بازیی خاطرهی وبلاگی از انقلاب: چلوکباب با جناب سرهنگ و سربازان گارد ویژه ـ۱۱۸ کلیک
kaafaraaneh.blogspot.com
قاعدتن باید دبستان میرفتم، اما در واقع، به دلیل اعتصابات و درگیریهای هرروزهی کشور، عمومن مدرسه تعطیل بود و من هم به جای دبستان، به دانشگاه میرفتم! پدر و مادرم هر دو دانشجو بودند و فکر میکردند که خیلی انقلابی و روشنفکرند!...... باری، خاطرهی مشخصی که میخواهم بازگو کنم، مربوط به دورهی چند روزهی اعتصاب غذای دانشجویان در دانشگاه تهران است که به عنوان تنها کودک حاضر در جمع چند هزار دانشجو، تنها کسی بودم که اعتصاب غذا نداشتم! دانشجویان در گوشه گوشهی دانشگاه پراکنده بودند، اما به طور خاص، اکثر آنها به کافهتریای دانشکدهی (فکر کنم) ادبیات مرتب سر میزدند......"سرود کوهستان"، برای همه مقدس بود و کمتر کسی بود که چندتایی از آن سرودها را از بَر نخواند؛ الّا من که تقریبن همه را از بَر بودم؛ و این بهانهای بود که به جمعهای مختلف دعوت شوم و با گرفتن رشوههایی مانند تیتاپ، شکلات و یا نوشابه، برایشان سرود درخواستی اجرا کنم.....اولین روز محاصرهی دانشگاه، من که حسابی گرسنه بودم، سودای خوردن ساندویچ همبرگر در سر، از پدرم چند تومانی پول گرفتم که در خارج از دانشگاه، برای خودم جشن شکم به راه بیندازم. در موقع خروج از در دانشگاه، کسی که سربازان گارد "جناب سرهنگ" خطاباش میکردند، مرا دید و پرسوجو کرد که تنهایی کجا میروم و اینجا چه میکنم. پاسخ من، علاوه بر تعجب ایشان، شادمانی کودکانهی من را نیز به همراه داشت: مقرر شد که از غذایی که برای سربازان میآوردند، برای من هم بیاورند. و من، بیتوجه به مجاهدتهای دانشجویان، خیانت پیشه کرده و آن چند روز، هم از پدر پول میگرفتم تا خرج مداد رنگی و پاککن و خطکش و عکسبرگردان کنم، و هم همراه جناب سرهنگ و دوستان، هر روز چلوبرگ و باقلیپلو با گوشت میخوردم!......
imanava maryabd shahvali lyda640 meisam_d mhep222 sherwood farhad81 s.azerbaijan manifest yozpalangh halone femchi arashtn53 UniMinD Nikooo artahermes reality prushat shab_tarik safa3236 azarkhosh jegheleh royabi DatNet nasoot manamman Sono beenaam shorAngiz mahtab1 dr_alidad birf salami_sam azade Dracula manouchehr78 sara_saba saeed85 uhu KavehDokhmar sina_21 ehsan1054 Shaghaieghblog gajamoo olad homosapien bidad yekiyedone hosseintdk40 kaochi0 negarak Borzo rahedoor st-behesht baoba feyziyeh mary_33 0soghrat0 merlian barbapapa021 MrDrHooman maasalavat a_sed_mammad

نمیدانم هر کدام از آنها الآن در کجای دنیا هستند، اما هنوز کاغذهایی که روی آنها با آن سربازان و فرماندهشان اسمفامیل بازی کردهام، قسمتی از گنج گرانبهای بازمانده از دوران کودکیی ِ من است...
خوشمان آمد و بیشتر از آن خنده مان آمد!
عالی بود. دستت درد نکند.
گرچه از من نخواست که خاطره بنویسم، اما به هر حال مقصر اصلی ایشان هستند :)
این نقاد... این نقاد!
راستی پیداش نیست!
دمت گرم نقاد
راستش یه کلمهی دیگه هم بود که هر پی زور زدم به خاطر نیاوردم: اون خطکشهایی که عکسهاش با تغییر زاویهی دید عوض میشد، اسماشون چی بود؟ کسی یادش میآد؟
خط کش سه بعدی؟!
الغرض، توُ اون شلوغ پلوغی من این گنجهای گرانبها رو توُ کیف مدرسهام که همراهم بود قایم کردم، و بعدها هم پدر و مادرم یادشون رفت که ازم بپرسن اینا رو از کجا آوُردم!!!