ماجرای شام خوردن با دوست دختر...(داستان کوتاه) ـ۹۶۵ کلیک
666guy.wordpress.com
یه روز یه پسر جوان میره توی داروخانه و به فروشنده میگه که: "یه کاندوم میخواستم، راستش رو بخوای دارم با دوست دخترم واسه شام میرم بیرون، شاید یه موقعیتی پیش بیاد که بتونم یه کم باهاش حال کنم!" فروشنده کاندوم رو بهش میده و پسره میره بیرون اما هنوز از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و دوباره میگه: "اگه میشه یه کاندوم دیگه هم بهم بدید، آخه خواهر دوست دخترم هم خیلی ناز و خوشگله، همیشه وقتی که منو میبینه پاهاشو به طرز شهوت انگیزی باز میکنه، فکر کنم اگه خوش شانس باشم بتونم با اون هم یک حالی کنم!" فروشنده کاندوم دوم رو بهش میده و پسره میره اما دوباره از در داروخانه بیرون نرفته که برمیگرده و میگه: "یه دونه کاندوم دیگه هم به من بدید، آخه مامان دوست دخترم هم خیلی ناز و دل رباست و همیشه وقتی منو میبینه نگام میکنه و نخ میده، فکر کنم از من میخواد که یک کارایی بکنم!" موقع شام پسره سر میز نشسته در حالی که دوست دخترش سمت چپش هست، خواهر دوست دخترش سمت راستش و مادر دوست دخترش روبروش نشسته! در همین حال پدر دختره هم میاد سر میز شام و ناگهان پسره سرش رو میاره پایین و شروع میکنه به دعا کردن: "خداوندا...به این سفره برکت بده و به خاطر همه چیزهایی که به ما دادی ممنونیم!" چند دقیقه بعد پسره هم چنان داره دعا میکنه: "خدایا به خاطر لطف و محبتت سپاسگذاریم!" ده دقیقه میگذره و پسره همچنان سرش پایینه و داره به دعا کردن ادامه میده. دوست دخترش متعجبتر از بقیه ازش میپرسه که: "من نمیدونستم که تو این همه مذهبی هستی!" پسره جواب میده: "من هم نمیدونستم که پدرت توی داروخانه کار میکنه!"
amplifier mkowsari adash_khan saveez shatot hadi266 AROSHA ebhaam albalooina Sadrair hasan81 Roadrunner andyshe Karbafoo Makki Germany pourya digitalboy picolo Conservative kaochi0 casper setodeh yekiyedone sargord ebrame mona122 salur Lion1975 Infosys subzero ayeneh thearcher khabarkhan shahriyar22 kaamraan nima.nsr sali86 Soleil sina4403 khalgh elektra_au npc-emp manifest mojtaba21 shimo tara Xplod alshimo sekanjebin damoon merlian SeeB Rooli597 viraneh ezati MrFilth satch mehdi1013 sana Amir.Kabir edisoon mrd_seven p_ooya Ali424 mmgh_77 siaavash aban xenon2021 mahmood1347 hamidfarbd shahrokh2 sahand57 beenaam yghanbari

:))
خوب ترجمه کرده بودی...!
خواهش میکنم تارا (دو تا چشمک!)
مرسی از توجه همهی دوستان خوبم :)
عصر که نگاه کردم 22 تا رای داشت، الان اومدم دیدم 94 تا رای آورده، سورپرایز شدم،
به نقل از صدا و سیما: :)
مرسی از توجهتون.
پدر دختر که جوانک را به نگاه اول شناخته بود ندا چنین برآورد: " پسرم میشه چند لحظه تنهایی باهات صحبت کنم؟؟" پسرک که چاره ای نمیدید خود را از برای کتکی سیر آماده نمود و بگفت : " بله حتماً " و هر دو از جمع لطیف تنان جدا گشتند.
پدر دختر جوانک را بفرمود " پسرم اون سه تا کاندمی که امروز خریدی رو به من میدی؟ "
پسرک که از ترس در حال خراب کردن جامه ی خویش بود دست در جیب خود نمود و کاندوم های تاخیری را تسلیم پدر نمود. پدر بار دیگر بفرمود : "پسرم حالا خودت با زبون خوش برو تو سرویس های بهداشتی و خودت رو آماده کن تا من بیام"
جوانک که راه فرار نمیدید با زبان خوش و بدون سر و صدا راهی سرویس های بهداشتی گشت و ادامه ی ماجرا....
اندکی بعد هر دو خوشحال و خندان(کمی تا قسمتی) راهی جمع لظیف تنان شدند و زان پس Happily Ever After