لینکها به ترتیب امتیاز مرتب شدهاند:
داستانی عبرت آموز با علائم رانندگی و نتیجه اخلاقی ! ( ۱۸+ )
ـ۴۸۵۹ کلیک
img.villagephotos.com
داستانی در تناسب با علائم رانندگی که نتیجه اخلاقی هم داره !
هیچ وقت سعی نکن یک زن رو تحریک کنی...(داستان کوتاه)
ـ۶۸۱ کلیک
princeseeker.blogspot.com
روزی روزگاری یک زن قصد میکنه تا یک سفر دو هفتهای به ایتالیا داشته باشه... شوهرش اون رو به فرودگاه میرسونه و واسش آرزو میکنه که سفر خوبی داشته باشه... زن جواب میده: "ممنون عزیزم، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟"... مرد میخنده و میگه: "یه دختر ایتالیایی!"... زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمیگرده، مرد توی فرودگاه میره استقبالش و بهش میگه: "خب عزیزم مسافرت خوب بود؟"... زن: "ممنون، عالی بود!"... مرد میپرسه: "خب سوغاتی من چی شد پس؟"... زن: "کدوم سوغاتی؟"... مرد: "همونی که ازت خواسته بودم... دختر ایتالیایی!"... زن جواب میده: "آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر میآمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنیم تا ببینیم پسر میشه یا دختر!" • نتیجه گیری اخلاقی داستان: هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی! اونها به طرز وحشتناکی باهوش هستن!
همهمه ( تاکسی نوشت های سروش صحت )
ـ۶۰۰ کلیک
www.etemaad.ir
مردي که جلوي تاکسي نشسته بود، گفت؛«اين باروني که اين چند روز اومد خيلي عالي بود»، کسي حرفي نزد. مرد بعد از چند لحظه گفت؛ «بارون هوا را تميز مي کنه، مريضي ها رو کم مي کنه، کثيفي ها رو هم مي شوره، مي بره، حيف که هر روز بارون نمياد.» مرد سکوت کرد و همه جا ساکت شد. مرد گفت؛ «انتخابات امريکا هم که تموم شد، حالا بايد ببينيم ايشون که هي شعار تغيير مي داد، چي کار مي کنه. البته همين که يه سياهپوست را رئيس جمهور کردن خودش تغيير مهميه.» هيچ کس حرفي نزد. مرد خنديد و گفت؛«رئيس جمهور سياه در کاخ سفيد.» کسي نخنديد. مرد گفت؛«شنيدين تو کنيا، بعد اين انتخابات يه روز تعطيل اعلام کردن؟ ... گيرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟» بعد گفت؛«خدا کنه اين بارون ها ادامه داشته باشه ولي برف نياد. وقتي دو تا قطره بارون همه خيابون ها را قفل مي کنه، برف بياد ديگه واويلاس.» کسي حرفي نزد. مرد نگاهي کرد و گفت؛«شماها چرا هيچي نمي گين؟» کسي جوابي نداد. مرد گفت؛«اقلاً اون راديو رو روشن کنيد.» باز هم سکوت بود. مرد گفت؛«چرا هيچکدومتون حرف نمي زنيد؟» بعد گفت؛«اينجوري که آدم مي ترسه... يه چيزي بگين»
شما را قبلاً جايي نديده ام؟ / سروش صحت
ـ۱۲۲۱ کلیک
www.etemaad.ir
جلوي تاکسي نشسته بودم. راننده هم نشسته بود. منتظر بوديم ماشين پر شود تا راه بيفتيم. مرد سي و هفت، هشت ساله يي آمد کنار پنجره احوالپرسي کرد و به راننده گفت؛«آقا رضا ديشب بچه ام يه دفعه يي حالش به هم خورد، تا رسونديمش بيمارستان خوابوندنش. هنوز هم زير سرمه. الان مي خواستم پول بيمارستان را حساب کنم ديدم ديشب اينقدر هول هولکي اومدم که يادم رفته پول بردارم. اگه دارين يه هفتصد تومن به من بدين، خودم رو برسونم خانه، پول بردارم، فردا پول شما را ميدم.» راننده هفتصد تومان به مرد داد و مرد رفت. فرداي آن روز جلوي تاکسي نشسته بودم و منتظر بودم ماشين پر شود و راه بيفتيم که همان مرد ديروزي آمد و به راننده گفت؛«آقا رضا ديشب بچه ام يه دفعه يي حالش به هم خورد، تا رسونديمش بيمارستان خوابوندنش. هنوز هم زير سرمه. الان مي خواستم پول بيمارستان را حساب کنم ديدم ديشب اينقدر هول هولکي اومدم که يادم رفته پول بردارم. اگه دارين يه هفتصد تومن به من بدين، خودم را برسونم خانه، پول بردارم، فردا پول شما را ميدم.» راننده يک دويستي و يک پانصدي به مرد داد و مرد رفت. به راننده گفتم؛ «اين آقا که ديروز هم همين حرف ها را زد.» راننده گفت؛ ...
