لینکها به ترتیب امتیاز مرتب شدهاند:
امیر انتظام بزرگترین قربانی گروگانگیری سفارت آمریکا و یکی از قدیمی ترین زندانیان سیاسی جهان
ـ۲۶۳ کلیک
www.bbc.co.uk
محاکمه او یکی از جنجالی ترین دادگاههای پس از انقلاب بوده است. او از اولین زندانیان سیاسی محبوس در اوین پس از انقلاب بود و به همین جهت به تاریخ گویای زندان اوین تبدیل شده است. او از منابع گزارش گالیندوپل ( نماینده کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل) در سال 70 پیرامون وضعیت حقوق بشر در زندانهای ایران بوده است.بعد از انتشار گزارش ديدار گاليندوپل گزارشگر حقوق بشر سازمان ملل، انتشار عکسی از اميرانتظام در بهداری زندان با پاهائی که با زنجير به تخت بسته شده بود انگار همزمان با جامعه جهانی، مقامات تصميم گيرنده جمهوری اسلامی را به ياد کسی انداخت که به نوشته مورخان جدال انقلابی گرايان با ليبرال های مسلمان - دولت موقت مهندس بازرگان - وی را تا لبه اعدام برده اما به عنوان شاهدی از تاريخ زنده گذاشته بود. شايد غريب ترين بخش زندان طولانی عباس اميرانتظام ماه هائی باشد که او و نورالدين کيانوری رهبر حزب توده همبند شدند و کسی که روزگاری به اصرار اميرانتظام را جاسوس امپريالسيم آمريکا و لايق اعدام خوانده بود با حکمی به معنای جاسوسی برای امپرياليسم شوروی، کنار او قرار گرفت. و شايد غريب تر از آن مجادله ای بود که بعد از انتشار کتاب " آن سوی اتهام- خاطرات اميرانتظام" بين وی و عباس عبدی بوجود آمد که اميرانتظام وی را بازجوی روزهای اول دستگيری خود نشانی داد که با نفرتی تمام به او ناسزا می گفت. عبدی اين انتساب را تکذيب کرد و در مصاحبه ای گفت که وی را با شخصی به نام حسن عباسی که نامش نه مستعار بلکه واقعی است اشتباه گرفته است. در آن نامه عباس عبدی پرآوازه ترين کس از ميان دانشجويان اشغال کننده سفارت آمريکا در تهران، با اشاره به کيفرخواست اوليه اميرانتظام که وی را به جاسوسی متهم می کرد نوشت:" زندان او طولانی شد و پنج سال حبس وی را کفايت می کرد". کمتر از يک سال بعد از اين مجادله، عباس عبدی به اتهام فروش اطلاعات به دستگاه های آمريکائی محاکمه و به زندانی طولانی محکوم شد . او نيز چون عباس اميرانتظام اتهامات خود را قبول ندارد گرچه مانند وی زندانی است.
نبوی و ستون پنجم جامعه
ـ۱۴۲ کلیک
www.bbc.co.uk
يکی از اولين مطالبی که در ستون پنجم روزنامه جامعه منتشر شد و سروصدا کرد، نوشته ای با عنوان جشن نشان بود. اين مقاله زمانی نوشته شد که چند روز قبل از آن هاشمی رفسنجانی نشان سردار سازندگی را گرفته بود و در همان روزها مرد اول سازندگی رفسنجانی، يعنی کرباسچی زندانی شده بود. نبوی در اين مقاله که فروردين سال ۱۳۷۷ در روزنامه جامعه چاپ شد، چنين نوشت: "جشن نشان در راستای قدردانی از بزرگانی که با خدمات خود مشت محکمی به دهان استکبارجهانی کوبيده اند، نشان های زير اعطا می گردد: نشان سردار سازندگی به هاشمی رفسنجانی برای قدردانی از خدمات شهردار تهران نشان سردار دارندگی به يکی از حبيب الله ها يا علی اکبر ها... چه فرقی می کند
دهسالگی روزنامه جامعه، آغازگر تحول در مطبوعات ایران (بی بی سی)
ـ۳۹ کلیک
www.bbc.co.uk
چند ماهی از ریاست جمهوری محمد خاتمی که گذشت این خبر منتشر شد که قرار است مجله کیان، روزنامه شود. مجله کیان در آن سالها ارگان "روشنفکران دینی" به شمار می رفت، یک نویسنده و مترجم که دارای پیشینه روزنامه نگاری و دست اندکار بازار نشر بود، با اینکه علاقه ای هم به مباحث روشفکری دینی نداشت، می گفت هیچ وقت روزنامه نمی خواند اما اگر کیان منتشر شود، مشترک این روزنامه خواهد شد. او نمونه ای از انبوه ایرانیان تحصیلکرده ای بودند که می گفتند از یکی دو سال پس از انقلاب، جز اخبار رسمی که از تلویزیون و رادیو هم می شود شنید، دیگر چیزی در روزنامه ها برای خواندن پیدا نمی کنند و بدین ترتیب تیراژ روزنامه ها در کشوری با جمعیت ایران بشدت افت کرده بود. زمستان 76 که آمد، در محافل مطبوعاتی پیچید که "نخستین روزنامه جامعه مدنی" ایران با عنوان جامعه بزودی منتشر می شود
