است. صادق هدایت این رفتار کافه نشینی مدرن را از فرانسوی ها به داخل ایران آورد. به قول عمران صلاحی كافه نشينی در حقيقت سنت روشنفكران فرانسوی است. آن چه متعلق به ماست شايد اسمش قهوه خانه نشينی باشد كه از زمان صفويه در ايران رايج شد و اتفاقا شعرا دور هم جمع می شدند و شعر می خواندند. در پاریس قشر روشنفکر تمایل زیادی به گفتگو در کافه های کنار پیاده رو دارند. در پاریس در کافه هایی که پاتوق روشنفکران است به هیچ عنوان الکل سرو نمیشود. این یکی از شباهت های انکارناپذیر کافه های روشنفکری در تهران و پاریس است. یکی از نشانه های فیلم های نوآر فضای تیره و رمزآلود کافه ها است. اکثر کسانی که از کافه ها به عنوان پاتوق استفاده می کنند با فضای سیاه و اثیری داستان، رمان، فیلم، تیآتر، موسیقی، معماری، نقاشی خیلی از هنرهای دیگر بیشتر ارتباط برقرار می کنند تا فضای روشن و رئال...
نقدی بر آبجی خانم صادق هدایت
ـ۱۳۷ کلیک
nasour.net
آبجی خانم عنوان و شخصیت اصلی یکی از از داستان های رئالیستی ( رئالیستی انتقادی)، صادق هدایت و قصه دختری است که به سبب زشت بودنش هرگز موفق نمی شود خواستگار پیدا کند و سرانجام دست به خودکشی می زند. آبجی خانم دختری است، بلند بالا و لاغر و گندمگون و با لب های کلفت و موهای مشکی و در کل زشت. بر عکس خواهر کوچک او. ماهرخ، دختری است با قدی کوتاه، سفید، بینی کوچک، چشمانی گیرا و خوشرو همین موضوع باعث می شود که برای ماهرخ به زودی خواستگار بیاید و آبجی خانم خجالت زده و افسرده مورد طعن و سرزنش مادر و اطرافیان خود قرار گیرد. داستان در یک فضای بسته و فقیرانه که از نظر هدایت تمام بدبختی ها از آن سرچشمه می گیرد اتفاق می افتد: " پدرخانواده بناست عباس نامزد ماهرخ، از طبقه پایین اجتماع است و جهیزیه ماهرخ که کلفتی یک خانواده را می کند یک سماور قدیمی است با یک چارقد و یک تنبان. " (یادداشتی از هادی خوش سیما)
مرده خورها/صادق هدایت
ـ۹۱ کلیک
www.dibache.com
یادی ازصادق هدایت ومرده خورهایش:چراغ نفتي که سر طاقچه بود دود ميزد، ولي دونفر زني که روي مخده نشسته بودند ملتفت نميشدند. يکي ازآنها که با چادر سياه آن بالا نشسته بود به نظر ميآمد که مهمان است، دستمال بزرگي دردست داشت که پي درپي با آن دماغ ميگرفت وسرش را ميجنبانيد. آن ديگري با چادرنماز تيره رنگ که روي صورتش کشيده بود ظاهراً گريه وناله ميکرد - درباز شد هووي او باچشمهاي پفآلود قليان آورد جلو مهمان گذاشت وخودش رفت پايين اطاق نشست. زني که پهلوي مهمان نشسته بود ناگهان مثل چيزي که حالت عصباني به او دست بدهد، شروع کرد به گيس کندن وسروسينه زدن: - بيبي خانم جونم، اين شوهر نبود يک پارچه جواهر بود؛ خاک برسرم بکنند که قدرش راندانستم! خانم اين مرد يک تو به من نگفت......شوهر بيچاره ام. ورپريد. او نمرد، اوراکشتند.
"مرگ" اثر صادق هدایت
ـ۱۰۶ کلیک
www.ketabkhaneh.i8.com
چه لغت بیمناک و شوراگیزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست میدهد خنده را از لب میزداید شادمانی را از دل میبرد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند. زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند: سنگها گیاهها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار میشده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار میگردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بیپایان دنبال میکند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افشانی میکند نسیم میوزد گلها هوا را خوشبو میگردانند پرندگان نغمه سرایی میکنند همه جنبندگان به جوش و خروش میآیند. آسمان لبخند میزند زمین میپروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکنند... . مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر میخواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست میکشند بیگناهان شکنجه نمیشوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنودهاند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمیبینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمیشنوند. بهترین پناهی است برای دردها غمها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد. اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود. هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد اوست که چاره میبخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد. ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و ساما...