لینکها به ترتیب امتیاز مرتب شدهاند:
بی خدایان به جهنم می روند (از هیچ تا هیچ)
ـ۶۷۲ کلیک
www.limia.de
داستان مربوط به مردی ست که اعتقادی به وجود خدا نداشت. البته در کشوری زندگی می کرد که مردم آن ادیان مختلفی داشتند. از ادیان ابراهیمی تا ادیان آفریقایی، آسیایی و سرخپوستی. او تحقیقات زیادی درمورد اینکه آیا خدا وجود دارد یا نه کرده بود. متخصصان هر مذهبی برای او استدلالات کافی می آوردند که خدای آنها خدای واقعی و دین آنها دین راستین است. اگر او می خواست حرف همه ی این متخصصان را که بسیار صادقانه هم از عقایدشان دفاع می کردند باور کند، باید به ناچار وجود خدایان متعددی را می پذیرفت. از آنجا که نمی خواست خود را درگیر بندگی خدایان ندیده ای که خارج از نظرگاه مذهبشان، قابل اثبات هم نبودند کند، با اعتقادی محکم و عمیق به عدم وجود خدا زندگی کرد… و بالاخره مثل همه ی جانداران روزی مُرد. به محض اینکه جان از بدنش خارج شد، خود را مقابل تونلی دید که با نوری کم روشن می شد. نگاهش که به تاریکی عادت کرد، تابلویی را دید که رویش نوشته بود: به سمت جهنم و انتهای تونل را نشان می داد. مرد بی خدا که زندگی بسیار سالمی را پشت سر گذاشته بود و بدون اینکه شلاق مذهب بالای سرش باشد، به هیچ کس ظلمی نکرده بود، نمی خواست به همین سادگی به جهنم برود. پس برگشت تا را ه دیگری پیدا کند. ولی تونل یک طرفه بود و تنها راه خروجی همان بود که به سمت جهنم می رفت. بنابراین نفسش را در سینه حبس کرد و با ترس و لرز به سمت انتهای تونل رفت. هرچه که بیشتر می رفت انتهای تونل روشن تر می شد. تا اینکه بالاخره وارد هوای آزاد شد.
آجر
ـ۲۵۴ کلیک
www.wowzone.com
یک رئیس جوان و موفق در ماشین جگوار جدید خود در حال رانندگی در یکی از خیابان های محلی بود . در عین حال مواظب بچه هایی بود که از بین ماشین های پارک شده کنار خیابان گاهی به بیرون می دویدند ، اما ناگهان یک آجر به در کناری جگوار برخورد کرد . رئیس جوان سریع ترمز کرد و به نقطه ای که آجر از آنجا پرت شده بود دنده عقب حرکت کرد و سپس از ماشین پیاده شد و نزدیک ترین بچه ای که در آنجا بود را گرفت و سرش داد زد که ببین چه کار کرده ای . این ماشین نو است و با اون آجری که پرت کردی کلی خرج روی دست من گذاشتی . کودک گریه کنان معذرت خواهی کرد و گفت خواهش می کنم ... خواهش می کنم ...( ادامه ترجمه را در قسمت نظرات بخوانید )
نامه/داستانک
ـ۲۸۱ کلیک
medadesiah.blogfa.com
نامزد؟نه، دوست دخترش بود.... دلش غش ميكرد براي ديدنش. شب و روزش را با آخرين تصويري كه از آن دختر زيبا داشت ميگذراند. كيلومترها از هم دور بودند، اما اشتياقش به دختر لوند روز به روز بيشتر ميشد، هر روز بيشتر از روز گذشته برايش نامه ميفرستاد./*/ آنقدر نامه فرستاد كه دوست دخترش عاشق پستچي شد.
من هم عرق میارم!
ـ۳۱۹ کلیک
codoin.wordpress.com
+فردا بریم کوه. -من هم عرق میارم. 2+فردا بریم سینما. -من هم عرق میارم. 3 +فردا مدرسه جشن پایان تحصیله. -من هم عرق میارم. 4 +بعد کنکور بریم یه پارکی ،جایی. -من هم عرق میارم. 5 +امشب احیا بریم شاید گناه هامون بخشیده بشه. -من هم عرق میارم. 6 +بریم عرق بخوریم. -من درس دارم!
