لینکها به ترتیب امتیاز مرتب شدهاند:
یورو ۲۰۰۸ (تاکسی نوشتهای سروش صحت)
ـ۴۶۶ کلیک
www.etemaad.com
راننده تاکسي خميازه کشيد. جواني که عقب نشسته بود، گفت؛«معلومه شما هم شب ها فوتبال ها را نگاه مي کنيد... به نظرتون کي قهرمان جام مي شه؟» زن پيري که کنار جوان نشسته بود، پرسيد؛«کدوم جام؟» «همين جام ملت هاي اروپا ديگه، تمام دنيا به خاطر اين مسابقه ها، شب تا صبح بيدارن.» زن پير گفت؛«براي همينه که روزها همه دارن چرت مي زنن. امروز از صبح رفته ام دنبال کار دفترچه ام، آخرش هم درست نشد. تو اداره ها فقط بلدن شب ها فوتبال ببينن، روزها هم چرت بزنن.» پسر جوان گفت؛«تقصير فوتبال نيست.» راننده گفت؛«راست مي گه، ما ايراني ها اصولاً خوابمون زياده، شما ژاپني ها را ببينيد، اصلاً خواب ندارن، وقتي هم خوابن باز بيدارن.» پسر جوان گفت؛«به جاش وقتي بيدارن مي خوابن ولي چون چشم هاشون تنگه کسي نمي فهمه خوابيدن.» هيچ کس به شوخي جوان نخنديد. زن پير به پسر جوان گفت؛«شما خيالت راحت باشه، ايشالا تيم ملي خودمون قهرمان مي شه». جوان گفت؛ «تيم ملي خودمون چيه؟ بازي ها اروپائيه.» راننده گفت؛ «اتفاقاً بچه هاي ما جلوي تيم هاي قوي بهتر بازي مي کنن.» جوان گفت؛ «چي دارين مي گين؟ فقط تيم کشورهاي اروپايي تو جام هستن.» راننده پرسيد؛ «برزيل هم نيست؟» جوان گفت؛ «نه.» زن پير گفت؛ «پس هيچ کس قهرمان نمي شه.» راننده گفت؛ «اصلاً اگه ايران و برزيل نباشن بقيه اش ديگه فايده يي نداره.» جوان گفت؛ «اختيار داريد، بهترين تيم هاي دنيا مال اروپان. ايتاليا، هلند، انگليس.» راننده گفت؛ «انگليس اول مي شه. انگليسي ها بلدن چي کار کنن.» جوان گفت؛ «انگليس اصلاً تو جام نبود که بخواد اول بشه.» راننده گفت؛ «خود شما الان گفتي انگليس.» جوان گفت؛ «بله، من داشتم تيم هاي خوب اروپا رو مي گفتم، ولي انگليس نتونست بياد تو جام.» زن پير گفت؛ «مگه انگليس تو اروپا نيست؟» جوان گفت؛ «چرا، ولي انگليس قبل از شروع بازي ها حذف شد.» راننده خنديد و گفت؛ «مگه قبل از بازي هم مي شه حذف بشن؟ اول بايد بازي کنن بعد اگه باختن حذف بشن.» زن پير گفت؛ «حق کشي همه جا هست». راننده گفت؛ «انگليس نباشه، ايتاليا اول مي شه.» جوان گفت؛ «ايتاليا هم تو بازي ها حذف شد.» زن پير گفت؛ «پس همه اون هايي که تو به ما گفتي خوبن که بد بودن.» راننده گفت؛«اصلاً با اين همه گرفتاري کي ديگه حال و حوصله فوتبال ديدن داره؟» زن پير گفت؛«اين حرف را نزنيد. ورزش خوبه. روزي 10 دقيقه ورزش هم براي سلامتي...
