خیلی نامردی خدا...خیلی نامردی ...! ـ۳۹۱۲ کلیک
shatot3.blogspot.com
هیچوقت دلم نمیخواست توی دنیای مجازی از تلخ ترین اتفاق زندگیم حرف بزنم ... اما امشب باز دلم گرفته مثل خیلی از شب های دیگه ...خیلی از شب ها که تنهایی گریه میکنم و هیچکس نمیفهمه.... تنهایم چون از تن ها بلا دیدم....! این نوشته تلخ ترین تلخ نوشته تمام زندگی منه و خوندنش ممکنه ناراحت کننده باشه ....! ///////// بچه اولم اسمش سهراب بود...! همیشه ارزوی داشتن یه پسر رو داشتم و اولین بچه ام پسر شد که به یاد سهراب سپهری اسمش رو گذاشتم سهراب...! فرزند دومم با فاصله چهار سال از اولی به دنیا امد و یه دختر نازو خوشگل بود ... اسمش رو گذاشتم سحر...! بخاطر ورشکست شدن در امور تجاری ناخواسته یه جورایی تبعید شده بودم به یکی از شهر های شمالی.... سهراب با مادرش رفت لب دریا ... یک ساعتی که گذشت خواستم برم دنبالشون که صدای ترمز شدید و متعاقب اون صدای برخوردی به گوشم رسید که دویدم...! به جاده که رسیدم دیدم همه دارن جیغ میزنن و نعش پسرم توی دستای یه نفر بود که داشت میبرد به طرف یه ماشین تا برسونه بیمارستان...! نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم به بیمارستان... پسرم ضربه مغزی شده بود...غریب بودم توی اون شهر ...همه رفتند و من ماندم و سهراب که تحت مراقبت های ویژه بود...! .................. روز هفتم بود که بهم گفتن برای پسرت ابمیوه بخر بیار... ذوق زده رفتم فروشگاه بیمارستان و ابمیوه خریدم...! به فروشنده گفتم پسرم ضربه مغزی شده گفتن ابمیوه بیارم یعنی خطر رفع شده...؟ گفت اره ...! خوشحال برگشتم....به پشت در اتاقش که رسیدم دیدم سهرابم روی تخت نیست...! گفتم ابمیوه اوردم..؟ گفتند خدا بهت صبر بده...! دِ لعنتی ها مگه نگفتین ابمیوه بگیر...! کو سهرابم...؟ گفتند سرد خونه...تموم کرد...! نشستم کنار دیوار و ابمیوه ها ریخت از توی دستم............................... بعد از مدتی برگشتیم مشهد...! یه شب محل کارم بودم که تلفن زنگ زد ...از کلانتری بود...! اقای فلانی دختر شما تصادف کرده برین بیمارستان امدادی...! تا خود بیمارستان اینقدر انگشتانم رو گاز گرفتم که پر از خون شده بود... خدایا فقط سرش به جایی نخورده باشه ...خدایا فقط ضربه مغزی نشده باشه...! دوتا گوسفند نذر میکنم خدا .... فقط سرش...! بیمارستان که رسیدم مادرش گفت سحر دستش رو ول کرده ماشین زده بهش...! دکترش رو دیدم گفتم امیدی هست...؟ گفت جمجمه اش نرم شده...فقط دعا کنین...! تا صبح نکشید....! سحر نشده بود که سَحَرَم مُرد...! نه توی غسالخونه تونستم برم نه تونستم ببینم که میذارنش توی قبر... میدونستم اگه نعش دخترم رو ببینم دیوانه میشم...دختر بود... زیبا و نحیف بود... عین برگ گل..! با صد متر فاصله مثل دیوونه ها تو سرم میزدم و گریه میکردم...! میگفتن خدا صبرت بده مسعود جان...خدا صبرت بده...! فریاد کشیدم اهای خدا ... کجایی لعنتی ...صبرم نده .....صبرم نده خدا....خدا صبرم نده...! گفتن کفر نگو...! خدا قهرش میاد...! گفتم به ج...
shatot Dracula mr.asghar keyvani ashkan52 khaan-kholeh palang7 merlian fdlimit harfehesaab mhzm1981 00iran m.s. Mojo anti.coup meysam58 baran45 humes kargozar daniyal fakahi nobody1 datiss reality pentagerom qorashi garish foxmulder pdx1 Aliba webgard-f amirali_ab aminsa3000 jigar sumwin nirvana1362 jeyran Infosys milezok polarbear Avan Faustus erphan yu_ning1 mykonos mehhran behrangi hamed952 OOTOOBOOS mehretaban hICHKI reza_hb jojetala Ali88 hermit galva Samy mfarrokh mm312 joornalist Khorsand handsomeboy hoomanik d.shostakovich jingil faraz_parvaz reza_na Sky777 ehank behrad_hunky zarrebin Raeeka naslesokhteh mohsen_f23 leila267 ariansa3 baran-aram hament Roadrunner jepo firstwiz brillimit yakamoz sinabalkan 111111 reza_persian raha-dokht picolo Tanaz tickkktaak khoshbayan roshanaa arashtn53 tiger88 babenamet bahar_85 0aahoora0 pila phoenix-Y-K zadehemehr sculptor payamraf yazdi yozpalangh z8un rondo PulseTv niky ali-ali smm77 FiFtHeLeMeNt mona122 yekiyedone 3p10 persiancat malekius arianeo mohaghegh masmoom Mehdi4u nomon nanoclub itclover LordX behzad333 farhada Germany morie palomino lolita lotus-81 khanoumgol ramino rezkom isama251 sabzineha zioon sebastianzadeh01 capitan_nemo Hannan spinooza1 conspiracy gholfali bruno abbasjun amir.hossein pirooz mr.aref omid.mahro 3pide achmaz goorbachof web2.0 kevesha clisthene maks khashiyarshi melody_h albalooo Samavar rvin fuzulbashi arvand seanhe emadkhan shadihk poyandeh saghi_pd mou8033 halone sinaina hollywood sigar taha_bazri roodkhoone gogreen pejman_joon balatube diamond77 mahsa-s Conservative vlad 30borj cadkhoda MDK zendeh shatranjbaz shahriyar22 teaspoon mester-mbm iranesabz74 shagerdak rramezany sisoyeh pesarha rezamm