سبکی تحمل ناپذیر( ابراهیم نبوی)
ـ۵۸۱ کلیک
www.doomdam.com
هر روز دارم می جنگم، مثل یک سرباز که دیگر نه برای وطن و مردم، بلکه فقط برای اینکه بلد است شلیک کند می جنگد. انگار می ترسم که اگر اسلحه را رها کنم، گلوله ای به قلبم شلیک می شود. عادتی شده است این جنگ هر روزه ژورنالیسم که اگر نجنگی انگار که نیستی، عادت می کنی که هر روز صبح بلند بشوی و یک روز دیگر و یک روز دیگر و یک روز دیگر.....
کاربرانی که به لینک بالا رای دادهاند (مثبت آبی، منفی قرمز):
davarkhan sekanjebin Na_viD dayna pourya ebright marjovi shahrukh_k Dracula afssoon1 mahoman america Germany Tanaz saidpar mamwad john mojtaba21 Ghoghnoos Mohsenbagherinia SaraRaha amirahmadi shatranjbaz kargadan LVN daneshvar inchieinchie aavang sirvan yekensan northland kargozar rojand OASiS Albert adash_khan oldhill azadzi ehsan1054 sinabalkan siaavash ehsan-34 kyle20234 fozolbashi monophobic Aram_N arshtat OOTOOBOOS jolie shatot kasra11 veyseh Luti45kg minajokar Sandbaad H.Sedaghat hamid_kh Makki homa Raha59 sinadadras india jadidian Soleil rahman picolo bardestan soheil209 AnnaMaria shahriyar22 youlio arashtn53 MSA2359 Itman barbapapa021 parvaz66 tara mashat crazycrazy frangi kaochi0 mashang dalil Makaveli fdlimit khashayarsha parce pajoohande Roodbaraki albalooina
davarkhan sekanjebin Na_viD dayna pourya ebright marjovi shahrukh_k Dracula afssoon1 mahoman america Germany Tanaz saidpar mamwad john mojtaba21 Ghoghnoos Mohsenbagherinia SaraRaha amirahmadi shatranjbaz kargadan LVN daneshvar inchieinchie aavang sirvan yekensan northland kargozar rojand OASiS Albert adash_khan oldhill azadzi ehsan1054 sinabalkan siaavash ehsan-34 kyle20234 fozolbashi monophobic Aram_N arshtat OOTOOBOOS jolie shatot kasra11 veyseh Luti45kg minajokar Sandbaad H.Sedaghat hamid_kh Makki homa Raha59 sinadadras india jadidian Soleil rahman picolo bardestan soheil209 AnnaMaria shahriyar22 youlio arashtn53 MSA2359 Itman barbapapa021 parvaz66 tara mashat crazycrazy frangi kaochi0 mashang dalil Makaveli fdlimit khashayarsha parce pajoohande Roodbaraki albalooina
بخش نظرات غیرفعال شده است.

کلیک کردم بخونم متن رو. اما: "مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد" حوصله راه انداختن فیلتر شکن را هم ندارم... شب خوش
هر روز دارم می جنگم، مثل یک سرباز که دیگر نه برای وطن و مردم، بلکه فقط برای اینکه بلد است شلیک کند می جنگد. انگار می ترسم که اگر اسلحه را رها کنم، گلوله ای به قلبم شلیک می شود. عادتی شده است این جنگ هر روزه ژورنالیسم که اگر نجنگی انگار که نیستی، عادت می کنی که هر روز صبح بلند بشوی و یک روز دیگر و یک روز دیگر و یک روز دیگر.....
می گوید: رهایش کن، تمام
می گویم: او رهایم نمی کند
می گوید: ننویس، مگر مجبوری؟
می گویم: مجبورم و بدتر، عادت کرده ام
می گوید: ترک عادت کن، مرض که نمی گیری؟
می گویم: شاید، نمی دانم، اضطراب دارم
می خواهم رها کنم، نمی توانم. نمی خواهم نویسنده روزانه باشم. نمی خواهم از سیاست بنویسم، مریض شدم، هر روز دارم بیشتر و بیشتر با سر در آشغالدانی سیاست فروتر می روم. فروتر و فروتر.
کلی رمان و داستان کوتاه و تحقیق و طنزهای فرمالیستی دارم که بخاطر نوشتن روزانه نمی توانم به آنها بپردازم. همه چیز نصفه نیمه مانده و من حسرت کار دارم، کار نوشتن برای خودم. دیوانه وار، حقیقی، عمیق. در مغزم شخصیت هایی متولد شده اند، عاشق شده اند، ترسیده اند، گریخته اند، رفته اند و بازگشته اند، یکی شان گلوله خورده و وسط جنگ مانده و من آنها را در بسته های کاغذ کتابخانه ام یا لابلای فایل های کامپیوترم نصفه و نیمه ول شان کرده ام. از دستم عصبانی اند. آنها را باید رها کنم تا زندگی کنند. رهایشان نکنم، رهایم نمی کنند.
می گوید: نوشتن طنز روزانه را دوست نداری.
می گویم: دیوانه وار، من همانم که می توانم و باید هر روز بنویسم.
می گوید: پس چه مرگت است، تو که داری می نویسی؟
می گویم: من به حافظه ام بدهکارم
می گوید: چه می خواهی بنویسی که دیگران ننوشته باشند؟
می گویم: نوشتند، اما روایت من روایت دیگری است.
می گوید: همه همین را فکر می کنند، چرا فکر می کنی حرفی تازه داری؟
می گویم: عشق و نفرت تصویری غیر زمینی از آدمها ساخته است، من تصویر زمینی شان را می خواهم روایت کنم.
می گوید: کدام تصویر را دیگران نگفته اند؟
می گویم: هنوز کسی نگفته است عشق و ترس چگونه همخانه می شوند.