بازخواني داستاني كه در المپيك براي ما رخ خواهد داد!
ـ۷۸ کلیک
kasravi.wordpress.com
بدترين قسمت داستان همان آغازش است: شكست هاي پياپي براي ورزشكاران ايراني! روز نخست، دوم، سوم و چهارم المپيك سپري ميشود و درحاليكه كنيا، زيمباوه و بنگلادش به جدول مدال آوران راه يافتهاند اثري از ايران در اين جدول ديده نميشود! معدود بانوان ورزشكار ايراني هم در رشته هاي تيراندازي يا قايقراني در انتهاي جدول ردهبندي رشته هايشان قرار ميگيرند. مجريان برنامههاي ورزشي تلويزيون با چهرهاي رنگ پريده به توجيه شكست ها و ناكامي ها، قرعههاي بد و نادآوريها ميپردازند و اميدواري ميدهند كه ان شالله بعدي ها جبران خواهند كرد! نوبت به اميدهاي مدال آوري ميرسد و معمولا ورزشكاراني كه در بوق و كرنا شدهاند نتايجي افتضاح ميگيرند. خدا نكند حريفي اسراييلي نيز پيش رو باشد، درحاليكه ورزشكاران مصري، فلسطيني و سوري پنجه در پنجه حريف اسراييلي انداختهاند داستان فرعي مصدوميت و حمايت از ملت مظلوم فلسطين خوراك چند روزه رسانهها را فراهم ميآورد! در اين بين و درحاليكه فرياد منتقدان ورزش كشور به آسمان بلند شده است جوان ناشناسي در عين ناباوري در وزنهبرداري يا كشتي روي سكو ميرود و كافيست كه بدين واسطه پرچم مقدس جمهوري اسلامي بالاتر از پرچم آمريكا قرار گيرد آنگاهست كه پيام رهبر معظم در به خاك ماليدن پوزه استكبار در ميان پخش چند صدباره مراسم اهداي مدال و اهتزاز پرچم ها پخش ميشود و بهانهاي هرچند موقتي براي بستن دهان منتقدان فراهم مي آورد. اما وقتي شكستهاي بعدي ادامه مي يابد و تب پديدهها فروكش ميكند دوباره آرام آرام زمزمه انتقادات بالا مي گيرد. حالا المپيك به پايان رسيده است و ايران در رده سي تا پنجاهم دنيا ايستاده. برنامه هاي ورزشي تلويزيون چند هفتهاي با دعوت از كارشناسان و متخصصان به بررسي علل ناكامي كاروان ورزشي ايران مي پردازند و چند نماينده مجلس لفظا خواستار توضيح و احتمالا استيضاح مسوولان ورزش كشور ميشوند. زمان كه ميگذرد مشكلات روزمره زندگي مردم آرام آرام خاطره المپيك را با تمام حواشي اش از اذهانشان پاك ميكند و اينگونه داستان تكراري ما تا چهار سال ديگر به پايان ميرسد!