alfi neferti mojtaba02 president matinfar iman021 armaghan noora sight sayehaftab HODA59 Sinoohe saba665 aalijenaab monster4 fujirani omigon b.e.k rsis_god deepbreath moamma ahmada1351 narek bolbol7777 frangi toltek14 spam foster jolie mohtasham imanava googool Aryaban nimanik davidjbz noobsaibot Campo mr.zax stewie nishnish wander marg p_ooya idin.radin Balrog mom65 hichland rezaraz59 khanjoon luckyluke amir80 irancyber papioon ASSALJOON Ricardo_Diaz moonman khomriz Kianush dingdong galaxyk7 Behzad_rom dariush64m soroushb boyfa tictac.r hamid8 red_dream faryansaba akon amehrabi vahud yashar61 makan redtooth samir_ir piroozy r_e_n_d M13M NimaM jandark kian.a smartrogue siahghalam dalil anathedin irani4irani Boushvek sarbedaran iranam yourrapid Nima_N olad bardestan seventh ayeneh jandaghi moh3nama shimo cholé pariissaa crazyboy0927 sahand57 mim AMOOHASAN amnesiac lordomid 2rou aaraaz sadrah setodeh kourosh4u David thisjackis marali SsolarisS ehsan4097 tower cow_e

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم ، ولي دل به پاييز نسپرده ايم چو گلدان خالي لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم اگر داغ دل بود ما ديده ايم اگر خون دل بود ما خورده ایم/
داغ اولین فرزند و بعد دوباره دومین فرزند چیزی نیست که قابل درک باشه ... من میترسم هنوز ...میترسم...!
................................................................................................
نوشتن تنها چیزیه که من رو تسکین میده ..... من خرد شدم و اگه هنوز خودم رو میکشم به عشق دخترمه ...
.........................................................................................................
گذشته من جنگ و دربه دری و داغ دل بوده ..... اینده خیلی به من بدهکاره ...خیلی...!
.................................................................................
کاش میشد زندگی خودم رو بدم و در عوض این یک داستان بود...
................................................................................
ای کاش قوی بودم ... بچه ای هستم که به اندک چیزی لب ورمیچینم و چشمام پر از اشک میشه ...
امیدوارم که خودتون و خانمتون و یاسمن گلتون همیشه سالم باشید.
دوستان اینجا میتونید برای نجات جان یک نفر کمک کنید
http://bloodtransplant.blogspot.com/
مگه میشه پسر
حالم بد شد
تو رو خدا اذیت نکن
بگو به یه دلیلی نوشتی این چیز ها رو
فقط میشه گفت منم شریکم
بعد از حدودا یک سال دوری از اینترنت دوباره اومدم
خوشحالم که بازم مینویسی
و ناراحت و غمگین از . . .
آقا مسعود به خدا عاشق قلمتم
روزی یه نفر در اثر غرق شدن کشتیشون توی دریا ناپدید میشه و سر از یک جزیره متروکه در میاره. تک و تنها. بعد از اینکه کلی با خودش کلنجار میره و روحیه از دست داده اش رو بازیابی میکنه. تصمیم میگیره روی پاهاش بلند شه و زندگی جدیدی رو در آون جزیره آغاز کنه. با هزار زحمت و تلاش چند روز مستمر یک کلبه کوچیک واسه خودش درست میکنه تا از سرمای شدید و باران خودش رو نجات بده. ناگاه بر اثر یک صاعقه کلبه اش آتش میگیره و همه آرزوهاش از دست میره. دود به آسمان برمی خیزد و او که خودش را تنهاتر از همیشه میبیند فریاد میزند که خدایا خیلی نامردی!
به ناگاه صدای عجیبی میشنود و خود راسراسیمه به ساحل جزیره میرساند و میبیند که یک کشتی بزرگ به طرف جزیره می آید. از فرط خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. ناخدای کشتی به او می گوید: ما در حال عبور از نزدیکی این جزیره بودیم کهناگهان دیدیم دودی به آسمان برخاست. یقین کردیم باید کسی در اینجا وجود داشته باشد....!
پس آرزوی سلامتی یاسمن کوچولو رو میکنم و امیدوارم خوشبخت شدنشو ببینی و ...کلی آرزوهای خوب دیگه برای تو خانواده ات.
خدا یاسمن را برات نگه داره
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد...
بچه محلم
همون سه راه ادبيات و اون شب و موتوري كه ما را رساند.
حتما يادت اومد.
ذيل مطلبت كامنتي گذاشتم كه ديگه تكرار نمي كنم.
اما خوب كاري كردي كه اسم همه اشخاص را عوض كردي!!!
پنج روز است که از مشهد برگشته ام.سفر عزا بود. برادرم را در یک سانحه از دست دادم.
آدم این موقع ها نمی دونه چی بگه
.
دستت را می فشارم دوست عزیز
ولي براي آرامش بيشترت يه مورد هم من برات تعريف ميکنم: دايي من 3 تا پسر داشت يکي از يکي بهتر که اولي شهيد شد دومي وسومي هم با هم تو تصادف رانندگي از دست رفتن
ناراحت کننده تر از همه اينکه اولي وآخري ناکام رفتند ولي باز جاي شکرش باقيه که از دومي يادگاري باقي مونده مثل شير
....
برات صبوری آرزو می کنم.
مواظب بچه(ها) باش.
رفیق از همین جا روی گلت رو میبوسم. خیلی دوست داریم. همه ماها٬ همه بچههای بالاترین.
خیلی دل گنده ای مرد!
نمیدونم چی بگم.ولی گریه امونم نمیده.پارسال تو این خراب شده بودم که عموی جوونم فوت کرد.زندگیم سیاه شده بود.
