داستانکی برای روز پدر(يا روزی که صاحب دوچرخه شدم!) ـ۱۱۷ کلیک
hichkihichkas.wordpress.com
حال خودم رو نميفهميدم.......وقتی پدرم با اون دوچرخه ا ی که هميشه آرزوشو داشتم از در خونه اومد تو سر از پا نميشناختم......دقيقا همونی بود که دنبالش بودم.....بهش میگفتن دوچرخه موتوری...زرد رنگ بود......با يه صفحه پلاستيکی بزرگ جلوش که روش يه عدد 66 سياه رنگ نوشته شده بود......ديگه میتونستم تو کوچه سرمو بالا بگيرم و ديگه منتظر این نباشم که از خستگی بقيه بچه ها استفاده کنم ويه دوری با دوچرخشون بزنم و دلی از عزا در بيارم.......خيلی هم دلم میخواست يه دوچرخه داشته باشم تا بتونم وقتی بابا با دوچرخش هر روز میره سره کار...باهاش تا يه جائی برم.....تاز ه 6 سالم شده بود ولی بابام باهام مثل يه مرد حرف میزد....يروز که ديد زيادی دارم از نداشته هام میگم و اصرار میکنم که برام دوچرخه بخرن صدام زدو خيلی جدی گفت که میخواد مثل 2 تا مرد با هم حرف بزنيم...بهم گفت که وضعمون خوب نيست و پولی هم اگه باشه بايد واسه روز مبادانيگهش داريم(از وقتی يادمه هر چی بوده زير سر این روز مبادای لعنتی بوده)....بهم گفت يخورده که بزرگتر شدم اجاز ه میده دوچرخه هرکولس سياه رنگشو برونم....ولی من اصلا گوشم بدهکار نبود......چند روزی تصميم گرفتم چيزی نخورم و از اتاقم بيرون نيام....ولی میدونستم اینا هيچکدوم به پدرم کارگر نبود..........اینجا بود که تصميم گرفتم از حربه آی که میدونستم نقطه ضعف بابامه استفاده کنم.....يه روز که میدونستم بابام داره حرفامو میشنوه به مامان درد دل کردم که وقتی میبينم بچه ها دوچرخه سواری میکنن دلم میگيره.....خجالت میکشم پيششون که ازشون بخوام يه بار اقلا دوچرخشون رو بدن سوار شم........اینا رو که تعريف ميکردم حسابی اشک ميريختم...البته دروغ نباشه همش هم فيلم نبود و يخورده دلم واسه خودم ميسوخت ..همينجور که زار میزدم يواشکی به بابا م نيگا میکردم........بنظر ميومد که اصلا حرفای من تاثيری روش نداره.....سرشو اینداخته بود پائين و داشت روزنامشو میخوند ....اینجا بود که يه آن از بابام بدم اومداز اینکه به فکر من نيست.....از اینکه به ناراحتيهام توجه نميکنه......روز ها گذشت و من هنوز منتظر عکس العمل بابام بودم...............................
hICHKI herati00 shatot saraaks furogh2007 azfarda emanifard crimsondevil toltek14 raul7 Soleil bachemosbat hashemis Roadrunner ebhaam abnoos662 ayeneh Arnica mini shab_tarik RogerWaters Albert amin2520 simon2bar comunque H.Sedaghat

دلم نیومد کامنت نذارم!
:))
ظاهرا دوستان! رفتن تعطیلات ;)
همینقد كه دوستان لطف دارن میخون از سرم زیاده:)
مگه شما هم 2چرخه سوار می شدی؟
حالا اینكه داستانكه
ولی مگه ما چمونه??!!:)
آلبرت جان
حالا اینكه داستانكه
ولی مگه ما چمونه??:)
بعد انقلاب خيلی چيزا رو ديگه نديديم
درست داره یادم میاد؟
آخرین دوچرخه ای که سوار میشدم یه بریجستون نقره ای بود، از اینا که کورسی دنده دار بود با یه قمقمه ... چه حسی داشت.
ولی مشخصه اینی که گفتم موتوری بودنش بود
آقا روزگاری بود
:))
:)
داری کم کم مشق نوشتن می کنی عمو؟ خوبه. موفق باشی. ولی سنّتو فهمیدما کلک :)))) بابا خیلی جوونی ... جوونتر از اونچی فک می کردم. یادت نره که باید خیلی بلند و شمرده به ما سلام کنی .... همچی با اختلاف یه ده پونزده سال تو نمیری :))))))
مثبتت رو خدائی میذارم تو موز ه:)))