هموطن حس کن مرا که محتاج بودن با تو هستم ـ۲ کلیک
ourperspective.wordpress.com
باید بنویسم و به شما بگویم که من هم هستم. در کنار شما هستم. آره آنجا، زیر آن درخت کنار جوب خیابان ولیعصر، آره خودم هستم. دارم با موبایلم از سونامی تو فیلم میگیرم بگذارم روی یوتیوب. دیدی من را؟ دارم دست تکان میدهم برایت هموطن. باید بدانی که دارم به تو لبخند میزنم، به توئی که هر روز از کنارت صدها بار با اخم میگذشتم. همراه با تو دارم حرکت میکنم و شعارهای تو را و سکوت تو را تکرار میکنم. من هم به همراه تو به آن لباس شخصیهائی که آن جوانک را انداختهاند زیر باتوم هجوم میآورم. من هم فریاد میکشم «باز کن راه را» در حالی که دست و پای جوانک را گرفتهام برسانمش به دکتر و دوا. من هم به همراه تو در سکوت حرکت میکنم. من هم مثل تو بغضم را فرو میخورم. من هم مثل تو اکسیژن کم میآورم در این اقیانوس انسان. من هم مثل تو قلب جسمم کم میآورد زیر فشار و هراس اما قلب روحم با شادی میتپد. من هم مثل تو احساس قدرت میکنم. ای هموطن قوی، نجاتم بده از ضربههای باتوم «اضطرابِ» لباس شخصیِ «تنهائی» و پلیسِ «دوری از تو». زخمهای قلبم را با بوسه سبزت مرهم بگذار. تو من را حمایت کن در سیاهچاله قفس لوکس من در این سر دنیا. ببین که در قفسم با هر ضربه جنایتکاران به پیکر مقدس تو بال بال میزنم. حس کن مرا که محتاج بودن با تو هستم.

عزیز
لطف فراوان داری به من. این نوشته من پیشکش همه آنانی که کتک خوردند و با سکوت خود فریاد کشیدند.
با سپاس فراوان
حس تان می کنیم، با اینکه دورترها ایستاده ایم
پزواک فریادتان می شویم تا شنیده شوید
تا شنیده شویم