و حالا شما با این همه رنجو غم.خیلی مردی خیلی.
حتا تحمل یکیش هم سخته.
مراقب یاسمنت باش زیییییییاااد.
تلاشتو هم کن واسه ۱ سهراب دیگه.
بمیرم برای شما و همسرتون. بی شک برای همسرتون خیلی سخت تر بوده
:(
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
دردهایش را در خود نگاه میدارد…
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
گنجشک هیچ نگفت و…
خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی.
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...
________
جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ...
یا حق
مراقب خودت و خانواده باش عزیز ؛ میبوسم روی گل یاسمن عزیز رو
توی این حالت زندگی بی مفهوم میشه. و دنیایی که توی دید دیگران شیرینه بدون اینکه بهشون حسودی کنی هر چی برای اونا شیرینتر باشه تلخیش برای تو وسیعتره.
نه میشه تو رو تسلا داد و نمیشه گفت امید بورز. می فهممت.
امیدوارم خوشبختی یاسمن رو ببینی.
به نظرمن اگر خدا وجود داشت چنین تصادفاتی رو ی نمیداد.
ممنون که به دوستان و دوستدارانت اجازه دادی تا در غمت شریک باشن.
آفرین به تو که شکستی ولی تونستی برخیزی، این کار هر کس نیست.
عشق تو به دختر کوچکت این قدرت را به تو داده. قدر این عشق را بدان.
همانطور که ما قدر قلم شیرین تو را میدانیم
ای خونبهای نافه چين خاک راه تو
خورشيد سايه پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه میبرد از حد برون خرام
ای من فدای شيوه چشم سياه تو
خونم بخور که هيچ ملک با چنان جمال
از دل نيايدش که نويسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تويی
زان شد کنار ديده و دل تکيه گاه تو
با هر ستارهای سر و کار است هر شبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
ياران همنشين همه از هم جدا شدند
ماييم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنايت که عاقبت
آتش زند به خرمن غم دود آه تو
در مورد خدا به نظر من بهتره آدم به وجود نداشتنش اعتقاد داشته باشد تا اينكه معتقد باشد خدايي هست كه سنگ دل و بي رحم است و از آزار انسانها لذت مي برد. مي دونم براي ما كه از كودكي در محيطي رشد يافته ايم كه وجود خدا را اصلي بديهي مي داند اعتقاد به عدم وجود آن خيلي سخت است و به همين خاطر است كه خيليها به اين نتيجه مي رسند كه خدايي هست ولي هيچيك از صفات دلنوازي كه مذهبيون برايش قائلند را ندارد؛ نه عادل است، نه رحيم و نه .... به نظر من وقتي انسان به اين نقطه مي رسد كه چنين اعتقادي پيدا مي كند بايد دست به انتخاب بزند؛ يا بالكل منكر وجود خدا شود و يا سعي كند دوباره به خدايي ايمان آورد كه دوست داشتني است. اينكه شما كداميك را بر مي گزينيد به خودتان مربوط است ولي تجربه به من ثابت كرده است كه باقي ماندن بر سر اعتقاد به خدايي بي رحم و سنگدل تنها باعث آزار روحي و رواني بيشتر شما مي شود.
زبان الکن من حرفی نمیتونه بزنه وقتی گفتی خدایا صبرم نده، اشکم ریخت. خدا اگر خدا باشه، بجای صبر جواب بده. مسعود جان، فقط هوای همسرت رو داشته باش و تنهاش نگذار . . . همین/
کاری غیر از ابراز همدردی نمیتونم برات انجام بدم. تسلیت می گم
-------------
آه، اى كاش هنوز به بى خبرى
قطره اى بودم پاك از نمبارى به رودخانه اى
نه در اين اقيانوس كشاكش بيداد
سرگشته موج بى مايه اى
دقیقا آرزوی منم همینه
کاش خدا هم انسان بود تا میفهمید از دست دادن عزیزان چه غمی دارد، کاش حس میکرد چه میکشد آن پدری که برای از دست دادن فرزندانش ضجه میزند! خدایا دارم گمت میکنم،کاش کمی نزدیکتر بودی در این روزگار غریب!
خدایی وجود ندارد... خدا یک نیاز هست كه انسان ها به واسطه نیازشون به وجود می آورند ...
+++++
دلم کباب شد !
"از کسی نمیپرسند چه هنگام میتواند خدانگهدار بگوید"
زمانی به ناگاه
باید بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فرو ریختن را
تا دگر بار
بتواند که برخیزد
از کسی نمیپرسند چه هنگام میتواند خدا نگهدار بگوید
از عادات انسانیاَش نمیپرسند
از خویشتنش نمیپرسند
زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فرو ریختن را
تا دگر بار
بتواند که برخیزد
کار خوبی کردی که نوشتیش. من رو هم در سهم کوچکی از این غم بزرگ شریک بدون
خودت متنت رو بخون مسعود و یک آن خودت رو جای همسرت بذار.
سخت است بر مردی گریستن . بر کجی چرخ میگریم که چنین بی رحم بر جمعی ناروا ، روا میدارد . رسم غریبی است این کجی چرخ .
قلمت مانا باد که درد را به سیاهی مرکب دادن ، گاهی سبک میکند دل را .
فردا روز دیگریست .
wagean az in mosibat motasef hastam.
wa omidwaram ke hamchin etefagie baraye hih kas nayoft.
بعضی مواقع آدم به عدالت خدا شک میکنه واقعا....
البته تاکید میکنم گاهی
عزیز مامان شما مشکل داشته. آدم عادی این کار رو نمیکنه!
آقای مسعود داستان زندگیتون دردآوره! اما یادتون باشه که یاسمن نباید تحت تاثیر این گذشته تلخ قرار بگیره! اون یه مامان بابای عادی میخواد. غصه سنگین شما اون رو هم غمگین میکنه. میدونم فراموش کردن اون ۲ تا دسته گل ممکن نیست اما فکرشون رو با یاسمن جایگزین کنید. نگران هم نباشید چون اون نگرانی شما رو میفهمه.
