لینکها به ترتیب امتیاز مرتب شدهاند:
خاطرهء اکبر عبدی از فقر و تنهایی حسین پناهی
ـ۱۷۹۹ کلیک
aliziyaratzadeh.persianblog.ir
..شاید جالب باشد براتون بدانید که حسین در تهران چطوری زندگی میکرد. یادم میآید یک روز به اتفاق حسن میرباقری سراغش رفتیم. توی محله مجیدیه توی یک اتاق یک چراغ والور داشتند که هم روش غذا گرم میکردند و هم چایی درست میکردند و هم برای گرم کردن اتاق استفاده میکردند. درست زمانی بود که گفتوگوی من و نازی را کار کرده بود یا فیلم سایه خیال را بازی میکرد. یک آدم هنرمند مثل حسین نباید زندگی مادیاش اینگونه بود ..ولی همیشه خوشحال بود، اگه پولی داشت با رفیقهاش میخورد. یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن، گفتم حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم، آره گفت من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت، من فقط دوستش داشتم ..
باورتون میشه خامنه ای از کسی عذرخواهی بکنه؟
ـ۱۶۶۷ کلیک
farsi.khamenei.ir
بسمه تعالى برادر گرامى، آقاى عطاءاللَّه مهاجرانى شنيدم بعضيها از حرفهاى امروز من، قصد طعن و توهينى نسبت به جنابعالى استنباط كردهاند و شايد بعضى خواستهاند يا بخواهند آن را مستمسكى براى اهانت به شما بسازند. اعلام مىكنم كه اين استنباط غلط است. من يك فكر را تخطئه كردهام و نيت توهين به كسى نداشتهام و اگر بدون ارادهى من به شما توهين شده است، از شما عذر مىخواهم. من شما را ده سال است به صدق و صفا و طهارت مىشناسم و مطمئنم جز دلسوزى و خيرخواهى، نظرى نداشتهايد. شما همچنان برادر خوب من هستيد و حداكثر آن است كه به توصيهى شما در مقالهى «مذاكرهى مستقيم» (1) عمل نخواهيم كرد. والسّلام عليكم - سيّد على خامنهاى - 12/02/1369
یک خاطره شیرین از رهبر،خداوند چرا اين همه عزت به حضرت آقا داده است؟
ـ۸۷۷ کلیک
bavelayat.parsiblog.com
حضرت آيت الله جوادي آملي ( زيد عزه ) مي فرمايد : يک روز مهمان مقام معظم رهبري بودم . سفره را که گستردند ، فرزند ايشان آقا مصطفي نيز نشسته بـود . آيت اله خامنه اي به وي نگاهي کردند و فرمودند : « پاشو برو ! » من خدمت ايشان عرض کردم : اجازه بفرماييد آقازاده هم باشند ؛ من از او خواستم که با هم باشيم . آقا فرمودند : « ايـن غـذا مـال بيـت المال است ، شما هم مهمان بيت المال هستيد . براي بچه ها جايز نيست که بر سر اين سفره بنشينند . آنها به منزل بروند و از غذاي خانه بخورند » من در آن لحظه فهميدم که خداوند چرا اين همه عزت به حضرت آقا داده است .
علی کردان : مسوول هلندی گفت ما به احمدی نژاد عشق ميورزيم / با آمدن دولت نهم « حرامخورها » احساس خطر كردند !
ـ۲۰۳ کلیک
www.isna.ir
وزیر کشور :::::::::::: در ديداري كه با يكي از مسوولان هلندي داشتم وي خطاب به من گفت حرفهاي رييسجمهور شما حرف كل مردم اروپاست و ما به ايشان عشق ميورزيم و ميدانيم آمريكا ما را نوكر خود هم نميداند، اما قدرت اظهارنظر نداريم كه من در جواب وي به شوخي گفتم اشكالي ندارد، دعواها را ما ميكنيم، نانش را شما ميخوريد. // زماني كه به قاهره رفته بوديم نوعي خرماي درجه يك را با نام خرماي احمدينژاد (به خاطر علاقه به رييسجمهور ما) عرضه كرده بودند. // با آمدن دولت نهم فضا براي "بچههاي متشرع ، متدين و حزباللهيهاي دبش و حلالخورها " باز شد و حرامخورها احساس خطر كردند؛ چرا كه دولت گسترش عدالت و مبارزه با فساد را در دستور كار قرار داد و در چنين شرايطي متدينان شاد شدند و آدمهاي حرامخور و آنهايي كه پاكدامن نيستند قطعا دچار مشكل ميشوند.