آقای روشنفکر، حضرت ملا و دهقان متقلب در پیشگاه خدا (از هیچ تا هیچ)
ـ۳۹۶ کلیک
www.limia.de
حضرت آیه الله شیخ قلندر عمامه دار، مشتی غضنفر آبیار و آقای روشنفکر هر سه در یک روز و یک ساعت و یک دقیقه و ثانیه به رحمت ایزدی پیوستند. پس از طی مراحل اداری هر سه نفر در پیشگاه الهی حاضر شدند تا عقوبت گناهان خود را پس دهند. خداوند نگاهی به هر سه کرد. اول از همه رفت سراغ مشتی غضنفر آبیار که هم ساده تر از دو تای دیگر بود و هم کارنامه ای شسته رفته داشت: « در تاریخ فلان، ساعت بهمان تو - بنده ی متقلب من - موقع آبیاری مزرعه ات از تاریکی شب استفاده کردی و آبی را که در اصل باید به زمین کربلایی رمضان می رفت، روی زمین خودت بستی. مجازات: صد ضربه شلاق به کمرت. ولی از آنجا که چند روز بعدش نوبت آب خودت را به کربلایی رمضان بخشیدی، چگونگی اجرای حکم را به عهده ی خودت می گذارم.» مشتی غضنفر آبیار که از ترس به خودش می لرزید کمی فکر کرد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت ...
زندگی! (مینیمال)
ـ۲۱۰ کلیک
myminimals.wordpress.com
زندگی مثه کامنت گذاشتن واسه یه پست توی یه وبلاگ میمونه،هر کسی حرف خودشو میزنه، بدون اینکه واسش مهم باشه بقیه دارن چی میگن
مهم نیست!
ـ۴۰ کلیک
tighmahi.blogspot.com
و نه حتی صدای بارانی که شبیه هیچ بارانی نبود و آن همه ریز و یکنواخت بود و درد که نداشت هیچ، لذت هم داشت وقتی میخورد توی صورتم، فراموش نمیشود . بیارزشترین لحظههاش هم بهیادم ماندهاست حتی. این که رانندهی تاکسی پول خرد نداشت و «مهم نیست»ی که با صدای گرمش گفت! اینکه مجلههام افتاد توی چالهی آب و آمدم که برش دارم؛ چرخ بیرحم یک مرسدس قدیمی ، شالاپ خیس کرد سر تا پام را . من اما باکیم نبود . توی چاله یک دکمهی سفید عجیب چشمم را گرفته بود . این که آنروز برق گودو رفته بود ، یکی دو میز آنسوتر یک مرد سالدیدهتر از همه، برای جماعت روشنفکری شعرش را، و شاید شعر یکی دیگر را ، بلند میخواند و عجب قشنگ هم میخواند و مجذوب صدایش، هیچ نمی گفتیم و گوش می دادیم و تو چشم هات را بسته بودی. برق نیامد. دختر میز بغلی، نور شمعش را با ما قسمت کرد . تو موهات درهم و چشمهات گود افتاده بود. خوب نخوابیده بودی انگار ... لحظههای باشکوهی بود و من خوب میدانستم دارم لذت میبرم و مهم نبود چه میشنیدم و چه میگفتم. گذاشتم چشمهام زندگی کنند. آنوقت میبینی حافظه چه بیرحم است و تا به زانو درت نیاورد، تا کلافهات نکند، تا حالا و تا آخر دنیا، دست برنمیدارد از نیمهشبهای غمگینت .