تمام يعنی تمام (تاکسی نوشته های سروش صحت)
ـ۸۲۷ کلیک
www.etemaad.com
خانمي که جلو نشسته بود، گفت؛ «هنوز مهر نيومده ترافيکش اومده.» مردي که عقب نشسته بود، گفت؛ «به مهر ربطي نداره، اين ترافيک ديگه هميشه هست به قول شاعر ما آن شقايق ايم که با داغ زاده ايم.» راننده تاکسي پرسيد؛« اين شعر را براي ترافيک گفتن؟» مرد گفت؛ « شعر اگه شعر باشه، همه جا مصداق داره. مثلاً وقتي حافظ مي گه که عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشکل ها... شما اگه دقت کني مي بيني هر کاري اولش آسونه، ولي يه ذره که بري جلو مشکلات شروع مي شه.» خانمي که جلو نشسته بود، گفت؛ «واقعاً.» بعد گفت؛ «عجيبه ها، ماشين ها تکون نمي خورن.» و از راننده پرسيد؛ «ماشين تون دنده هوايي نداره؟» راننده لبخندي زد و گفت؛ «کاشکي داشت.» مرد ديگري که عقب نشسته بود، گفت؛ «دنده تون رو بذارين تو چهار، بعد يه دفعه کلاج را ول کنيد، تا ته گاز بدين، سر فرمون هم بکشيد بالا... شنيدم اينجوري ماشين مي پره.» لحن مرد آنقدر جدي بود که راننده همين کارها را کرد و تاکسي عين پرنده يي که از شاخه درختي برخيزد از وسط اتوبان برخاست و به هوا رفت. همه هيجان زده شده بودند. زن گفت؛ «خدا پدر و مادر تون رو بيامرزه، نجاتمون دادين... من سر اتوبان پياده مي شم.» راننده در آيينه نگاه کرد و از مرد دوم پرسيد؛ «براي نشستن بايد چي کار کنم؟» مرد گفت؛ «هواپيما نيست که سيستم فرود داشته باشه... تاکسيه.» راننده گفت؛ «پس چه جوري بايد بشينيم؟»مرد گفت؛ ...
همهمه ( تاکسی نوشت های سروش صحت )
ـ۶۰۰ کلیک
www.etemaad.ir
مردي که جلوي تاکسي نشسته بود، گفت؛«اين باروني که اين چند روز اومد خيلي عالي بود»، کسي حرفي نزد. مرد بعد از چند لحظه گفت؛ «بارون هوا را تميز مي کنه، مريضي ها رو کم مي کنه، کثيفي ها رو هم مي شوره، مي بره، حيف که هر روز بارون نمياد.» مرد سکوت کرد و همه جا ساکت شد. مرد گفت؛ «انتخابات امريکا هم که تموم شد، حالا بايد ببينيم ايشون که هي شعار تغيير مي داد، چي کار مي کنه. البته همين که يه سياهپوست را رئيس جمهور کردن خودش تغيير مهميه.» هيچ کس حرفي نزد. مرد خنديد و گفت؛«رئيس جمهور سياه در کاخ سفيد.» کسي نخنديد. مرد گفت؛«شنيدين تو کنيا، بعد اين انتخابات يه روز تعطيل اعلام کردن؟ ... گيرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟» بعد گفت؛«خدا کنه اين بارون ها ادامه داشته باشه ولي برف نياد. وقتي دو تا قطره بارون همه خيابون ها را قفل مي کنه، برف بياد ديگه واويلاس.» کسي حرفي نزد. مرد نگاهي کرد و گفت؛«شماها چرا هيچي نمي گين؟» کسي جوابي نداد. مرد گفت؛«اقلاً اون راديو رو روشن کنيد.» باز هم سکوت بود. مرد گفت؛«چرا هيچکدومتون حرف نمي زنيد؟» بعد گفت؛«اينجوري که آدم مي ترسه... يه چيزي بگين»
شما را قبلاً جايي نديده ام؟ / سروش صحت
ـ۱۲۲۱ کلیک
www.etemaad.ir
