از بارقه های جوانی /گوشزد ـ۳۴ کلیک
gooshzad.blogspot.com
1 یادم نمی آید که در زندگیم هیچگاه به این اندازه کارهایم رو به راه بوده باشد...خانواده خوب، وضع مالی مناسب، سلامت رو به راه و موفقیت در به دست آوردن هر آن چه به دنبالش بوده ام... اما همچنین به یاد نمی آورم که هیچگاه تا بدین حد ناشاد بوده باشم...در مطب با همه بد اخلاقم...در زندگی شخصی دیگر در مهمانی های دوره ای شرکت نمی کنم...بی حوصله ام به شدت و بی انگیزه! دوستانم عقیده دارند دارم یائسه می شوم و به شوخی می پرسند: گُر نمی گیری!!؟ همیشه در دوره های خوش زندگی یادآوری اینکه این خوشی گذراست، زهر به کامم می کند...اکنون چرا نباید با به یاد آوردن اینکه این ناخوشی هم گذراست از این تلخی و ناگواری کاسته شود؟ -2مطب شلوغ است و هر روز دعوایی در آن داریم...پریروز در حالی که بنا بود دیگر نوبت ندهیم منشی آمد و گفت پدر و مادر نوزادی بسیار نگرانند و خواهش می کنند که او را هم ببینی...یک بیمار بد حال و یک بیمار که از راه دور آمده بود و یک بیمار که یکی از همکاران به خاطرش تماس گرفته بود هم به همین ترتیب اضافه شدند...منشی مجددا آمد و گفت یک آقایی هم هست که اصرار دارد که امشب ویزیت شود...با خستگی گفتم: غیر ممکن است دو سه بار رفت و آمد و من گفتم که برای امشب دیگر نمی توانم. منشی برگشت و گفت آن آقا می گوید من تا آخر وقت می نشینم و من هم با قاطعیت گفتم که الآن ساعت ۶ بعدازظهر است و من او را نخواهم دید...توانش را ندارم. تا ساعت ۹ شب هر بار که منشی وارد می شد از او می خواستم که به آن آقا توضیح بدهد که من چهار بیمار اضافه پذیرش کرده ام و او را ویزیت نخواهم کرد...بیمار هم با متانت و آرامش گوش می داد و می گفت: من در هر حال نشسته ام.