می گوید: می خواهی بنویسی که چه بشود؟
می گویم: می خواهم بنویسم تا از شر حافظه ام راحت شوم، موریانه ها مغزم را می خورند.
می گوید: حالا که می نویسی و می خندانی و دل آدم ها را خنک می کنی، چرا راهی دیگر؟
می گویم: آنچه می خواهم بنویسم آخر خنده است، طنزی است تلخ از زندگی همه ما
می گوید: همه اش می گویی می خواهم بنویسم، می خواهم می خواهم می خواهم....
می گویم: نوشته ام، بارها نوشته ام، زمانی می خواهم تا خاطرات را به زبان زمان تبدیل کنم.
می گوید: از همان بازی های روشنفکری؟
می گویم: برای من ارزش نوشتن فقط در بازی هاست، بازی با زبان
می گوید: چرا نمی جنگی تا از زبانت برای پیروزی استفاده کنی؟
می گویم: پیروزی در کار نیست، اگر بکشم شکست می خورم و اگر بمیرم هم شکست می خورم.
می گوید: چه خنده ای می شود داستانت
می گویم: اگر بدانی که زیر بمباران تهران داشتیم جوک می گفتیم بیشتر می خندیدی
می گوید: اگر به جای جوک گفتن می جنگیدی الآن پیروز شده بودی
می گویم: پیروزی افسانه است. ما همه شکست خوردیم. وقتی رویای مان 2500 سال قبل از ماست یعنی سالهاست که شکست خورده ایم.
آشفته ام. از جنگیدن خسته ام. از خندیدن خسته ام. از گریستن خسته ام.
نگاهی می کند و هیچ نمی گوید.
بلکه یک انرژی تازس. یک نگاه جدید به ابراهیم نبوی، نویسنده بزرگ تاریخ معاصر، کسی که چه بخواهد چه نخواهد اندیشه هایش تاثیر گذار است.
داور خان بنویس کتابهایی رو که میخواهی بنویسی و مطمئن باش موفق خواهی بود چون نگاه متفاوتی داری . شما تنها کسی هستی که از عشق و ترس میگویی و اگر خاطراتت را بنویسی نسل ما را نیز آگاه تر میکنید.
راستی من پیشنهاد میکنم از اینجا شروع کنید:
:)
شوخی کردم
ارادت مند
من بعنوان یکی از خوانندگان پر و پا قرص طنزهای روزانه ات باید بگویم که حاضرم این اعتیاد به طنزهای روزانه تو را ترک کنم و دیگر فکر نکنم به اینکه آیا داور امروز نوشت یا ننوشت. فقط به یک شرط.
شرط من این است که روایت کنی. بگوئی و بنویسی آنچه در زیر پوست شهر گذشت. من هم مثل تو آن دوران را دیده ام اما "قدرت بیان" آن را ندارم. من نمی توانم داستان یا تاریخ بنویسم. اما تو می توانی. "تو که دستت به نوشتن آشناست- دلت از جنس دل خسته ماست..." تو می توانی.
من حاضرم ضمن تبریک پنجاه سالگی شما دیگر به دنبال طنز روزانه از شما نباشم اگر که بدانم داستان تجاوز به یک ملت، به یک مردم، به یک جامعه به دست یک ملت، یک مردم، یک جامعه را بیان خواهی کرد. اگر بدانم روزی نوه ام از من می پرسد "چه بود داستان آن سالهای کوفتی و ننگ آلود که چنین فراری هستی از آن حتی الان که پایت لب گور است" و من خواهم توانست کتاب تو را، کتاب های تو را جلوی او باز کنم و شروع کنم به خواندن آنچه بر من گذشت، آنچه بر تو گذشت، آنچه بر ما رفت.
نه پدر روایتی قابل قبول داشت از 28 مرداد و نه دوستانش و نه پدران شان. نه رمانی بود با آن مضمون و نه کتابی. هنوز که هنوز است هیچ من نمی دانم از آن ورقی که تاریخ من خورد، از آن جامعه ای که زنده باد و مرده باد کردند. اما من هم انقلاب را دیدم هم جنگ را و هم سالهای بازسازی را. تو هم دیدی این سالها را داور عزیز. تفاوت این است که من نمی توانم رمان بنویسم و تو می توانی. من حکایت گفتن نمی دانم و تو می دانی. نگذار روزی روزگاری من و تو (نوعی، منظورم هم نسلان ما است) هر آنچه در آن سالها بر سرمان گذشت را با خود به زیر خاک ببریم.
ما را از خود ما برای ما روایت کن.
خ...
ما را از خود ما برای ما روایت کن.
خسته نباشی هموطن کوشا و دوست داشتنی من. خسته نباشی استاد من. خسته نباشی همراه من.
قربان تو
محمد
بیچاره حسین. به مرده اش هم رحم نمی کنند. جواب مرمرو هم همینجا داد
...
این نوشته تون من رو یاد یکی از نوشته های چند سال پیش شما انداخت که در ماهنامه فیلم نوشتید.
با اینکه سالهای پیش فقط یک بار اون نامه رو خوندم هنوز هم تو ذهنم مونده
حقیقتش رو بخواین تنها نوشته ی تاثیر گذارتون برام همون بوده
برای اینکه اونجا خودتون بودید.
حرف دل زدید و به دل نشست و توی ذهن ها موند.
یاد تون میاد کدوم رو می گم؟
پ ن: دیگه هم به خودت سرباز مرباز نگو که اصلا بهت نمیاد.
احساس افسردگی شدیدی در درونم زبانه کشید با خواندن این متن.
خیلی هم احساس بیگانه و غریبی نیست. وصف حال ماست آن!