جلوي تاکسي نشسته بودم. راننده هم نشسته بود. منتظر بوديم ماشين پر شود تا راه بيفتيم. مرد سي و هفت، هشت ساله يي آمد کنار پنجره احوالپرسي کرد و به راننده گفت؛«آقا رضا ديشب بچه ام يه دفعه يي حالش به هم خورد، تا رسونديمش بيمارستان خوابوندنش. هنوز هم زير سرمه. الان مي خواستم پول بيمارستان را حساب کنم ديدم ديشب اينقدر هول هولکي اومدم که يادم رفته پول بردارم. اگه دارين يه هفتصد تومن به من بدين، خودم رو برسونم خانه، پول بردارم، فردا پول شما را ميدم.» راننده هفتصد تومان به مرد داد و مرد رفت. فرداي آن روز جلوي تاکسي نشسته بودم و منتظر بودم ماشين پر شود و راه بيفتيم که همان مرد ديروزي آمد و به راننده گفت؛«آقا رضا ديشب بچه ام يه دفعه يي حالش به هم خورد، تا رسونديمش بيمارستان خوابوندنش. هنوز هم زير سرمه. الان مي خواستم پول بيمارستان را حساب کنم ديدم ديشب اينقدر هول هولکي اومدم که يادم رفته پول بردارم. اگه دارين يه هفتصد تومن به من بدين، خودم را برسونم خانه، پول بردارم، فردا پول شما را ميدم.» راننده يک دويستي و يک پانصدي به مرد داد و مرد رفت. به راننده گفتم؛ «اين آقا که ديروز هم همين حرف ها را زد.» راننده گفت؛ ...
امید ( تاکسی نوشت های سروش صحت )
ـ۶۷۴ کلیک
www.etemaad.com
جلوي تاکسي نشسته بودم. مرسدس بنز آخرين سيستمي آمد کنار تاکسي ما. راننده بنز شيشه اش را پايين داد و گفت؛ «ميشه از اين تاکسي سوار شدن ات دست برداري؟» پرسيدم؛ «چرا؟» گفت؛ «با اين يادداشت هات که تو تاکسيه حال نمي کنم.» گفتم؛ «خب، نخونين.» گفت؛ «اصلاً از اينکه اينها را مي نويسي دلخورم.» گفتم؛ « من چون ماشين ندارم مجبورم سوار تاکسي بشم، وقتي هم سوار تاکسي مي شم علاقه مندم کار فرهنگي بکنم، براي همين ماجراهاي تاکسي را روايت مي کنم.» گفت؛ «چرت و پرت نگو. ما چي کار کنيم تو ديگه سوار تاکسي نشي، اين مزخرفات رو هم ننويسي؟ ...يه پرايد بندازم زير پات خوبه؟» گفتم؛ «بله.» گفت؛ «تو ننويس، دوشنبه آينده يه پرايد زير پاته.» و من با شنيدن اين حرف حتي همين جمله نصفه و نيمه را به پايان...
به زودی هوا خنک می شود (تاکسی نوشته های سروش صحت)
ـ۷۰۷ کلیک
www.etemaad.com
هوا آتش بود. زني که کنار پنجره نشسته بود خواست شيشه را پايين بکشد اما پنجره عقب تاکسي دستگيره نداشت. زن به راننده گفت؛ «مي شه دستگيره عقب رو بدين.» راننده گفت؛ «نداره...» زن گفت؛ «يعني چي؟... دستگيره نداره؟» راننده گفت؛ «خير، شيشه را زياد بالا و پايين مي کردن دستگيره ش را ورداشتيم.» زن گفت؛ «ما داريم اين پشت از گرما مي ميريم، اونوقت شما دستگيره رو ورداشتين؟» راننده گفت؛ «به پشت و جلو نيست، ما هم که جلو نشستيم، پنجره مون هم بازه داريم از گرما مي ميريم، هوا کلاً گرمه.» زن گفت؛ «آخه اينجوري که نمي شه.» راننده چيزي نگفت. زن گفت؛ «آقا اين دستگيره رو هرجا گذاشتي بده، هلاک شديم.» راننده گفت؛ «نيست خانم. گذاشتمش خونه.» زن گفت؛ «پس همين جا نگه دارين، من پياده مي شم.» راننده گفت؛ «اينجا وسط اتوبان ماشين گيرتون نمي يادها.» زن گفت؛ «ماشين زياده، نگه دارين.» راننده که ماشينش وسط ترافيک سنگين بي حرکت ايستاده بود گفت؛ «بفرماييد، همين جا مي تونيد پياده بشيد.» زن پياده شد و ...