اما همه این موضوعات هیچ ربطی به خدا ندارن. خدا دنیا رو خلق کرده اما دیگه در تک تک جزییات دخالت نمیکنه. شما هم هرچقدر دوست داری سرش داد بزن و کفر بگو که حق داری
عاشقترین ِ زندهگتن بودهاند...
همیشه وقتی کسی "انسانی" می نویسد و می گوید یاد این شعر شاملو افتاده و با خود می گویم، چه دردی از او این گونه انسان ساخته است، و بعد به خودم دلداری می دهم که نه شاید فقط استعدادی ذاتی باشد.
خواندن تلخ نوشته های تو اکثرا با همین شعر شاملو در ذهنم همراه می شدند تا امروز که با چشمانی تر این شعر تلخی واقعیت نهفته اش را به رخ می کشد و....
دوست عزیز، از صمیم قلب با تو همدری می کنم و آرزوی زندگی شیرین و بدون مشکلی را بعد از این غم ها برای تو و خانواده ات دارم
عاشقترین ِ زندهگان بودهاند...
کامنتی که گذاشتی عین شجاعت و جرات بود دوست من.
خيلي ناراحت شدم .
شايد چون هم اسميم و همشهري راحت تر تونستم خودمو جات بزارم .
و ميدونم نميتونم يك هزارم اون دردي كه كشيدي رو هم درك كنم :(
والا منم نقد کوچکی کردم و گفتم مراقب بچه هات باش از سر راه که نیاوردیشون و نظرم 21 منفی خورد. انقدر تحمل نقد وجود نداره که غیرممکنه تحمل شنیدن حرف مخالف رو شنید.
ولي افسوس !
اما
در قالب داستان چرا ؟! چون تاثیر و تحمیل کند؟
درست مثل کربلا؟و...؟و...؟
من كه خواننده ماجرا بودم اينطوري شدم شما چي كشيدي ...
امیدوارم دیگه غم نبینی...
خودت متنت رو بخون مسعود و یک آن خودت رو جای همسرت بذار.
............................................................................................................
محافظه کار عزیز من هفت شب تنها توی بیمارستان بودم تا پسرم مرد....هفت شب لکه شدم یه گوشه ای و خواب و بیدار بودم ....هفت روز نفهمیدم که چیزی خوردم یا نخوردم....هیچ کس نبود ...هیچکس...! بذار یه چیزایی توی این دل لامصب بمونه ....!
.......................................................................................................
من اینو روزی فهمیدم که برگه مرخصی یاسمن رو از بیمارستان گرفتم و تاریخش رو با تاریخ اون دوتا شناسنامه باطل شده مقایسه کردم و برام خیلی عجیب بود این موضوع ... راستش یه همسایه ای که خیلی به سحر و جادو معتقده توی مجلس ختم سحر یه چیزایی بهم گفت که چون اعتقادی به سحر و جادو ندارم توجهی به حرفش نکردم ....
...............................................................................................
من خودمم باورش برام سخته و خیلی با خودم کلنجار رفتم که چرا شش سال و دوماه و چند روز...این اتفاق به اندازه کافی غیر مترقبه هست که اون شش سال و دوما هش تبدیل به غیر قابل باورش کنه ... به شما و هر دوستی که شک کنه خرده نمیگیریم اما اگه برای دوستان مهم بود میتونم فردا از گواهی فوت هر دو اسکن بگیرم و بذارم اینجا ...
.......................................................................................................
وهاب جان خیلی ها وقتی ای دی من رو میدیدن من رو سهراب خطاب میکردن و من به اونا از جمله شما گفتم اسمم مسعوده و انتخاب اسم سهراب به دلایلی بوده که نمیگفتم اما انتخاب اسم پسرم برای ای دی دلیلش این بوده که یاد پسرم همیشه زنده باشه
ولی یه نکته برای من سست ایمان بی پاسخه.. اینکه بعضی معتقدند که حتما حکمتی بوده و بدتر قرار بوده سرت بیاد که اینجوری رد شده (برداشتم از قصه ها و مثلها و اشعاری بود که توی بعضی نظرها اومده).. جدا این دیگه خیلی سنگینه.. چه بدتری اخه آقا جون. مگه عزیز ازدست ندادی که می گی بدتر قرابوده بیاد.. آقا اساسا اگه قراره من دردشو بکشم خوب بذار خودم انتخاب کنم کدوم بد و بدترو می خوام بکشم آقا جون... به هرحال اویدوارم که همیشه شادخ سلامت باشی عزیز
بچه محلم
همون سه راه ادبيات و اون شب و موتوري كه ما را رساند.
حتما يادت اومد.
ذيل مطلبت كامنتي گذاشتم كه ديگه تكرار نمي كنم.
اما خوب كاري كردي كه اسم همه اشخاص را عوض كردي!!!
...............................................................................................
ادرسم که ندی میشناسمت ...کامنتت رو نخوندم هنوز ... تو یکی لااقل میدونی خیلی چیزا رو ...!
نتونستم اینکار و بکنم .... واقعا نمیتونستم...من هنوز توی خیلی از باغا نیستم عین خاموش کردن موبایل در اون شب کذایی که برام تعجب اور بود...میخوام جریان اون شب رو بنویسم اگه اجازه بدی .....
..............................................................................................
http://balatarin.com/permlink/2008/6/29/1340133
به جای عزراییل یه حوری خوش هیکل سفید و بلوری میفرستادم تا جون مرد ها رو بگیره و یک جوان رعنای خوش هیکل رو هم میفرستادم تا جون خانمها رو بگیره ! ( اینجوری دیگه نه تنها کسی از مرگ نمیترسید بلکه این پیرزن پیرمردها هی از خدا مرگ میخواستن نصفه شبی :) جون بچه ها رو هم اصلا نمیگرفتم ! اصلا اجازه نمیدادم انسان ناقص و معلول به دنیا بیاد … ریشه جنگ رو هم خشک میکردم بجاش عشق و عطوفت و مهربونی میکاشتم ! سعی میکردم حضورم ...