اولين فحشي كه به بابام دادم
ـ۱۴۹۸ کلیک
vahidname.blogspot.com
يادم هست كه وقتي بچه بودم با خودم يه روز فكر كردم كه براي چي بچه كوچولوها نبايد به مامان باباشون فحش بدن ....همينطور كه انرژي هسته اي حق مسلم ماست آزادي بيان هم حق مسلم ماست خوب من هم براي اينكه اولين نفري باشم كه كلنگ آزادي بيان رو زمين بزنه تصميم گرفتم اين سنت رو بشكنم. براي همين رفتم توي آشپز خونه- فكر كنم بابام داشت مرغ پاك ميكرد-به بابام گفتم "بابا ميري برام كيك بخري؟" بابام گفت "نه" خوب منم كه دنبال اين فرصت بودم با اقتدار سينم رو سپركردم و گفتم "پدرسگ" باباي مارو ميگي...........
سيلي زدي؟ سي سال هم كه بگذرد سيلي مي خوري( عطاء الله مهاجراني)
ـ۱۳۱۲ کلیک
mohajerani.maktuob.net
عینک پنسی داشت. موهای خرمایی اش هم روی پیشانی اش رها بود. توی ذهنم گذشت بچه پولدار! به ش گفتم: این قفسه مال من بود! نگاهی به من کرد و گفت: هه!با این بقچه ت قفسه هم می خوای! شرق! خواباندم توی گوشش، عینکش افتاد. گردش اشک را توی چشمش دیدم. مثل برق از ذهنم گذشت عجب غلطی کردم...
آخوند، بسیجی و ایدز!
ـ۱۱۶۴ کلیک
youlio.blogfa.com
یکی از نوجوان های بسیجی به دیگری گفت: "حالا کار خدا را ببین.میگن یه میکروبی هست که از طریق جماع منتقل میشه. اما حاج اقا "فلانی" می گفت که اومدن تحقیق کردن دیدن اگه دو نفر که با هم ارتباط دارن صیغه خونده باشن، این میکروب منتقل نمیشه و مریض نمی شن."
خاطره خلخالی از خراب کردن مقبره رضاشاه
ـ۱۲۳۹ کلیک
www.ceerang.com
ما به دفتر امام رفتیم و طبق معمول ، از هر دری سخن به میان آمد و گفته شد : زمان آن فرا رسیده است که مقبره پهلوی خراب شود . این ایام مصادف بود با ورود مجدد شاه به مصر ، سادات با پناه دادن شاه، می خواست او را در بازگشت به ایران کمک کند ؛ ولی ما می خواستیم به او نشان دهیم که دیگر در ایران هیچ گونه ریشه و پایه و خانه ای ندارد. ما آن روز به سپاه رفتیم و فرزند رشید اسلام، آقای عباس دوزدوزانی ، سرپرست سپاه ، امکانات لازم را در اختیار ما گذاشت. ما در حدود دویست نفر ، با هم جمع شدیم و با بیل و کلنگ ، به طرف حضرت عبدالعظیم به راه افتادیم .من در صحن مطهر حضرت عبدالعظیم برای مردم سخنرانی پرشوری کردم و گفتم : دوره قرار گرفتن بناهای زشت و زیبا در کنار هم ، پس از انقلاب اسلامی به پایان رسیده و مردم مسلمان ایران نمی توانند در کنار مزار شهیدان به خون خفته و چهره های درخشان اسلام ، مقبره جنایتکارانی مانند رضا خان و ناصر الدین خان و ... را تحمل نمایند .باید به هر وسیله که شده ، مقبره های سردمدارن کفر و الحاد تخریب شود . با صدور فرمان حرکت بسوی مقبره پهلوی ، مردم بسیج شدند . آنها در همان دقایق اول خیلی تلاش کردند ، ولی در عمل مشاهده شد که مقبره به قدری محکم ساخته شده که بیل و کلنگ بر آن کارگر نیست . البته مواد منفجره و سایر لوازم را هم تهیه کرده وبودیم. از طرف ساختمان رادیو و تلویزیون هم آمده بودند تا فیلمبرداری کنند. یکی سنگ ها را می شکست ، دیگری پله ها را می کند و سومی به در و پنجره حمله می کرد . سر انجام کار به گریدر و بلدوزر هم کشید . ساعت ، حدود 4:30 بعد از ظهر بود که از طرف بنی صدر پیام آوردند ، مبنی بر اینکه از تخریب مقبره دست بردارید. من اعتنا نکردم ، ولی کم کم کار جدی شد و جناب میر سلیم ، سرپرست وزارت کشور نامه ای رسمی مرقوم و اعلام نمود که دستور از طرف شورای انقلاب و شخص آقای بنی صدر است و شما باید به هر نحو که شده دست از تخریب بردارید وگرنه مجبوریم طبق مقررات با شما عمل کنیم ، یعنی شما را توقیف کنیم. من دیگر دیدم جای تامل نیست لذا گفتم که: به آقای بنی صدر بگویید، هرچه می خواهد طبق مقررات انجام دهد و ما هم اینجا هستیم و تا مقبره را با خاک یکسان نکنیم از اینجا خارج نخواهیم شد. ما از فردای آن روز با توجه به اتفاقاتی که افتاده بود و مقالات درج شده در روزنامه ها ، ب...
دیدار دوستان قدیمی
ـ۱۱۱۷ کلیک
www.metacafe.com
این دو نفر یک توله شیر را در خانه شان بزرگ کردند اما بعد این شیر اونقدر بزرگ شد که نگاهداری او برای آنها سخت شد برای همین تصمیم گرفتن که او را در حیات وحش رها کنند . یکسال بعد تصمیم گرفتند که به دیدار او به آفریقا بروند . به آنها گفته شد که شیر مسلما اونها را به یاد نخواهد آورد. این ویدیو لحظه دیدار این دو نفر با شیر را نشان میدهند ( ویدیو ۷۵ ثانیه )
مهمان نوازی ما ایرانی ها و حکایت پول افتابه ! ــــــــــ ( تلخ نوشته های یک مشهدی )
ـ۲۳۰ کلیک
shatot.wordpress.com
توی یکی از شهر های شمالی رفته بودم داخل پارک قدم بزنم دیدم از طرف دستشویی سر و صدا میاد ... نزدیک که شدم دیدم یه اقایی با وضع ظاهری نامناسب یقه یه توریست رو گرفته و با تحکم بهش میگه پول افتابه رو بده زود باش ! توریست که خانمش هم همراهش بود تازه از دستشویی در اومده بود و متوجه نمیشد که این بنده خدا که یقه اش رو گرفته چی میگه و کلی وحشت کرده بود ! طرف که یقه توریست رو گرفته بود یه پیت حلبی با یک کاسه پول خرد گذاشته بود بغل توالت ها و از هر کسی که میرفت توالت موقع بیرون امدن پول افتابه میگرفت ...! بهش گفتم پول افتابه دیگه چیه مرد حسابی ؟ گفت : پول افتابه مال نظافت دستشوییهایه ... از شهرداری هم مجوز دارم ... شهرداری که حقوق نمیده مجبوریم از هر کسی که میره دستشویی پول افتابه بگیریم ! اموراتمون با همین پول افتابه میگذره ! بهش گفتم اینا توریست هستن ابرو ریزی نکن بذار برن من پول افتابه رو میدم ! برگشت گفت : حالا که توریسته پول افتابه رو باید به دلار بده ! دیگه کفرم در اومده بود ... با هزار خواهش التماس و تهدید و داد و فریاد مردم و یه دویست تومنی راضی شد بذاره توریست بنده خدا که چشماش از تعجب و وحشت گرد شده بود بره ! طرف با اینکه دویست تومن گرفته بود یه جوری نیگام میکرد انگار از نون خوردن انداخته باشمش ! با خودش فکر کرده بود الان توریسته صد دلار بابت پول افتابه بهش میده ! توریست بنده خدا هم فک کنم دیگه غلط بکنه تو مملکت ما بخواد بره دستشویی ... تو مملکت خودش هم حتما این رو بعنوان یه خاطره برای دوستانش تعریف میکنه بعنوان مهمان نوازی ما ایرانی ها و حکایت پول افتابه !
