میر حسین موسوی در پیاده رو تنها و سر به زیر(محمد آقازاده) ـ۱۴۸ کلیک
kalemeh.ir
درست یادم نیست چه ماهی بو د و یا چه سالی.از خیابان فرهنگ پیاده داشتم می رفتم سرکار.بیشتر وقتها اگر چون این روزها بیمار نباشم از خانه به سر کار پیاده می روم و برمی گردم.کمی بالاتر از چهارراه سپه٬میر حسین موسوی را دیدم که تنها و سر به زیر داشت قدم می زد.گمانم داشت به فرهنگستان هنر می رفت.حس عجیبی داشتم.نمی خواستم به طرفش بروم و آن تنهایی خاص را به هم بزنم.پریدم در ماشین و از پشت شیشه نگاهش کردم و با خودم گفتم٬یعنی با خود بلند گفتم:"نخست وزیر در خیابان"!سرنشینان خودرو صدایم را شنیدند و بر گشتند نگاهش کردند.خانمی گفت:آدم باید مرد باشد که در اوج قدرت کنار برود و مثل همه ما تنها در پیاده رو قدم بزند... اما آمدن موسوی مرا به یاد سالهایی می اندازد که انسان بماهو انسان ارزش داشت٬ثروت و خانه های اشرافی و ماشین های مدرن موجب فخر نبود.کسی خود را بالاتر از آن دیگری نمی دانست.شاید بگوئید آن رویا ها قابل تحقق نیست و به این دلیل به سادگی از دست رفتند٬اما بسیاری را می شناسم که هنوز ارزش آن رویاها را باز می شناسند و حالشان از جامعه پول زده٬سودازده که در آن ٬دلالان حرامی و آقازاده ها و خاله زاده ها به ثروت های باد آورده با رانت طلبی پر شتاب همه ارزش ها را بی ارزش می کنند به هم می خورد. اگر آزادی این است که عده ای به اسم آزادی همه چیز داشته باشند و اکثریت جامعه در تنگدستی و فقر باقی بمانند این آزادی نیست٬عین توحش است.برای آزاد بودن باید حداقلی از معاش را داشت.من آزادی را در کنار عدالت می خواهم٬هر چند که اگر قرار به انتخاب باشد آزادی را بر می گزینم چرا که در خفقان عدالت در همان گام اول قربانی می شود.ولی آزادی را نه برای عده خاص بلکه برای همگان می خواهم.هر کس که بدنیا می آید باید سهمی از آنرا داشته باشد.تنگدستی نباید زندان کسی باشد.آمدن موسوی معنای خاص دارد٬یعنی مواجهه دوباره با رویای فراموش شده٬باز شناساندن اصل از بدل٬فرصتی برای تعریف واقعی و نه کاریکاتور گونه از ارزشها و سخن گفتن از تهیدستان که برای یافتن کار٬پول هزینه درمانشان و حتی مخارج ساده زندگی سرگردانند٬اگرسکوت بیست ساله موسوی در جهت حفاظت از این فراموش شده ها باشد هزار بار شرف دارد بر هیاهیوهای رانت طلبانه و پوچ
rnamdari raghu manouchehr78 kaman

عجب !!! پس من برای منافع آنی آشفته شدم نه برای بغضهای فرو خفته ! چنان فضایی از آن روزها ساختن که انگار بهشت موعود بود. روزهای گرفتن و شکستن به جرم داشتن نوار کاست ! روزهای نبرد تیغ موکت بری کمیته و شلوار جین ! روزهای ممنوعیت ویدئو ! روزهای ماشین اصلاح و درست کردن چهار راه در سر جوانان ! روزهایی که زدن ادکلن و اصلاح صورت گناهی بزرگ بود. روزهایی که آستین کوتاه غرب زدگی بود. واقعا بهشت موعود بود . نه ؟!!
و هیچ کس هم جواب منی رو که تو اون دوره زندگی کردم و هنوز خیلی چیزا رو به خاطر دارم نمیده. که نسبت موسوی با تحقیر های اجتماعی دهه شصت چیه؟ خواسته های طبقه متوسط شهری در کجای ادبیات ایشون جا داره؟
البته فعلا میرحسین حرف نمی زنه و سایت هاش پره از قربون صدقه بقیه و نوستالژی شیرین دهه 60 ولی امیدوارم هر چه سریع تر نظراتش رو با صراحت و بدون پیچیدن شونصد تا لفافه بگه.