شاتوت جان شاید بشه اسم اینو سحر و جادو گذاشت شاید هم قضا و قدر ولی من خودم به شخصه به این نتیجه رسیدم که یک چیزهایی نمی تونه تصادفی باشه. یعنی اگر احتمالش رو حساب کنی یک در یک میلیاردم هم نمی شه. به هر حال هر چیزی که بوده خواست خدا بوده و اگر شما به خدا اعتقاد داری باید این رو هم قبول کنی و اونو امتحان الهی بدونی.
حالا یک چیزی بهت می گم، پدر من وقتی بیست ساله بود مادر و همه هفت خواهر و برادرانش را در یک سال از دست داد. شما تصور بکن پدر و پدربزرگ من در آن زمان با چه مصیبتی روبرو شدند. با این حال هر دو مردانی باخدا بودند و راضی به رضای خدا.
پنج روز است که از مشهد برگشته ام.سفر عزا بود. برادرم را در یک سانحه از دست دادم.
..........................................................................................................
روحش شاد محسن جان
خیلی ها هستند که مشکلات زیادی دارند. از بی پولی و بدبختی و بیچارگی گرفته تا از دست دادن عزیزان و ... نه شاتوت تو تنها نیستی.
-----------------------------------------------------
فوايد مصائب و سختيها
كتاب: مجموعه آثار، ج 4، ص 327
نويسنده: آيت الله شهيد مطهري
آيه ديگرى كه خيلى واضح است و واضحتر از آن آيه هم هست راجع به فوايد مصائب و سختيها و شدايد است(در اين زمينه
آيات زيادى هست، منحصر به اين يك آيه نيست):
«و لنبلونكم بشىء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرين، الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا
انا لله و انا اليه راجعون، اولئك عليهم صلوات من ربهم...» (1) .
ما شما را آزمايش مىكنيم به چيزى از بيم، يعنى عدم امنيت، ترس از دشمن، اينكه دشمن داشته باشيد و حساب اين
دشمن را داشته باشيد و بيم دشمن در ذهنتان باشد، «و الجوع» به گرسنگى و سختى، نداشته باشيد، احتياج داشته باشيد،
«و نقص من الاموال» كسرى در مال و ثروت، «و الانفس» يا كسرى در نفس و جان خودتان (2) ، «و الثمرات» ميوهها (3) ، ما شما را
گرفتار اين جور مصائب و سختيها مىكنيم «و بشر الصابرين» پشتسر اين سختيها بشارت ذكر مىكند: بشارت بده كسانى را
كه در مقابل اين سختيها خويشتن دارى مىكنند، خويشتن دارىاى كه مبتنى بر ايمان به خداست، وقتى كه انواع اين
سختيها را مىبينند فورا متوجه خدا مىشوند: «همه از آن خدا هستيم و به سوى او بازگشت مىكنيم» . «اولئك عليهم
صلوات من ربهم» اين طبقات هستند كه رحمتهاى پروردگار شامل حال آنها مىشود.
:(
استفاده زياد كند، كه قرآن هم آنها را به صورت نويد و بشارت ذكر مىكند.البته به اين مضمون آيه اخير باز هم ما آيات ديگرى در قرآن راجع به فوايد گرفتاريها و فتنهها و شرور و اين طور چيزها داريم: «و نبلوكم بالشر و الخير فتنة و الينا ترجعون» (4) ما شما را آزمايش مىكنيم، هم به شرور(كه مقصود همين بديهاست، همين چيزهايى كه ضربه به آدم مىزند)و هم به خيرات و نعمتها، هم آن مايه آزمايش و امتحان است و هم اين.
اين خيلى جمله عجيبى است، يعنى آن را كه شما «خير» مىناميد، صد در صد نبايد بگوييد خير است، و آن را كه شما «شر» مىناميد، صد در صد نبايد بگوييد شر است، خير بودن واقعى و نهايى خير، و شر بودن نهايى شر بستگى دارد به نحوه
استفادهاى كه شما از آن مىكنيد يا به نحوه برخوردى كه با آن مىكنيد.اى بسا يك چيزى خودش خير است، نعمت است، ما كه به شما مىدهيم جنبه امتحانى دارد، ولى وقتى كه به شما داديم، همين خير بسا هست كه سبب فساد شما بشود.باز شر هم جنبه امتحانى دارد، اى بسا همين شر منشا صلاح شما بشود، و واقعا هم همين طور است «عسى ان تكرهوا شيئا و هو خير لكم و عسى ان تحبوا شيئا و هو شر لكم»
...........................................................................................................
خواست خدا ....خواست خدا ....امتحان الهی .... خودش داده خودش گرفته...! خوشحال باش الان توی بهشتن...! هر چی قسمته...! خدا صبرت بده...! حتما حکمتی در کاره...!
همه اینا کلماتی بود که دیگران برای تسلای من میگفتن و کمترین تاثیری نداشت...! بعضی ها میگن راضیم به رضای خدا اما من میگم ازت راضی نیستم خدا.....!
اما در آزمايشهايى كه در مورد انسانها صورت مىگيرد سه خصوصيت هست.يك خصوصيت اين است كه گاهى آزمايش كننده مىخواهد از اين آزمايش چيزى را استفاده كند، كه به آنها كار نداريم.مثل يك نفر معلم كه مىخواهد وضع شاگردها را به دست بياورد، خودش هم نمىداند وضع درسى آنها چگونه است.اول سال، وسط سال و آخر سال مىخواهد بفهمد كه اين شاگردان درسشان را خواندهاند يا نخواندهاند، مىخواهد يك پرده جهالتى را از جلوى خودش رفع كند، اينها را امتحان مىكند و آن وقت مىفهمد هر كس در چه حدى است.
