من فاطی كماندو شدم؛ به همین راحتی... / محمدرضا یزدان پناه
ـ۶۳ کلیک
booyekhaak.blogfa.com
میدان ونك را كه پیاده دور میزنیم، چارهای نیست جز آنكه با ستونی از ماشینهایی روبرو شوی كه با رنگ زرد بر روی شیشهاشان نوشته شده گشت ارشاد. چند پلیس مرد به اضافه چند همكار زن كنار ماشینها ایستادهاند. دو نفر از پلیسهای زن در حال صحبت با دختری هستند كه مانتوی كوتاهی پوشیده و او را به سمت ماشین هدایت میكنند. بیتوجه چندانی از كنارشان رد میشویم كه از گوشه چشمم متوجه میشوم یكی از خواهران انتظامی به طرفمان میآید؛ در زمانی كه از چند لحظه بیشتر نشد نگاهی به فرناز میاندازم؛ از سر كار برمیگردد و طبیعی است كه پوشش و آرایش اداری داشته باشد، از خودم هم كه خیالم راحت است. سرم را برنگرداندهام كه خواهر ارشادی با نام صدایم میكند: آقای یزدانپناه! لبخند میزند. مجددا تكرار میكند: آقای یزدانپناه! بهتم میزند، مرا از كجا میشناسد؟؟! قبل از اینكه بتوانم عكسالعملی نشان دهم یا چیزی بگویم این بار صدا میكند: فرناز! میترسد. هر دو خشكمان زده! همدیگر را نگاه میكنیم و با اشاره چشم میپرسیم این دیگه كیه؟؟؟ نزدیك میشود، حالا چهرهاش برایم آشنا شده اما هرچه تلاش میكنم تا بشناسمش نمیتوانم. متوجه میشود، با خنده میگوید: نشناختید منو؟؟؟
farzad_b67 Persian Germany goog10 casper reza1001zf baoba Vahid Online pourya kargozar