آخرين لينك / داستانک
ـ۷۸ کلیک
olad.blogfa.com
"نظر چند روانشناس درباره سلامت رواني احمدينژاد". اين تيتر نخستين لينك صفحه داغ بود. قبل از آنكه توضيحات را بخواند نگاهي به نام ارسال كنندهاش انداخت: olad. لبخندي بر لبانش نشست و روي گزينه سبز و مثبت كنار لينك كليك كرد. توضيحات را نيم خوانده گذاشت تا چاق سلامتياي با دوست قديمي و ناديدهاش كرده باشد: "درود بر اولاد نازنين! كم پيدايي رفيق." و با دونقطه و پرانتز شكلك لبخندي كشيد.*** - واسه شام نون نداريم ها!*** صداي مادرش بود كه براي چندمين بار از او ميخواست به نانوايي برود. از تُن صدا دريافت كه اگر بيدرنگ برنخيزد الم شنگهاي بپا خواهد شد. سوييچ آويزان از گيره جارختي را به سرعت برداشت. وقتي در را با عجله پشت سرش ميبست دوباره فرياد مادرش را شنيد كه با لحني آميخته از شوخي و تحكم فرياد ميزد: - طفلكم! ميدونم لينكت رو اجاقه! ولي خواهشاً تند نرو!@@@@@@@@@@@@ - اون جوون عقب افتاده رو ويلچر....هموني كه تو آسانسور ديديم.... تازه اومدن تو آپارتمونتون؟*** عمويم درحاليكه كليد در منزلش را مي چرخاند آهي كشيد و به آهستگي گفت: - نه بنده هاي خدا!*** به داخل تعارفم كرد و ادامه داد: - عقبافتاده نيست. بيچاره دانشجو بود.... تو تصادف اينجوري شده... با دست جهتي را نشان داد و افزود: - تو اون فرعي به اصلي كه بهت گفته بودم خيلي تصادف ميشه... كنار نانوايي... همونجا.**** براي آنكه به نشانه همدردي حرفي زده باشم از دهانم پريد: - طفلك!**** واژه در مغزم پيچيد و چيزي را برايم تداعي كرد. يك دوست قديمي در بالاترين با آي-دي teflak. در صفحه شخصياش نوشته بود كه مادرش اينگونه صدايش ميزند و بهمين خاطر اين نام را برگزيده بود. چند ماهي ميشد كه ديگر در بالاترين فعاليت نميكرد. وبلاگ و اي-ميلي هم نداشت تا بفهميم چرا.**** - نميدونم زن عموت اين قوطي چايي را كجا گذاشته!؟*** انگشتانم دسته مبل را فشرد و در ميان غرولندهاي عمويم داستاني جديد در ذهنم شكل گرفت؛ داستاني كه لحظاتي قبل عنوانش را انتخاب كرده بودم: آخرين لينك.
حرمت گاویت!
ـ۱۷۶ کلیک
myminimals.wordpress.com
اگر برای انسان بودنمان ارزش قائل نیستید،لا اقل برای گاو بودنمان ارزش قائل باشید،که این همه ما را دوشیده اید و “ما” هم نگفته ایم!
زیلیون؟ ساسیلیون؟ رترتیلیون؟
ـ۸۱ کلیک
www.peakovsky.com
- تو فکر میکنی جبرئيل چند سالش است؟ امروز يک خاطرهای تعريف میکرد؛ من اصلاً نفهميدم که چند سال قبل را میگفت: زيليون؟ ساسيليون؟ رترتيليون؟ + يعنی اينها بر يک وزن بودند؟ به هر حال من فکر میکنم عزرائيل پيرتر باشد. - چطور؟ خودت ازش پرسيدی؟ + ها؟ من؟ فکر کردی من کی هستم؟ ريچارد شيردل؟ - همين ديگر، ترسويی. اصلاً تو برو بوقات را بزن. +- اسماش بوق نييييست.
آرزوهایی که حرام شدند
ـ۸۰ کلیک
umee79.blogspot.com
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند، به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم.لستر هم با زرنگی آرزو کرد دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد. بعد با هر کدام از این سه آرزو، سه آرزوی دیگر آرزو کرد. آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی بعد ...تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به ۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو. بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کفزدن و رقصیدن، جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر، بیشتر و بیشتر. در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند. عشق میورزیدند و محبت میکردند؛ لستر وسط آرزوهایش نشست. آنها را رویهم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا ...... پیر شد و بعد یک شب او را پیدا کردند، در حالیکه مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند. آرزوهایش را شمردند .حتی یکی از آنها هم گم نشده بود. همهاشان نو بودند و برق میزدند. بفرمایید چند تا بردارید. بهیاد لستر هم باشید که در دنیای سیبها و بوسهها و کفشها، همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!
اسرافیل و میکاییل و یک پری
ـ۱۴۵ کلیک
www.peakovsky.com
- چه عجب شیپورت گمات نکرد. میکاییل چرا غصهدار نشسته؟ - شیپور نیست و صور است مشنگ. این هم عاشق یک پری شده. - پس چرا گلوله شده آن گوشه؟ - آخر، ابله از یاد برده که کدام پری بود. از آنموقع، غرغر میکند چرا پریان اینهمه زیادند. - خب چرا نیش تو باز است؟ - آخر من یادم است.
دخترک گل فروش (داستانک)
ـ۱۳۹ کلیک
blog.360.yahoo.com
دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمز بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد. آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت. دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!! چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد
مینیمال های سانسور شده کتاب چاپ شده رضا ناظم "اپرای قورباغه های مرداب خوار"
ـ۲۱۵ کلیک
rezanazem.blogspot.com
1 : مرد زن را از توي بغلش كنار زد و گفت:((مستم حاليم نيست كه ديگر دوستت ندارم.)) و رفت طرف لباسهاش. 2 : زنش در را باز كرد آشغالها را بيرون بگذارد كه او را ديد پشت در خوابش برده. گفت:((تو دوباره حشيش كشيده اي؟)) گفت:((نه خانم اشتباه گرفته اي.)) گفت:((بلند شو بيا تو.)) گفت:((نه خانم اشتباه گرفته اي.))