يك نتيجه ديگرى كه در آزمايشهاى انسانها مىگيرند، اين است كه براى آزمايش كننده چيزى مجهول نيست ولى براى خود آزمايش شدهها مجهول است.باز مثل همان شاگردها، اى بسا خود معلم الآن مىداند شاگرد اول كيست، شاگرد دوم كيست، شاگرد سوم كيست و كى بايد حتما رفوزه شود، ولى اگر همين طور بنشيند و بگويد اين نمرهاش بيست است، او پانزده، او ده،او هشت، همه اعتراض دارند غير از آن كه نمره بيست گرفته، امتحان مىكند تا بر خود آنها حقيقت روشن شود.
[آزمايش]اولى درباره خداوند معنى ندارد.خداوند هيچ وقت بندگانش را به سختيها و شدايد و امتحانات گرفتار نمىكند
براى اينكه خودش موضوعى را به دست بياورد، براى خداوند همه چيز معلوم است.قرآن مىگويد: «و ما تكون فى شان و ما تتلوا منه من قران و لا تعملون من عمل الا كنا عليكم شهودا» (6) هيچ جنبشى، هيچ حركتى نمىكنيد مگر اينكه ما شاهد و ناظر هستيم. «لا تاخذه سنة و لا نوم» (7) ، «فانه يعلم السر و اخفى» (8) .يا در آيات ديگر مىفرمايد: آنچه كه در خاطر افراد خطور مىكند، ما مىدانيم.
پس قرآن وقتى كه «آزمايش» براى خدا ذكر مىكند، نمىخواهد بگويد خدا آزمايش مىكند براى اينكه خودش عالم ب...
بقیه اش رو میتونین اینجا بخونین.
حالا اگر یک نفر که این فاجعه براش پیش آمده این رفرنس های شما را قبول نداشت تکلیفش چیه؟
چی بگم واللا. به هر حال خدا دخترت رو برات نگه داره.
این متن ضعیف خودش ارزش تحلیل و نظر دادن نداره اما حواشی جالبی داشت و میشه از کامنت ها سه نتیجه گرفت:
1. این داستان که با قلم بسیار ضعیفی هم سر هم شده به درد چاپ در مجله های خانوادگی زرد می خوره!
2. آوردن این امتیاز برای این لینک و کامنت های گریه زاری بعضی از دوستان نشون میده ما مردم هنوز به شدت عاشق نوحه سرایی و مداحی هستیم. بی خود نیست که آخوندها و مداحان هر سال از همین راه نون می خورند و ملتو می چاپند.
3. یک ملت هر کاری بکنه ذات خودشو نمی تونه عوض کنه
حالا به من هوار تا منفی بدین و به آقای شاتوت تسلیت بگین و اشک بریزید!
خوب استفاده نکنه! اگر هم خواست بخونه اطلاعاتش زیاد بشه. من چون فکر می کنم که شاتوت خدا رو قبول داره اینو اینجا گذاشتم.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
................................................................................................
من همون اول گفتم که با مادرش رفت کنار دریا ...اونجایی که میگم نه زنی نه مادری نه پدری منظورم توی بیمارستان بود...بخاطر ضربه مغزی مجبور شدیم به بیمارستانی انتقالش بدیم که کمی از شهر محل سکونت دور بود ...شب اول همه برگشتن و من تنها توی بیمارستان موندم تا هفت روز ............
فکر می کنم ما در جایگاهی نیستیم که کسی را بخواهیم مورد داوری قرار بدیم ، ما نه تمام وقایع و ماجرای زندگی ایشون را می دونیم و نه اینکه شاتوت هم این نوشته را برای داوری کردن ما نوشته است
هم فکری و راهنمایی و همراهی بله ، قضاوت نه
................................................................
برای این مورد هم اعلام امادگی کردم که اسکن گواهی های فوت رو بذارم فردا اگه لازم بود
من منفی ندادن ولی:
اولا که متن ضعیف نیست و انشای خوبی داره. دوما که دوستان از باب همدردی صحبت کردند و سوما اینکه داشتن احساسات و بروز اون به خودی خود یک ضعف نیست و این طرز حرف زدن شما هم درست نیست.
متن و کامنتها را کامل نخواندم اما به یاد خداحافظی شکوهمند یکی از دوستان در فرفر افتادم. خانومی بودند سیبیل کلفت، دارای مردانگی قابل توجه، دوبار شوهر کرده و... خلاصه افق جدیدی در مکتب نویسندگان آویزون گشوده بودند. الان هم به حمدالله به حضور مردانهیشان در فرفر ادامه می دهند.
________________
یک لحظه فکر کردم که هدف نویسنده تست کاربران بوده که خداراشکر با کامنت آخر جناب شاتوت شک بنده برطرف شد.
من هرگز اصل ماجراات رو زیر سئوال نبردم... هرگز
فقط از بی انصافیت شاکیم.
..............................................................................................
رفیق گرامی من این ماجرا رو ننوشتم که کسی بیاد تحلیل کنه اون رو .... نتیجه گیری شما هم قابل احترام
too e-eteghadam mohkamtar shodam ke be donya nayoomadan behtarin chize
bachedar shodan yani ye moujoode masoomo baraye saalha zajr keshidan toulid mikoni.
khodeto migam shatoot jan
kasaai ke ma ro be donya avordan in ranjo be ma dadan
ma ham bache miarimo age zende bemoonan ye omr ranj beheshoon kaado midim
in vagheiate
kheili moteasefam az inhame ranji ke keshidi
من هرگز اصل ماجراات رو زیر سئوال نبردم... هرگز
فقط از بی انصافیت شاکیم.
....................................................................................................
محافظه کار عزیز من در پی اثبات چیزی نیستم و نبودم ... قرار هم نیست من هر چیزی که نوشتم بدون سند و مدرک مورد قبول واقع بشه .... در مورد بی انصافی هم بذار من متهم باشم اما زبون باز نکنم ....!