بالاترين ، يك كاربر خيلي قديمي ، صد سال بعد ... !
ـ۷۳۴ کلیک
sun.lenzus.com
گفتگوي فرضي يك كاربر درباره قات زدن بالاترین ، با ده نسل بعد خود ! / كاريكاتور
شرح شکنجه دکتر فرهاد بهبهانی و دکترحبیب الله داوران در وزارت اطلاعات دوران رفسنجانی
ـ۵۵۵ کلیک
www.bbc.co.uk
در محوطه حیاط زندان آقای 25 [مأمور شکنجه] به من فرمان داد که بر پنجه پا اینطرف و آنطرف بدوم و چون از این کار اظهار عجز کردم، گفت که اگر نکنم با لگد کمرم را خرد خواهد کرد! من، بیچاره وار از این سو به آن سوی حیاط می دویدم و قدمهایم را به دستور او می شمردم. در جریان این کار بند شلوارم پاره شده از پایم می افتاد و او با چند فحش آبدار گفت: کثافت، خودت را بپوشان! بالاخره از حال رفته و در گوشه ای افتادم و او بعد از آنکه با نخی شلوارم را بست، یک لیوان چای و چند حبه قند به من داد»! او می پذیرد. همه چیز را می پذیرد. هنگامی که بی اختیار نام خدا را بر زبان می آورد، شکنجه گر به او می گوید: «تو خدا را می شناسی؟ بگو ای ریگان، ای بوش! و چنان بر گردنم زده تهدیدم کرد که من هم بیچاره وار تکرار می کردم: ای ریگان، ای بوش!دکتر بهبهانیان به هر خواستی تن می دهد و هر بار «تصور می کردم مشکلم بدین ترتیب حل شده است». او اصلا نمی داند از او چه می خواهند. آخر به چه چیز اعتراف کند؟ حتا می خواهد که هر چه می خواهند بنویسند تا او زیرش را امضا کند به شرطی که «کتک و تعزیر» را کنار بگذارند. ولی مگر حکومت اسلامی را می توان بدون «کتک و تعزیر» حفظ کرد؟..............شکنجه گر که او را آقای ۲۵ می نامند آنچنان با اشتياق و جديت به شلاق ( منظور کابل) زدن می پردازد که آدمی از پشتکار او دچار حيرت می شود. آقای ۲۵ سه نوع کابل با شماره بندی ۱، ۲، ۳ دارد. کابل هايی که خود بازجو معترف است که تحملش برای زندانی سخت است.
لب بر لب یار مزه داره
ـ۴۱۸ کلیک
yoozpalangh.wordpress.com
یادم میاد زمانی که دانشجو بودم. در یک شب زمستانی که جمع دوستان جمع بود و سرمای زمستان مجال شبگردی را از جمع در آن شب بلند گرفته بود. به پیشنهاد یکی از دوستان نشستیم به مشاعره و محفل رفته رفته گرم شد. در اواسط محفل مشاعره یکی از همدوره ایی ها به منزل ما آمد. او که نسبتی هم با شعر و شاعری نداشت. به تحریک و فشار دوستان و نزدیکانش در جمع، وارد محفل مشاعره شد و آغاز چرخش ابیات دوباره جمع را سرمست کرد. تا اینکه نوبت این دوست تازه از راه رسیده شد . او که باید بیتی را با حرف “لام” و در پاسخ بیت “یا مکن با پیلبانان دوستی *** یا بنا کن خانه ایی در خورد پیل” آغاز می کرد. پس دقایقی بسیار به یکباره از جای جست و فرمود”لب بر لب یار مزه داره *** در گوشه کنار مزه داره” تصور آنچه در پی گذشت زیاد سخت نیست. اما اکنون که به بیانات و رفتار احمدی نژاد در میان جمع سیاستمداران و عالمان علم اقتصاد بیشتر توجه می کنم . مدام این خاطره ی آن بیت خاطره ساز در ذهنم تداعی می شود.
حاضر جوابي ها!