اگه یه روز… (مینیمال)
ـ۱۱۴ کلیک
myminimals.wordpress.com
اگه یه روز اندی یه موزیک ویدئو زد که توش پر از دختر نبود/ اگه یه روز احمدی نژاد چرت و پرت نگفت/ اگه یه روز کامران نجف زاده واسه 20:30 گزارش های آبکی تهیه نکرد/ اگه یه روز فاطمه رجبی دیگه به زمین و زمان بد وبیراه نگفت/ اگه یه روز صدا وسیما درباره معضلات آمریکا در عراق خبرسازی نکرد/ *مطمئنا اون روز کسل کننده ای خواهد بود.*
پنج پرده
ـ۸۹ کلیک
ourperspective.wordpress.com
اپیزود اول: - ببینم شما دکتری؟ - بله من فوق تخصص غدد داخلی دارم. - خودت تا حالا مرض قند داشتی آقای دکتر؟ - نخیر، ولی کار و تخصص من معالجه بیمارانی از قبیل شماست. - آخه آقای دکتر، تصدقت بروم، شما که تا بحال خودت مرض قند نداشتی که حال امثال من را نمیفهمی. چطور میتوانی من را خوب کنی؟ - … ++++++++++ اپیزود دوم: - تو چکارهای که به خودت اجازه میدهی اینجوری درباره مردم حرف بزنی؟ - من؟ من جامعهشناس هستم. استاد دانشگاه در رشته جامعهشناسی. - همون! بچه پولداری که باباش به ضرب بسته بسته اسکناس فرستادهاش درس بخواند. چند وقته که برگشتی؟ - من سه سال است برگشتهام. سی سالگی آمدم بیرون، چهل و پنج سالگی برگشتم ایران. - خوب بنده خدا تو که پانزده ساله ایران نبودی، از کجا جامعه ایران را میشناسی؟ - ببینید این تخصص من است که جوامع مختلف را مطالعه کنم، ضمنا من سی سال اول زندگیم و این سه سال آخر را که در ایران بوده… - ببینم تو اصلا توی عمرت سوار اتوبوس امام حسین به میدان امام خمینی شدهای؟ میفهمی فشار مردم توی اتوبوس یعنی چه؟ - بابا من خودم سی سال توی همان کشور زندگی کردهام ها! - اون سی سال را ولش کن، این دو سه ساله اصلا سوار اتوبوس امام حسین به امام خمینی شدهای؟ - … +++++++++ اپیزود سوم: - هوی یابو! ببند اون پوزه کثیفت را. حالا برای من راه پیشرفت جامعه مینویسد توی وبلاگش. - ببخشید من فقط نظرم را بیان کردم. - غلط کردی. بچه کجائی؟ - من؟ من بچه محله «ساران». - همون دیگه، محله لات و لوتها. - بروم سر کوچه سیگار بکشم و دختربازی کنم خوبه؟ - از شما محله «ساران»یها بهتر و بیشتر هم بر نمیآید. آخر بچه تو اصلا میفهمی جامعه چیه که بر میداری راه پیشرفتش رو ارائه میدهی؟ - خوب ببینید من فقط گفتم که «های وانگ» در کتاب «راه شعف مردم» به نکته خوبی اشاره کرده که … - خفه بمیر، «های وانگ»، دونگ دانگ. تو اصلا تا بحال رفتهای یک کیلو گوجهفرنگی بخری ببینی دنیا دست کیه؟ - عزیز من دنیا که دست سبزی فروش محله شما نیست که. - شما جوونها آدم بشو نیستید، مثل پشگل فقط بلدید نظر بدهید. -…
درشهر خبری نیست!
ـ۱۰۲ کلیک
myminimals.wordpress.com
شهر پر شده است از مسجد های نیمه ساز،آدم های بی خانه، کودکان پابرهنه و بوی کباب وقت اذان. در شهر خبری نیست.هست؟؟!! +خدایا،به ما شعوری عطا کن،که قبل از اینکه از خود بپرسیم انقلاب برای ما چه کرده است،بپرسیم چرا انقلاب کردیم؟؟؟