نون والقلم و ما یسطرون - در سوگ «امید» که «رضا» بود به نوشتن ـ۳۶ کلیک
ourperspective.wordpress.com
راه گریزی نیست. گندش بزنند. خبر بد را میگویم. یک روز و نیم است که دارم از هیولای خبر بد فرار میکنم. به کجا؟ نمیدانم. سرم را عین کبک کردهام لای برف و امیدوارم بهمن از بالای کوه بیاید و بگذرد تا من سرم را بکشم بیرون به بغبغو کردن دوبارهام. از همان دیروز که خبر درگذشتش همهجا پیچید تا حالا دارم در خیابانهای ذهن پرسه الکی میزنم. یک ۲۴ ساعت که اصلا نوشتن و کامپیوتر را تعطیل کردم و نشستم خیر سر امواتم به خواندن کتاب. هرچه میدانستم از رطب و یابس سرهم کردم برای آرام کردن ذهن خودم. از ده منظر مختلف به قضیه نگاه کردم و تحلیلش کردم. آرامش نیامد. توجیه قوی نبود که فراموشش کنم و بگذرم. همین بود که گفتم دارم از جلوی هیولای خبر مصیبت فرار میکنم. دیشب عین این دیوانهها رفتم یک ساعتی نشستم و گشتم و از این شاعر به آن شاعر شعر خواندم. هوس همه شعرا را کردهبودم. از «تو را من چشم در راهم» و «آی آدمها»ی نیما تا «عروسک کوکی» و «آیههای زمینی» فروغ تا «سیب» حمید مصدق تا ترانههای ایرج جنتی عطائی تا اشعار حماسی شاملو. آن دو خط از «زمستان» اخوان را هم به همین دلیل اینجا گذاشتم. میخواندم و گریه میکردم نرمنرمک برای خودم. بعدش نشستم به دیدن مزخرف روی یوتیوب. یک چیزی که فکرم را بگرداند از این همه فشار، از این همه مرگ، از این همه ارزانی جان در کشورم.
Germany saidpar kaochi0 Albert aryoo_barzan manouchehr78 zemestan khordad Ghoghnoos raghu amirreader mollah kangoro iwishpolitic

عزیز
سپاسگزارم از لطف تو. راستش چندان به دل خودم ننشست. یک جورهائی کلافه بودم و متنم کلافه است. سر و تهش میزان نیست، عین حال خودم. گاهی که بجای کوبیدن مشت توی مانیتور می آیم بنویسم نمی توانم خوب نوشته را در آورم. اولش منتها توضیح دادم حال خودم را.
گاهی قضیه آنقدر بزرگ و ناخوشایند است که آدم نمی داند چه بگوید. عین این آدم ها که ناگهانی به ایشان خبر می دهند عزیزشان ناغافل درگذشته زل می زنند به دیوار سفید روبرو بدون حرفی یا قطره اشکی برای روزها. آنگونه هستم. گاهی مصیبت کلمه را حقیر می کند.
خبر درگذشتش من را از احساس خالی کرد. نه شادم و نه ناراحت. نه نسیم را بر گونه ام حس می کنم نه گرمای خورشید را بر پوستم. یک خالی بزرگ. یک حفره یک سیاهچال فضائی. بقول فرنگی ها خبرش من را "نام" (بی حس) کرد. امروز که لینک ها را می دیدیم اصلا نمی فهمیدم چه چیزی خوانده ام. چشم هایم فقط روی کلمات می لغزیدند و می گذشتند بی هیچ ارتباطی با مغزم. خلاصه کلام اینکه درگذشت امیدرضا خورد توی برجک من.
ببخشید که آنگونه که باید و شاید نتوانستم حق مطلب را ادا کنم. "انما اشکو بثی و حزنی الی الله".
و اما نوشته ی شما خیلی مؤثر بود. مخصوصا ً طلوعش که گفتی: «در سوگ «امید» که «رضا» بود به نوشتن»
راستی مگر او بجز اين چه می خواست؟ ...