ـ۸۴۹ کلیک
anidalton.blogfa.com
حاضر جوابي هاي جالب: ... در كنار زاينده رود قدم ميزديم چند پسر 17-18 ساله داشتن گل كوچك بازي ميكردن يكيشان به من گفت: مي آيي بازي؟ گفتم: "مگه پست خالي دارين؟" گفت: " تو بياي خونه خالي هم داريم!"
خاطره
ـ۵۶۳ کلیک
mollah.wordpress.com
یک روز جمعه ای بود وسط تابستان. فکر کنم پنج یا شش ساله بودم. وسط حیاط بزرگ ولی قدیمی مان بازی میکردم. کم کم متوجه شدم خانه مان پر شد از میهمان و غریبه و آشنا. از عمو و عمه و خاله بگیر تا همسایه های توی کوچه. من همچنان مشغول بازی بودم و به آمد و رفت میهمانان بی توجه. مدتی بعد پدرم همراه یک مرد قدبلند با کلاه لگنی یاالله گویان وارد حیاط شدند. در دستان مرد قد بلند یک چمدان کوچکی بود به اندازه کیف مدرسه بچه های کلاس اول. من سلام دادم و دوباره به بازی ادامه دادم. آنها از پله های سنگی و بزرگ راهی اتاق پذیرایی شدند. چند دقیقه بعد دیدم پدرم با دو تن از عموها بطرف من می آیند. قیافه و طرز جلو آمدنشان عجیب بود. مثل این بود که میخواهند یک مرغ یا خروسی که از لانه فرار کرده را بگیرند. در یک چشم بهم زدن دیدم یکی از عموها بسمت من دوید من هم بلافاصله مثل همان مرغ یا خروس شروع کردم به فرار کردن. از میان باغچه و لابلای درختچه ها ویراژ دادم و از اینکه از زیر دستشان در میرفتم احساس غرور میکردم ولی این احساس مدت کوتاهی بود زیرا در یک حرکت غافلگیرانه پدرم در حالی که دستانش را باز کرده بود مرا بغل کرد و به آن تعقیب و گریز نابرابر پایان داد.احساس کردم خبرهایی هست ولی نمی توانستم حدس بزنم چه اتفاقی افتاده و یا قرار است بیفتند. وقتی وارد اتاق پذیرایی شدیم دیدم همه میهمانها نشسته اند و دارند چای و میوه میخورند. همه اتاق پر بود از آدمهای بزرگ. پیرزنها تا چشمشان به من افتاد گفتند: ماشالله چه پسری! مادرم بالای اتاق یک تشک کوچک انداخته بود و چند تا متکای بزرگ هم بالای آن قرار داده بود. بالای بالش ها روی دیوار را بوسیله پنبه تزیین کرده بودند. یک پارچه گلی رنگی هم کنار بالشها بود که قبلا مشابه آنرا در کوچه دیده بودم وقتی یکی از بچه های همسایه ختنه شده بود و یک لنگ گلی رنگ پوشیده بود.
حکایت منفی های غیبی در بالاترین!
ـ۶۷ کلیک
hosain.bloghaa.com
نمی دونم چی میشه که وقتی داری با بعضی ها بحث می کنی، یکدفعه یادشون میاد که به لینک های دیگر تو هم یه سری بزنند!! اینجا است که بالاترین قدرتش را رو می کند و تو متوجه می شوی که اختلاف نظر در یک بحث سینمایی می تواند به معنی بخش نامناسب "فرهنگ"، برای یک شعر کلاسیک باشد! که نتیجه اش یک منفی جانانه است! (برای اینکه این جریان، به فرد خاصی اشاره نداشته باشد، مصادیق این ماجرا به عمد، عوض شده اند)
آموزگار ار چه خداوندگار نیست ... بعد از خدای ، برتر از آموزگار نیست
ـ۱۳۴ کلیک
aaryoo.wordpress.com
سالها پیش بود . در محله ای که ما زندگی میکردیم – یکی از مناطق جنوبی شهر تهران – و در دورانی که ما به دبستان می رفتیم – اوایل دهه شست – به طور کلی روابط و مناسبات متفاوتی با آنچه که امروز می بینیم ، بر مدارس و مابین دانش آموز و اولیای مدرسه حاکم بود تا جای