مرد هزارچهره - سوزن قبل از جوالدوز
ـ۲۲ کلیک
persian.i-vahid.com
یکی از قشنگیهای ای سریال اینه که نشون میده ما آدمها (مخصوصا ایرانیها تا جایی که من دیدم) اول یک ایدهآل میسازیم، بعد شخصی رو پیدا میکنیم که به زور به خودمون بقبولونیم این همونه، بعدش که میبینیم اون نمیشه، نه تنها ناامید میشیم، بلکه همهی کاسه کوزهها رو هم سر اون میشکنیم و حتی داستانپردازیهای عجیبغریبی در مورد خودش و شخصیتش و جنایاتش میکنیم. (رجوع شود یه شکایت شکات در دادگاه یا حتی اون مصاحبهی اول سریال که اون دختره به خبرنگاره میگه معلوم بود خبیثه، چشاش کاسهی خون بود و …) و از اون طرف “من فهمیدم جناب قاضی که اگر در هیچچیز استعداد ندارم، در جوگیر شدن استادم!”۳ بیشتر ما وقتی خودآگاه یا ناخودآگاه در اون طرف قضیه قرار میگیریم، اینطور نیستیم؟! وقتی بیشتر از اون حدی که باید بهمون بها میدن، جوگیر نمیشیم؟!۴

حالا این هم شده حکایت خود ما. از هر اشارت ابروئی می خوایم مخالفت با نظام و رهبر و رئیس جمهور و.... در بیاریم. همین طوری هم هست که به طرف امیدهای واهی می بندیم و می بریمش به اوج فلک ولی کافی که یه حرکت یا اشاره ای از همون ابرو یا پیچش موئی برخلاف میل ما انجام بده. اونوقته که به حضیض ذلت می کشونیمش و....
گاهی وقتها قضیه اونقدرها هم که فکر می کنیم پیچیده یا جدی نیستند. اینو اگه درست یادم مونده باشه یکی از اصول اولیه منطق می گه.