دیکتاتوری : تحقیر کننده و دشمن اعتماد به نفس ـ۲۶۰ کلیک
roadrunnermd.wordpress.com
تصمیمم را گرفتم و بعد از اینکه زنگ آخر مدرسه خورد رفتم دفتر مدیر . گفتم که میخوام در مورد معلممون یک نکته ای را بگم و در حالی که سعی می کردم با احترام و ادب تمام در مورد ایشون حرف بزنم گفتم معلم ما خیلی خوب و خوش اخلاق هستند و امتیازات بسیار خوبی دارند اما در درس ریاضی اشکالاتی دارند. من فکر میکنم ایشون انتخاب مناسبی برای کلاس پنجم نباشند اما مثلا برای کلاس دوم دبستان معلم خیلی خوبی هستند . وقتی که سکوت مدیر را با نگاه خاصی که در اون هم تعجب بود و هم تهدید دیدم سعی کردم با جزئیات بیشتر توضیح بدم که چطور معلممون در مورد ضرب و تقسیم اعشار اشتباه می کنه. وقتی که حرفم تمام شد مدیر گفت : فکر میکنی که الان پدر ومادرت خونه هستند ؟ با تعجب گفتم مادرم باید منزل باشه . گفت پس خیلی سریع برو و به مادرت بگو هر چه زودتر بیاد مدرسه، همین الان!......
Roadrunner 122333 younes sadegh aryoo_barzan ebhaam barsa shatot casper furogh2007 crimsondevil mm312 simon2bar newtonhaa yozpalangh amirreza saeed2000 toltek14 salex sahand meysam.b3 america ayeneh

نازنين دوست براستي زيبا نوشته شده است
پاينده باشيد مهربان يار
من قبلا هم برای شما نوشته بودم که شانسی که شما داشتید این است که در کشور جهان سومی هستید وگرنه اعتماد به نفس کاذب(بدون پشتوانه) شما که در ایران کارتان را خوب پیش می برد در کشوری مثل ژاپن و ... باعث عقب افتادگی انسان می شود امیدوارم هیچ وقت به قصد مهاجرت از ایران خارج نشوید .
محض اطلاع دوستان هم بگم بله من اونقدر اعتماد به نفس دارم که از کامنتهای استهزا آمیز برخی بهم برنخوره . چون همانطور که در بالا اشاره کردم میدونم که ریشه اش از کجاست ضمن اینکه پذیرای انتقادات و پیشنهادات هستم.
اما در کل از کارت خوشم آمد.
من هم یه خاطره تو این مایهها دارم. یه اتفاقی که باعث شد برای ۳ سال دیگه از مدیر کتک نخورم!
جریان این بود که ۴-۵ تا از بچهها رو مدیرمون کشوند دفتر برای تذکر و تنبیه. همهء بچهها رو یخورده تهدید میکرد و چند تا شیلنگ میزد. انقدر هم محکم میزد که بچهها واقعا به خودشون میلولیدن. آقا به ما که رسید٬ چون سابقهء انضباطیم خوب بود٬ گفت فقط عذرخواهی کن. منم گفتم کار اشتباهی نکردم و عذرخواهی نمیکنم... این مدیر ما هم که داشت جلو بچههای دیگه کنف میشد٬ گفت دستتو بیار جلو٬ ۴ تا شیلنگ بخور تا دفعهء بعد آدم بشی. خلاصه٬ این آقا آنچنان این دستای مارو تاولی کرد که نگو٬ولی من اصلا به روی خودم نیاوردم و زل زده بودم تو چشماش.
آقایی که من باشم٬ از دفتر که رفتم بیرون٬ کیف و کتاب رو برداشتم٬ سرمو انداختم پایین رفتم خونه... یکی از بچهها رو هم دنبال من فرستاد که منو برگردونه ولی من برنگشتم. خلاصه٬ رفتم خونه و به مادرم گفتم دیگه این مدرسه من نمیرم. مادرم هم تلفنی با مدیر صحبت کرد تا ببینه جریان چیه٬ از من پرسید و بهش ماجرا رو گفتم. به هر حال فرداش بزور مادرم منو کشون کشون برد مدرسه٬ رفتیم دفتر مدیر و آقای مدیر جلو مادرم از من عذرخواهی کرد!
از اینکه باد مدیرمون رو خالی کردم دلم خنک شد٬ اما باید جلو بچهها ببخشید رو میگفت! :دی
پ.ن. چقدر طولانی شد...
چه مثال جالبی!
آقا شما هنوز توی دهه 60 زندگی می کنی؟! :))
مرسی که یادآوری کردی اما خیلی زودتر ما متوجهات شده بودیم!!!
:))
دهنت سرویس ابلیس
دارم میمیرم از خنده
مگه کسی گفت ان ... که تو می گی من
:))
منظورت از ما خودت و عباس آشغالی حتما
:))
امیرریدر اگه تا حالا در مورد حرف رودرانر در مورد تو شک داشتم ،حالا دیگه مطمئن شدم.
;
از خودت یک بار سوال کن چرا X مالهات همیشه عباسی و شاخ طلا و سیندرلا و این ابلیس که یک جمله فارسی درست نمی تواند بنویسد هست فکر ش را بکن من یک توصیه برادرانه به شما کردم رود رانر جان... پس از سالها تجربه موفقیت آمیز در خارج از کشور و آشنایی با اقوام وفرهنگ های مختلف به علت شغلی که لازم نمی دونم این جا بنویسم -و تعدادی از بچه های بالاترین می دانند - بر عکس شما که فکر می کنید چون طب خوانده اید به تمام علوم دنیا مسلط هستید و با اعتماد به نفس کاذب درباره آنها قلم فرسایی می کنید باز هم به شما نصیحت می کنم که
ا
حال خواه از سخن من پند بگیر و خواه ملال
خوش باشی