اطلاعات لطفا
ـ۸۸۶ کلیک
mjpt1.blogfa.com
شاید قشنگترین داستانی باشد که تا حالا خوانده اید . نمی دونم شاید هم نباشد . منو که خیلی تحت تاثیر قرار داد
جیم، جمالتو عشقه! -وبلاگ زیتون-
ـ۴۳۴ کلیک
z8un.com
آقای جیم در یکی از کشورهای اروپایی زندگی میکند(مثلا در هلند یا فرانسه) یا در امریکا و یا در کانادا (خلاصه هر جایی جز ایران) چند سال است که مهاجرت کرده. توانسته تا حدودی در آن کشور جا بیفتد. عصر که از سر کار آمده با دوست دخترش به کافهای رفته، شام و گیلاسی نوشیدنی خورده. مقدار متنابهی رقصیده و شب تنها به خانه آمده(اینکه چرا دوست دخترش با او نیامده بر من معلوم نیست). میرود سر یخچال قوطی آبجو خنک در میآورد و مینشیند پشت کامپیوتر. اول میرود به حسابهایش رسیدگی میکند. صورت حسابهایش را میپردازد و بعد به یاد وطن میخواهد سری به سایتها و وبلاگهای ایرانی بزند. او هنوز که هنوز است، هفتهای اقلا سه بار هومسیک میشود. اول میرود سراغ اخبار سیاسی که فشار خونش را شدیدا بالا میبرد و بعد وبلاگها. بهطور تصادفی وبلاگ آقای الف را باز میکند. پست آخرش را میخواند. باورش نمیشود. توی دلش میگوید: عجب احمقی! نظرخواهی آقای الف را باز میکند و هر چه از دهانش(ذهنش)در میآید مینویسد: مرتیکه، به جای اینکه در این سرما به فکر مردم بیخانمان و مردم زلزلهی زدهی بم باشی به رقص دانههای برف فکر میکنی؟ مقدار متنابهی هم فحش چارواداری از آنهایی که در ایران یاد گرفته بود مینویسد. و آخرش مینویسد که شما مردم حقتان همین حکومت است....
آن دو سرانجام به هم رسیدند...! (داستان کوتاه)
ـ۳۲۰ کلیک
666guy.wordpress.com
آگنس ازدواج کرد و صاحب 13 تا بچه شد… وقتی که شوهرش فوت کرد، آگنس دوباره ازدواج کرد و صاحب 7 تا بچهی دیگه شد… اما دوباره شوهرش فوت کرد… ولی آگنس دوباره ازدواج کرد و این بار صاحب 5 تا بچهی دیگه شد… افسوس و صد افسوس… آگنس، این شیرزن پر کار… سرانجام دار فانی را وداع گفت… بر بالای سر تابوت، کشیش برای آگنس طلب مغفرت و مرحمت کرد و گفت: “خداوندا… آن دو سرانجام به هم رسیدند…” در همین حال یکی از حاضرین در مراسم خاکسپاری به سمت بغل دستیش خم میشه و آروم ازش میپرسه: “فکر میکنی منظور کشیش، شوهر اولش باشه؟ یا شوهر دومش؟ یا شوهر سومش؟” بغل دستی جواب میده: “فکر کنم منظورش پاهاش باشه!”
اعتراف جنجالي نويسنده كتاب خاطره هولوكاست ، به خيالي بودن آن
ـ۳۸۸ کلیک
edition.cnn.com
Defonseca نويسنده 71 ساله بلژيكي كتاب خاطرات (memoir) كه درباره خاطرات وي از هالوكاست و سفر وي به دور اروپا به همراه گرگش ، براي يافتن پدر و مادر تبعيد شده اش بوده ، اعتراف كرد كه كل داستان ساختگي بوده.