داری کجا میری؟ (تاکسی نوشته های سروش صحت)
ـ۴۴۹ کلیک
www.etemaad.com
تاکسي ما داشت توي خيابان مي رفت که يکدفعه مردي که بغلم نشسته بود، سرش را گذاشت روي شانه من. اينقدر کارش ناگهاني بود که ترسيدم، ولي بلافاصله بر اوضاع مسلط شدم و به مرد گفتم؛ «چرا سرتون رو گذاشتيد رو شانه من؟» مرد جوابي نداد از سنگيني سر مرد فهميدم که مرد مرده است. از اينکه سر يک مرده روي شانه ام بود، اينقدر ترسيدم که نزديک بود خودم هم بميرم و سرم را روي شانه مرد ديگري که آن طرفم نشسته بود، بگذارم، اما دوباره با تلاش زياد بر اوضاع مسلط شدم و گفتم؛ «مثل اينکه براي اين آقا مشکلي پيش اومده.» خانمي که جلو نشسته بود، گفت؛ «تازه مشکلاتش حل شده.» گفتم؛ «جدي مي گم، ايشون حالشون خوب نيست.» راننده گفت؛ «مرد.» گفتم؛ «يعني چي؟ چقدر راحت مي گين مرد. اصلاً براتون عجيب نيست؟» زن گفت؛ «مردن که عجيب نيست، اگه يکي نميره عجيبه.» راننده گفت؛ «بله.» و يکدفعه يي او هم سرش کج شد و روي شانه اش افتاد. پرسيدم؛ «آقاي راننده هم مرد؟» زني که جلو نشسته بود، گفت؛ «بله.» پرسيدم؛ «حالا چي مي شه؟» زن گفت؛ «هيچي.» گفتم؛ «مرده که نمي تونه رانندگي کنه.» مردي که پهلويم نشسته بود، گفت؛ «رانندگي نمي کنه، ببينيد داره صاف مي ره طرف ديوار.» نگاه کردم ديدم يک ديوار بزرگ جلوي ماست و ماشين دارد صاف مي رود طرف ديوار.
تنها (تاکسی نوشتهای سروش صحت)
ـ۵۳۰ کلیک
www.etemaad.com
تاکسي ما توي ترافيک لابه لاي ماشين ها گير کرده بود و تکان نمي خورد. سرم را با نگاه کردن به سرنشينان ماشين هاي دور و بر گرم کرده بودم. شادند يا غمگين؟“ راضي اند يا ناراضي؟“ به چي فکر مي کنند؟“ دو تا ماشين آن طرف تر زن و مردي به طرف هم چرخيده بودند و با هم حرف مي زدند. آنقدر حواس شان به هم بود که انگار نه انگار لابه لاي اين همه ماشين و ترافيک ديوانه کننده گير افتاده اند، عاشقانه و رها فقط همديگر را مي ديدند. برايم جالب شده بودند، دقيق تر که شدم از برافروختگي صورت مرد و حالت چهره زن فهميدم که با هم حرف نمي زنند، دعوا مي کنند، چند لحظه بعد زن از ماشين پياده شد، در را به هم کوبيد و پياده در خلاف جهت ماشين راه افتاد. مرد بوق زد، دوباره بوق زد ولي زن برنگشت و لابه لاي ماشين ها گم شد. مرد از ماشينش پياده شد و در جهتي که زن رفته بود نگاه کرد که ببيند زن را مي بيند يا نه. دوباره سوار ماشين شد و دوباره پياده شد و اين بار در همان مسيري که زن رفته بود دويد. ماشين بدون سرنشين لابه لاي انبوه ماشين ها بي حرکت ايستاده بود. نيمه شب بيدار شدم، دلم مي خواست مي دانستم برگشته اند و ماشين شان را برده اند يا ماشين در خيابان خالي تنها مانده است. پياده تا آنجا رفتم...