مادری که با درد بچه ش رو به دنیا میاره فقط اگه یه لحظه فکر کنه اون بچه کوچولو در همون لحظه که به دنیا میاد چقدر درد داره میکشه باور کن درد خودش یادش میره.
ققط این فکر که بچه چطور از خونه گرم و نرمش در شکم مادر با سزارین بیرون کشیده میشه و چه فشاری به جسمش وارد میاد ممکنه یک زن رو از فکر سزارین به کلی منصرف کنه.
گاهی فکر کردن به درد دیگران درد آدم رو کاهش میده.
دکتر جان شما دیگه چرا حرف از قضاوت میزنی؟
من برداشتم از نوشته شاتوت این نبود که بخواد همسرش را محکوم کنه یا درد اون را نادیده بگیره ، اما خوب این قضیه فقط از زاویه دید شاتوت بود ، ممکنه اگر ماجرا را بخواهیم از زاویه دید همسر ایشون بشنویم یک جور دیگه بشنویم
یا وقتی هم که ما شاهد یک ماجرا یا شنونده یک ماجرا هستیم ، فقط یک مقطع یا صحنه ها را می بینیم و اینکه بخواهیم به راحتی به قضاوت دیگران بشینیم براساس اون اشتباه است.
این ماجرا از نظر از دست دادن دو کودک نازنین بسیار دردناک است
مطلب را كه خواندم خشكم زد. واقعن متاسف شدم رفيق. ذهن انسان ها گاهي بسيار قدرتمند ميشود. نمي خواهم بگويم اين اتفاقات ناگوار محصول ترس دروني ذهن ات بوده ولي بنظرم بد نباشد اگر به كمك يك روانشناس ترس تكرار اين حادثه را در خودت را به حداقل برساني
من خودم اعتقاد نداشتم، اما راستش امروز داشتم خیلی عادی راه می رفتم، حواسم نبود سرامیک کف، خیسه. پام پیچ خورد و دادم رفت هوا! این را گفتم که شما لااقل مواظب باشید امروز.
.......................................................................................................
دقیقا حق با شماست
من عمدا نقش همسرم رو در این واقعه حذف نکردم بلکه علتش این بود که در اون مقطع من واقعا تنها بودم .... هیچکس نمیتونه منکر این بشه که مادر چه کشیده در اون موقع اما من به قضیه با احساس خودم و دید خودم نگاه کردم و تنها بودم ...هیچوقت و هیچوقت همسرم رو در این دوحادثه مقصر ندونستم و نمیدونم ... اما در اون مقطع خاص من تنها بودم ... چجوری بگم اخه ...! یه جا توی نوشته گفتم که شده بودم عین جذامی ها... یه کارخونه داری که حالا اس و پاسه...هیچی
نداره...! تا پول داری رفیقتم......!! همه فرار میکردن تا نکنه یه وخ تقاضایی داشته باشم...خیلی ها رو شناختم در همون مقطع...!
فقط اینکه من دیگه به خودم اجازه نقد کردن حرفاتو نیمدم
خیلی مردی
مطلب را كه خواندم خشكم زد. واقعن متاسف شدم رفيق. ذهن انسان ها گاهي بسيار قدرتمند ميشود. نمي خواهم بگويم اين اتفاقات ناگوار محصول ترس دروني ذهن ات بوده ولي بنظرم بد نباشد اگر به كمك يك روانشناس ترس تكرار اين حادثه را در خودت را به حداقل برساني
................................................................................................
ترس تکرار این حادثه فکر نمیکنم ما رو رها کنه .... کوچکترین اتفاقی که برای یاسمن میفته هر دو اشفته میشیم و ترسیده ... و یاسمن هم که از دیوار راست بالا میره و عاشق کارای خطرناک و ..........................
شاتوت عزیز،
هر کس دیگری هم اگر جای شماها بود این ترس را داشت. این ترس کاملا طبیعیه.
نمیدونم به روان پزشک مراجعه کردین یا نه، اگر نه، حتما این کار را بکنید.
درسته که ترس و نگرانی داشتن، با این مشکلاتی که داشتین امر غیر عادی نیست، اما نباید به حدی برسه که زندگی را برای شما و دخترت تبدیل به عذاب کنه.
مطمئناً یک روان پزشک خوب میتونه بهتون خیلی کمک کنه.
..............................................................................................
شایدم اینطور باشه ... وقتی اسم روانپزشک میاد یهو یه حالت بدی به ادم دست میده...!!
از همه دوستان ممنون ....به تک تک شما احساس نزدیکی میکنم ! ممنونم از اظهار همدردی شما ...توی کامنت های بالا فقط یه نفر من رو میشناسه و میدونه سرنوشت زندگی من رو .... راستش دلم نمیخواست اون یه نفر هم من رو بشناسه اما یه روز بچگی کردم و عکسهای جبهه خودم رو گذاشتم و این پسر تیز هم زود اونها رو کپی کرد و شناسایی شدم... گاهی با خودم میگم کاش تک تک شماها هم من رو میشناختید و امید دارم روزی منو بشناسید ... اش دهن سوزی نیستم اما برای یک گپ دوستانه و خوردن یه چایی بد نیستم ...
از همه شما ها ممنونم ... برای ارسال این پست خیلی مردد بودم اما نزدیکی به شما من رو وادار کرد که بنویسم دردم رو ... یکی از خواننده های وبلاگم خیلی وقت پیش به من میگفت من حدس میزنم تو معلول جنگی چون خیلی غمگینی و خیلی تلخ مینویسی ...
ممنون رفیق جان.من برادر و بهترین دوست زندگی ام رو از دست دادم. تمام زندگی اش تحصیل علم و دانش و بود و تحقیق و پژوهش. ولی چه می شود کرد؟
اما در جواب آن عده از دوستانی که به برخی رفتارها و یا مسائلی که در این نوشته آمده ایراد گرفته اند هم باید یادآور شد که شاتوت برگی از خاطرات و تجربه تلخ و غمناک زندگی اش را بازگو کرده و او هم مثل هر فردی دارای ملاحظاتی است که متاثر از شرایط خانوادگی و روابط با اطرافیانش هست که به هر دلیل رعایت این ملاحظات طبیعی ترین حق اوست و این نهایت بی انصافی است که برخی این اجازه را بخود بدهند و وارد خصوصی ترین حریم زندگی یک فرد بشوند.