داستان عليمردان خاطره اي از دوران كودكي
ـ۳۲۵ کلیک
www.shahvar.net
داستان عليمردان خان داستاني زيبا و فولكلور از زمانهاي قديم و مربوط به زوج جوان و ثروتمندي است كه بس از سالها صاحب فرزند نشدن با تمسك به افراد مختلف و روشهاي متفاوت صاحب پسري به نام عليمردان مي شوند و آنقدر شرايط رفاه و آسايش را براي اين تك فرزند فراهم كردند كه حاصل آنهمه انتظار و نذر و نياز فرزندي لوس و ننر و بي خاصيت شد البته سرانجام در انتها اين داستان با اصلاح شدن عليمردان و با باياني خوش خاتمه مي يابد٠ اين داستان مخصوص كودكان است و با زبان فارسي و لهجه هاي شيرين و ترانه هايي زيبا اوقاتي خوش را براي كودكان ايجاد خواهد كرد
منتظرم / سروش صحت
ـ۳۸۹ کلیک
www.etemaad.ir
مردي که کنارم نشسته بود گفت؛«پس واقعاً تاکسي سوار مي شين» «بله» مرد گفت؛«اول ها نوشته هاتون بد نبود ولي تازگي ها عجيب و غريب شدن» پرسيدم؛«عجيب و غريب يعني چي؟» گفت؛«يعني ادا، اطوارش زياد شده» بعد گفت؛«داستان بايد ساده و کوتاه و تاثيرگذار باشه» گفتم؛«اگه مي تونستم کوتاه و ساده و تاثيرگذار بنويسم که خوب بود» مرد گفت؛«اگه دور و برت را نگاه کني، پر اينجور چيزهاس». بعد نگاهش را از من گرفت و گفت؛«يه نفر بود که من خيلي دوستش داشتم، خيلي... يه روز اومد گفت ما ديگه نبايد همديگه رو ببينيم، من گفتم باشه... الان چند ساله که از صبح تا شب ميرم سرکار، شب ها که ميام خونه تنهايي يه شامي درست مي کنم، مي خورم و زود مي خوابم که زودتر فردا بشه.» پرسيدم؛«واقعاً؟»
«هليا»، اسمی كه نادر ابراهيمی آن را ساخت
ـ۱۱۰ کلیک
www.chn.ir
«هليا» اسمي كه براي نخستين بار در ايران به وسيله نادرابراهيمي، در كتاب «بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم» به كار رفت، ساخته خلاقيت نويسنده آن است، ريشه تاريخي ندارد و با اين حال ميان مردم، به عنوان اسمي زنانه، رواج يافته است. نادر ابراهيمي كه در سال هاي اخير به دليل بيماري، خانه نشين شدهاست، نام «هليا» را سالها پيش، در مسافرتي از تهران به اصفهان خلق كرد. فرزانه منصوري، همسر نادر ابراهيمي درباره چگونگي شكل گيري اين اسم زنانه در ذهن نويسنده رمان «آتش بدون دود»، گفت:« سال ها پيش، نادر ابراهيمي در حالي كه با اتوبوس از تهران به اصفهان سفر مي كرد، شروع به بازي و در هم ريختن واژه«الهي» كرد تا بتواند از دل آن نامي خوش آهنگ و متفوت بسازد. پس از مدتي واژه خود ساخته«هليا» را از به هم ريختن حروف واژه «الهي» ساخت و در داستان بلندش «بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم» به كار برد. مدت ها بعد نادرابراهيمي متوجه شد كه واژه «هليو» در لاتين قديم به معني خورشيد است.» فرزانه منصوري، همسر نادر ابراهيمي، ادامه داد:«پس از انتشار كتاب، اين اسم در ميان مردم رواج زيادي پيدا كرد و جزو نام هاي ايراني محسوب شد. بارها پيش آمده است كه خوانندگان داستان «بار ديگر ...» تماس گرفته اند و ضمن جويا شدن معني اين اسم، گفته اند كه مي خواهند اسم دخترشان را «هليا» بگذارند.»
بالاترین در خدمت متقلبان اینترنتی!