نيمه شب (سروش صحت)
ـ۳۷۲ کلیک
www.etemaad.com
مرد پرسيد؛«چرا خيابونا اينقدر تاريکه؟» راننده تاکسي گفت؛ «نصفه شبه ديگه، نصفه شب ها بايد خيابونا تاريک باشه.» مرد گفت؛«نه. شما برو اونور نصفه شباش از روز هم روشن تره.» راننده گفت؛«براي همينه که اخلاقاشون اينقدر عجيب و غريب شده. شب بايد تاريک باشه که آدميزاد بخوابه، روز هم بايد روشن باشه که آدم کار کنه. اين قانونشه.» مرد گفت؛«شما که خودت داري شب کار مي کني.» راننده گفت؛«اگه دست خودم بود شب کار نمي کردم ولي طاقت گرما و شلوغي رو ندارم.» مرد پرسيد؛«شب ها نمي ترسين؟» راننده گفت؛«نه، از چي بترسم؟» مرد گفت؛«از اينکه يکي سوار ماشينتون بشه، سر صحبت رو باهاتون باز کنه بعد يه جاي خلوت که رسيدين، يه چاقو از جيبش درآره بذاره زير گلوتون بگه هرچي داري ردکن بياد، بعدش هم از ماشين پرتت کنه پايين و بره.» راننده گفت؛«چرا مي ترسم، ولي حيف که طاقت شلوغي و گرما رو ندارم.» تاکسي يه جايي خلوت رسيد. مرد دستش را آرام توي جيب کتش برد. راننده ديد و پرسيد؛«شما تو جيبت چاقو داري؟» مرد گفت؛«بله.» راننده گفت؛«مي خواي چاقوت رو بذاري زير گلوي من؟» مرد گفت؛«بله.» راننده پرسيد؛«راست مي گي؟» مرد گفت؛«نه.»
اسب - تاکسی نوشته های سروش صحت
ـ۷۷۰ کلیک
www.etemaad.com
ظهرهاي داغ تابستان هم تاکسي کم است، هم مسافر. مدتي طولاني زير تيغ آفتابي که به کله ام مي خورد، کنار خيابان ايستادم تا بالاخره يک تاکسي رسيد و سوار شدم. دختر جواني جلو نشسته بود و من تنها سرنشين صندلي عقب بودم. راننده گله داشت که توي اين گرما فقط با دو مسافر مي رود و مي گفت؛ «اين جوري کار کردن نمي صرفه.» به مقصد که رسيديم، پياده شدم. يک اسکناس هزار توماني به راننده دادم و منتظر بقيه پول ايستادم...
ریش و سبیل عجیب و غریب سروش صحت در جلسه دیدار با ضرغامی رییس صدا وسیما
ـ۲۹۴۷ کلیک
i38.tinypic.com
بدون شرح!
منتظرم / سروش صحت
ـ۳۸۹ کلیک
www.etemaad.ir
مردي که کنارم نشسته بود گفت؛«پس واقعاً تاکسي سوار مي شين» «بله» مرد گفت؛«اول ها نوشته هاتون بد نبود ولي تازگي ها عجيب و غريب شدن» پرسيدم؛«عجيب و غريب يعني چي؟» گفت؛«يعني ادا، اطوارش زياد شده» بعد گفت؛«داستان بايد ساده و کوتاه و تاثيرگذار باشه» گفتم؛«اگه مي تونستم کوتاه و ساده و تاثيرگذار بنويسم که خوب بود» مرد گفت؛«اگه دور و برت را نگاه کني، پر اينجور چيزهاس». بعد نگاهش را از من گرفت و گفت؛«يه نفر بود که من خيلي دوستش داشتم، خيلي... يه روز اومد گفت ما ديگه نبايد همديگه رو ببينيم، من گفتم باشه... الان چند ساله که از صبح تا شب ميرم سرکار، شب ها که ميام خونه تنهايي يه شامي درست مي کنم، مي خورم و زود مي خوابم که زودتر فردا بشه.» پرسيدم؛«واقعاً؟»
چرا این بار به عطاران نمیخندیم؟ ( درباره سریال جنجالی «بزنگاه» )
ـ۳۵۶ کلیک
irantv.blogsky.com