بنده هم نه به سحر و جادو اعتقاد دارم و نه به رمالی و دعانویسی و این ها. بحث های پیچیده تری در بینه. بحث انرژیه و اطمینان دارم که روزی به صورت علمی هم ثابت می شه و نه متافیزیکیه و نه ماوراالطبیعه. من خودم تجربه ش کردم. بهتره بهش فکر کنی و با کسی که با این مقولات سر و کار داره مشورت کنی. ضرری که نداره. داره؟!
................................................................................
من ترجیح دادم یه چیزایی هنوز توی این دل لامصب بمونه ... اینجا برای من حریم امنه اما ممکنه همیشه اینجوری نباشه ...ممنونم که درک کردی محسن جان
روانپزشك هم نرفتي نرفتي
چون يك قرصهايي بهت ميده بيخيال بشي . بعضي هاشون هم احساس شادي بهت ميده؛ مثل فلوكسيتين، سرترالين
يه راست برو داروخانه همين ها رو بگير!
.........................................................................................................
به متافیزیک و نیروهای ماوراالطبیعه اعتقاد دارم ... مهمترین و عجیب ترین مورد این اتفاق همون شش سال و دوماه و چند روز بوده و هست و اینقدر عجیبه که خیلی ها با دیده تردید به اون نگاه کردن اگر چه حرمت گذاشتن و چیزی نگفتن ...امیدوار بودم کسی توضیحی برای این مورد داشته باشه که نبود متاسفانه...
دوست عزیز، روان پزشک رفتن هم مثل داستان همون شیافیه که خودت تعریف کردی.
اولش سخته و بدت میاد ولی بعدش کم کم بهش عادت میکنی. :))
جدا از شوخی، یه دکتر خوب پیدا کن، لازم هم نیست که به کسی بگی.
به قول "ماهی عظیم" ضرری که نداره.
مطمئن باش که بهت خیلی کمک میشه، همینطور به دخترت.
البته ترجیحا برو نزد روانکاو تا روان پزشک. روان پزشک زرتی آدم را میبنده به قرص و آدم را بدتر معتاد به قرص میکنه.
باز هم تشکر که ما رو قابل دونستی و درد خودت با ما قسمت کردی.
خوشحالم که الان کمی سبک شدی.
به امید خوردن آن چایی که گفتی
چونکه حرف شما غیر منطقی بود. صراحت لحجه من رو ببخشید اما فکر میکنید اگه یه تریلی میومد از روی شما و خواهرتون رد میشد چه کاری از دست مادر شما برمیومد؟ سوٰپر پاور داشتن که جلوش رو بگیرن؟
خیلی چیزها هست که متاسفانه از محدوده قدرت ما خارجه و کار آدمهایی که مثل شما و مادرتون فکر میکنن فقط از روی نگرانی و اضطراب هست. چیزی که شما شاید متوجه نباشی اینه که مادر شما تا آخر عمر شما رو هم دچار همون اضطراب و نگرانی کرده.
آسها رو دیر رو میکنی! ;)
........................................................................................
داشتم کاغذهایی که جمع کرده بودم رو چک میکردم چشمم افتاد به برگه ترخیص دختر سومیم از بیمارستان و اتفاقی با اون دوتا شناسنامه که تاریخ فوت توش نوشته شده و گواهی فوت چک کردم و متوجه این نکته عجیب شدم ... ایمیل من
sohrab_j@yahoo.com
اما لطفا اگه موردی بود با جیمیل من تماس بگیرید
shatut@gmail.com
شاتوت جان یه پا پیرمردی برای خودت:)
امیدوارم همیشه صحیح و سالم باشی و سایه ات بر سر خونوادت برقرار باشه.
ایشالا تا دو تا گلت بزرگ بشن این حکومت هم عوض شده...ما هم 4 سال مشهد بودیم ..آزادشهر..فقط این مشهدی ها یکم خسیس هستند...مثلا نمیشه انتظار داشت که عروسی بچه هاشون حتما دعوتت کنند.هه هه..آقا تو نت پر از نوار قصه های قدیمی هست..دانلود می کنی برای 2 تا گلت؟
شاتوت جان، دیشب بعد از خواندن نوشته ات تقریبن تا صبح نخوابیدم، صبحم که رفتم سرکار گیج و منگ بودم و هیچ کاری از دستم بر نمی اومد... آخه منم بچم 6 سالشه! ... از عصری هم نشستم هی این کامنت های اینجا رو می خونم و همش به این فکر می کنم تو چی کشیدی... حالا که اینو خوندم دلم یه جورایی نیمچه شاد شد، امیدوارم با این 2 تا گلت جشن 100 سالگیت رو بگیری و یه عمری با هم شاد و خوشحال زندگی کنید... خدا رو چی دیدی شاید زد و بساط این رژیم هم برچیده شد و ما بالاترینی ها یه جشن بزرگ با هم گرفتیم و دور هم جمع شدیم و ...
حافظ شکایت از شب هجران چه می کنی؟
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور...
آرزو می کنم دیگه هیچوقت غم تو دلت راهی پیدا نکنه...
.
مسعود جان خیلی خوب کاری کردی نوشتی
در اولین فرصت چشم. فعلن در حال جمع آوری اطلاعات هستم. به هر منبعی نمی شه اعتماد کرد.
قبول داشتن خدا چه ربطی به قبول داشتن شهید مطهری و قرآن داره؟
اگر میشه آدرس سایتش را بدین ما هم دانلود کنیم ممنون میشم
ممنون، مشتاقانه منتظر میمونم
Merci doost aziz alli bood