معصومه مصدق (نوه دکتر مصدق) یکی از قربانیان فراموش شده قتل های زنجیره ای
ـ۱۴۵ کلیک
www.persianblog.ir
گزارش روزنامه توقیف شده جامعه:افراد ناشناس (مأموران امنيتی)پنجشنبه 3 ارديبهشت 1377 ، با ورود از ديوار پشتی منزل « معصومه مصدق » نوه ی دکتر مصدق ، نخست وزير دوران ملی شدن صنعت نفت ايران ، در نياوران ، وی را با طناب خفه کردند
من وکیل مدافع مرده ها هستم
ـ۳۶ کلیک
safarezendegi.blogfa.com
تشریح اجساد مردگان در پزشک قانونی چه لذتی می تواند برای صاحبان این تخصص در پی داشته باشد؟ و آنها با چه انگیزه ای صبح را شب و شب را صبح می کنند؟ این یکی از سوالهایی است که یک خبرنگار باسابقه مطبوعات ایران از رییس وقت اتاق تشریح پزشک قانونی می پرسد و نتیجه گفت و گوی او با اردشیر شیخ آزادی در هفته نامه به یاد ماندنی روز هفتم همشهری منتشر می شود. محمد حسین دیزجی در وبلاگ شخصی خود با عنوان خاطرات سفر زندگی یک خبرنگار خاطره این مصاحبه را بازگو می کند. او همان کسی است که با درج گفت و گویی با ریز علی خواجوی دهقان فداکار در روزنامه جامعه این قهرمان ملی را از محاق فراموشی بیرون آورد و به خاطرها آورد که او در روستایی کوچک در میانه زندگی خود را می گذراند در حالی که کسی از او سراغی هم نمی گیرد. دیزجی علاوه بر گفت و گو و گزارش طراح جدول های مطبوعاتی است و فعالیت در روزنامه های کیهان،جامعه،نشاط،توس،اخبار اقتصادی،همشهری و ... را در کارنامه روزنامه نگاری خود ثبت کرده است و از این راه در عین حال حداقل ۱۷ یا ۱۸ جایزه جشنواره های مطبوعات را از آن خویش ساخته است.
روزنامه ها پنجه در پنجه خامنه ای و رفسنجانی __ ابراهیم نبوی
ـ۱۷ کلیک
mag.gooya.com
*** گروه لاریجانی برای نابود کردن جریان اصلاحات و روزنامه های آزادی خواه کشور حاضر بودند فیلم استریپ تیز مادرشان را هم پخش کنن****اول بهمن 1379 بود که عالیجناب سرخپوش چاپ شد. مقاله عالیجناب سرخپوش چنان می گفت که هاشمی از جریان قتلهای روشنفکران مطلع بوده است، یا باید هاشمی گردن می گرفت، یا باید انکار می کرد که در آن صورت نگاهها برمی گشت به طرف رهبری نظام. این بازی همان بازی مرگ بود. یک هفته پیش اکبر گنجی آخر حرفش را در مورد رهبری نوشت. دو ماه بعد از مقاله عالیجناب سرخپوش بود که طوفان آمد. سعید حجاریان را در تهران زدند و اکبر گنجی را در برلین. همه روزنامه ها به بهانه کنفرانس برلین توقیف شدند. صبح خبر توقیف عصر آزادگان را دادند، همه بچه ها عزا گرفتند، فهمیدیم بقیه روزنامه ها را زده اند، تا عصر چهارده روزنامه و هفته نامه توقیف شد. همه بهت زده بودند.****چند روزی بود که وقتی به ملاقات می رفتیم اجبار می کردند که باید لباس زندان بپوشیم، می خواستند همه مان را تحقیر کنند. می خواستند میان کسی که به خاطر اندیشیدن و نوشتن زندانی شده است با کسی که آدم کشته است و دزدی کرده است تفاوتی نباشد، که معلوم نشود تو را بخاطر فکرت گرفته اند. آن روز می خواستند اکبر را ببرند زندان. لج کرده بود و با لباس عادی آمده بود. قاضی دستور داده بود: با لباس زندان بیاوریدش. قرار بود با یک جیپ استیشن قهوه ای ببرندش دادگاه انقلاب. هر کار کردند لباس زندان را نپوشید. دو نفر مامور شدند و دست و پای او را گرفتند و لباس زندان را به زور تنش کردند. می گفتند وقتی سوارش می کردند سرش خورده بود به در ماشین و زخمی شده بود. به زور لباس زندان به او پوشاندند و به زور به دادگاهش بردند. وقتی وارد دادگاه شد آنجا را روی سرش گذاشت. می دانست که بازی خطرناکی را شروع کرده است. خودش گفته بود بازی مرگ. لباس زندان را نپوشید، می خواست بگوید که نباید به کسی که دیگرگونه فکر می کند و دیگرگونه می نویسد لباس زندان پوشاند. نتیجه معلوم بود. اکبر همانجا ماند.