علت این که این تصویر زشت، این قدر عصبانیمون میکنه و نمیتونیم مثل همیشه چشممون رو ببندیم و بگذریم، دقیقا اینه که این تصویر، واقعییه. عطاران داره بلاهت و نکبت و شقاوت و پست فطرتیهامون رو بدون رودربایستی به رومون میاره و ما تحمل واقعیت رو نداریم. دیگه نمیتونیم بخندیم چون سوژهی خنده خودمونایم! /////////// بارها و بارها اون مراسم احمقانه و مزورانهی عزاداری رو دیدیم؛ اون دختر سیبیلوهای ابله خرمقدس، اون حاج آقاهای جانماز آبکش همه کاره، اون دله بازیهای ذلیلانه برای یک لیتر بنزین یا یک ظرف غذا، بچههای کوچیکی که وسیلهی حمل و نقل مواد مخدر یا کیسهی بوکس و زیرسیگاری پدر و مادرهای خمارشون میشن، مرده خوری، برادر کشی، تنپروری و انواع و اقسام کثافت کاریهای کوچیک و بزرگ رو هر روز داریم میبینیم و میدونیم که وجود داره؛ می دونیم هزار بار بدترش وجود داره؛ و همینه که اذیتمون میکنه //////////// همین داد و فریادهایی که از هر طرف بلند شده نشون میده این سیلیها داره اثر خودش رو میذاره. قطعا جامعه رو نمیتونه یک ماهه متحول کنه ولی....
همه چيز مرتب است (تاکسی نوشته های سروش صحت)
ـ۳۳۲ کلیک
www.etemaad.com
راننده خميازه يي طولاني کشيد. مردي که جلوي تاکسي نشسته بود لبخند زد. راننده گفت؛«نصف شب ها که بيدار مي شم، ديگه خوابم نمي بره.» مرد گفت؛«نصف شب که وقت بيدار شدن نيست. شب بايد بخوابيد.» راننده گفت؛«بالاخره آدم بيدار مي شه. حالا يه وقت به خاطر تشنگيه، يه وقت به دستشويي احتياج پيدا مي کنيم، خلاصه بيدار مي شيم.» مرد گفت؛«شما اگه قبل از خواب يه ليوان آب بخوريد، دستشويي هم بريد. ديگه اين مشکل براتون پيش نمي ياد.» زني که عقب نشسته بود، گفت؛«فکر و خيال را چي کارش کنيم؟ من که فکر و خيال شب تا صبح نمي ذاره چشم هامو رو هم بذارم.» مرد گفت؛«سعي کنيد به چيزهاي بد فکر نکنيد. گذشته گذشته، آينده ام که هنوز نيومده. به قول شاعر؛ چو فردا شود فکر فردا کنيم/ چرا فکر بيهوده حالا کنيم... من شب چراغ را که خاموش مي کنم، همه چي را خاموش مي کنم، تا فردا که دوباره روشن بشه.
موفقيت (تاکسی نوشته های سروش صحت)
ـ۴۰۱ کلیک
www.etemaad.com
راديوي تاکسي روشن بود. گوينده راديو پرسيد؛«موفقيت کجاست و چطور بايد به سمت موفقيت حرکت کنيم؟» دختر جواني که عقب نشسته بود به مردي که جلو نشسته بود، گفت؛«ببخشيد مي شه شيشه را يه کمي بدين پايين. خيلي گرمه.» مردي که جلو نشسته بود، شيشه را پايين داد. کارشناس برنامه داشت توضيح مي داد که موفقيت کجاست؛«موفقيت همين جا در نزديکي ما است، کافي است دستانمان را دراز کنيم تا آن را به چنگ بياوريم، در واقع اين ما هستيم که با استفاده از موقعيت ها و شرايط به فردي موفق يا ناموفق بدل مي شويم والا امکان دسترسي به موفقيت براي همه موجود است.» دختر جوان به مردي که جلو نشسته بود، گفت؛«ببخشيد، سرد شد. مي شه شيشه را بدين بالا.» مرد شيشه را بالا کشيد. گوينده راديو از کارشناس برنامه پرسيد؛«بهترين روش براي دستيابي به موفقيت چيست؟ » کارشناس گفت؛«اول برنامه ريزي، دوم انگيزه و پشتکار و نهايتاً کسب تجربه از ناکامي هاي پيشين.» دختر جوان به مردي که جلو نشسته بود، گفت؛«ببخشيد، باز گرم شد.» مردي که جلو نشسته بود، شيشه را پايين داد، دختر گفت؛«حالا دوباره سرد شد.» مرد شيشه را بالا کشيد.