ـ۲۰۳ کلیک
uzakyol.blogspot.com
ما ایرانیها متأسفانه یاد گرفته ایم از هر چیز خوب، یک استفاده منفی هم ببریم. نمونه اش همین بالاترین! بیش از یک ماه قبل مطلبی را ترجمه کرده بودم با عنوان "عشق برای تمام عمر است" از یک سایت ترکی. همان موقع هم توسط یکی از کاربران فعال در سایت وزین و خوب بالاترین لینک شده بود و مورد اقبال دوستان عزیز هم قرار گرفته بود. حال درست بعد از یک ماه، یک وبلاگی با عنوان "بید مجنون" همان داستان را
موقعیت بن بست (رابطه رئیس و منشی)
ـ۸۰۷ کلیک
www.frogview.com
رئیس به منشی :برای یک هفته سفر خارجی برنامه ریزی کنید منشی با همسر خود تماس میگیرد ومیگیوید برای یک هقته باید با رئیس اداره به سفر خارجی بروم همسر منشی با معشوقه پنهانی خود تماس می گیرد : همسرم برای یک هفته به مسافرت میرود و ما میتوانیم یک هفته رو در کنار هم باشیم منشی با پسر بچه که معلم خصوصی اش بودتماس میگیرد و به او میگیود یک هفته کار دارد و نمیتواند برود ... ادامه داستان در بخش نظرات
معجزه عمر!
ـ۸۱۴ کلیک
alt4u.co.cc
در ادامه یک کلیپی از سخنرانی آقای مولوی خیرشاهی از علمای معروف اهل تسنن که در اهواز ایراد نموده اند آمده است. من اصلا کاری به محتوایش ندارم فقط خودتان تماشا کنید و خود قضاوت نمایید. اما نکته ای که قبل از آن، متذکر شوم این است که در مذهب تشیع اگر چنین داستانهایی نقل شده یا از منظر علمای شیعه خرافه است و اگر صحت داشته توسط آخرین امام که حی و حاضر هستند و نه اینکه در قید حیا نباشند، رخ داده و ضمن اینکه اگر چنین مسئله ای وجود داشته و مطرح شده و داستانهایی از بعضی علما و اولیاء شنیده شده بعد از رحلت آن عالم منتشر شده که اینهم توسط آشنایان و خانواده آن عالم بوده است و آنها موظف شده بودند که تا آن عالم در قید حیات است مطرح نشود. اما در این فیلم قضیه چیز دیگریست که قضاوتش باخود شما.
نادر ابراهیمی، نویسنده ایرانی، درگذشت (بیبیسی)
ـ۱۱۶ کلیک
www.bbc.co.uk
نادر ابراهیمی نویسنده، تصویرگر و سینماگر ایرانی، بعد از ظهر روز پنج شنبه پس از تحمل ۹ سال بیماری در سن ۷۳ سالگی در بیمارستانی در تهران در گذشت.
رخت سفيدا رو دوشنبه ها ميشوري دختر
ـ۲۸۲ کلیک
dibache.com
رخت سفيدا رو دوشنبه ها ميشوري و پهنشون ميكني روي پشتة سنگ، ببين اينجوري؛ رخت رنگيارم سه شنبه ها ميشوري و پهنشون ميكني سرِ بند تا خشك شن؛ نبينم ظهر گرما سرِ لخت بري بيرون؛ كلوچه رو با روغن معطر داغ ميپزن؛ لباساي زيرتو تا در آوردي بشورشون، خب؛ وقتي ميري پارچه نخي بخري كه واسه خودت بلوزاي قشنگ بدوزي، ششدنگ حواستو جمع مي كني كه پارچههه اهار نخورده باشه، چون بعد يكي دو بار شستن وا ميره؛ ماهي شورا رو شب قبل از اينكه بپزي، بذار خوب خيس بخورن؛ ببينم، راس ميگن يكشنبهها تو كلاساي مذهبي ميزني زير آواز؟ هميشه جوري غذاتو بخور كه دل دوروبرياتو آشوب نکني؛ مي خوام ببينم يكشنبهها مثه يه پارچه خانم رفتار ميكنيها، نه مثه اون دختراي چش سفيدي كه يواش يواش داري شبيهشون ميشي؛ نشنفم يكشنبهها تو كلاساي مذهبي زدي زير آواز، ها؛ نبينم با بر و بچههاي بيسروپا دهن به دهن شدي، حتي اگه نشوني جايي رو ازت خواستن محلشون نميذاري؛ تو خيابون ميوه نميخوري چون اونوقت ديگه مگسا دست از سرت بر نميدارن .. .. .. ..