کی حرف می زنه؟ ( تاکسی نوشت های سروش صحت )
ـ۱۱۲ کلیک
www.etemaad.com
پسر جواني که روي صندلي جلو نشسته بود، مستقيم به روبه رويش خيره شده بود. راننده نگاهش کرد و پرسيد؛«تو چه فکر هستي؟» پسر گفت؛«دارم به آينده فکر مي کنم... يعني چي مي شه؟» راننده گفت؛«چي، چي مي شه؟» پسر گفت؛«کلاً.» راننده گفت؛«کلاً که هيچي.» پسر جوان گفت؛«بديش همينه.» راننده گفت؛«بله، ولي خوبي اش هم همينه.» زني که عقب تاکسي نشسته بود، گفت؛«چرا اينقدر چرت و پرت مي گيد؟» پسر جوان که معلوم بود به او برخورده است، گفت؛«ما چرت و پرت نگفتيم.» زن گفت؛«اگه اين حرف ها چرت و پرت نيست، پس چرت و پرت چيه؟» بعد اداي پسر جوان و راننده را درآورد؛«چي؟... هيچي... کلاً چي؟... کلاً هم هيچي.» راننده گفت؛«تقصير ما نيست، تقصير اينه که حرف هاي ما رو اينجوري مي نويسه.» بعد نگاهي به من کرد و گفت؛«اصلاً به حرف هايي که ما مي زنيم کاري نداره، يه ذره از حرف هاي ما رو برمي داره، بقيه اش رو هر جوري خودش دوست داره مي نويسه.» زن از من پرسيد؛«راست مي گن؟» گفتم؛«باور کنيد من اين يادداشت ها رو نمي نويسم. نويسنده اينها اصلاً الان توي تاکسي نيست. اون نشسته يه جايي، پشت يه ميزي و داره همه اين حرف ها رو از طرف ما مي نويسه.» زن گفت؛«يعني چي؟ مگه من مي ذارم همچين کاري بکنه. هيچ کس حق نداره حرف هاي من رو يه جور ديگه بنويسه.» زن اين جمله را آنقدر عصباني گفت که نويسنده يي که پشت ميزش نشسته بود و داشت اين مطلب را مي نوشت، فکر کرد بهتر است در اين شرايط ديگر چيزي ننويسد. زن لبخند فاتحانه يي زد و گفت؛«معلومه که ديگه نبايد چيزي بنويسه.» نويسنده نمي خواست جمله آخر زن را بنويسد ولي خودش هم نمي داند چرا آن را نوشت و زن لبخند فاتحانه تري زد.
درد ( تاکسی نوشت های سروش صحت )
ـ۴۲۰ کلیک
www.etemaad.ir
مردي که کنارم نشسته بود، گفت؛ «مي شه يه کم جمع تر بشيني؟» گفتم؛ «ديگه جمع تر از اين؟» گفت؛ «آره.» گفتم؛ «نمي شه که» مرد گفت؛ «بهت مي گم جمع تر بشين، خلقم تنگه.» گفتم؛ «نمي شه.» مرد همان طور که تاکسي داشت مي رفت در را باز کرد و هلم داد؛ از تاکسي بيرون افتادم و تاکسي رفت. دلم مي خواست مي دويدم مرد را از تاکسي بيرون مي کشيدم و تا مي خورد مي زدمش ولي تاکسي رفته بود و من تمام تنم درد مي کرد.