عجب کاری نکرد پادشاه؛ مسعود بهنود ـ۹۲۱ کلیک
roozonline.com
نامه مهندس بازرگان به "اعليحضرت سابق آقای محمد رضا پهلوی" که دکتر ابراهيم يزدی بعد از سی سال آن را فاش کرده است، نکته تکان دهنده ای در خود دارد. باور ندارم که کسی را از آن نکته گريز باشد و بعد از خواندن اين نامه دچار وحشت نشده باشد، فرق هم نمي کند. هر ايرانی، بی توجه به نگرش های سياسی اش. بی توجه به نسبتش با اين نظام يا نظام قبلی. نامه که به تاريخ نهم آذر [1358] نوشته شده چندان بلند نيست که نتوانش خواند ... پيش از رسيدن به مقصود اصلی از اين يادداشت، يک لحظه تصور کنيد که مهندس بازرگان چقدر ساده دل بود، همه کسانی که آن روز برای او نقشه می کشيدند و در ظاهر احترامش را نگاه می داشتند تا از قم فرمان رسيد "ضعيفيد آقا ضعيف"، در دلشان چه ريشخندی داشتند به اين همه ساده دلی. نه فقط در شناخت همان ها که هر روز که کنارش بودند، با او نماز می خواندند و به او اقتدا می کردند در نماز، بلکه در شناخت جهان هم ساده دل بود. چرا که به پادشاه آخر پيشنهاد داده نامه ای بنويس و اعلام "مراجعت به ايران برای حضور و دفاع خود در محاکمه کن" . بعد پيش بينی کرده است که با اين ژست عالی تاريخی پادشاه باعث نجات مملکت و باز شدن گره کور بين الملل و آزادی وجدان خود و خروج از وحشت می شود. و ما امروز می دانيم هيچ يک از اين اتفاقات نمی افتاد ... مهندس ساده دل ما نمی دانست که همان کنار دستش صادق قطب زاده، نظر ديگری داشت و عکس اعتقاد وی را عمل می کرد چنان که بعدها گريم کرده به ديدار نماينده کارتر رفت [به زماني که هر نوع تماس با آمريکائيان توسط رهبر انقلاب ممنوع شده بود] و از قضا همان هاميلتون جردن هواپيمای حامل شاه بيمار روی تخت عمل جراحی را در فرودگاه نظامی اندروز نگاه داشت. يعنی اگر اطمينان به دست می آمد که حکومت ايران گروگان ها قبل از انتخابات رياست جمهوری آمريکا آزاد می کند، از ديد کاخ سفيد شاه هم فروختني بود ... خوب می دانم که مهندس بازرگان برای چند تن وساطت کرد و گواهی داد. سرهنگ داور پناه محافظ خانه دکتر مصدق در روز کودتا، و رييس محافظان مهندس بازرگان، کاغذی بلند را آورد و در دادگاه نيم ساعته ناصرمقدم خواند. در ابتدای آن متن مهندس گفته بود [و داور پناه نوشته بود] که به زبانم نمی گردد وگرنه بايد می گفتم نقش تيمسار در پيروزی انقلاب از امام هم مهم تر و تاثيرگذارتر بود. اگر آن حوادث را حمل بر بی سامانی روزهای اول کنيم که به راستی قوه قضائيه سامان نداشت، بعد ها نه در مورد مهندس اميرانتظام که ما خوب می دانيم بازرگان با اين درد رفت که نتوانسته کاری براي او بکند، وساطت هايش کاری کرد. نه در باب قطب زاده که مخالفش بود و نوشت "شما که با هم پدر مرا در آورديد حالا به او رحم کنيد کمی". نه در مورد آيت الله شريعتمداری که به راستي از همه چيز مايه گذاشت ...
sherwood Dracula rahedoor nasoot omidd kyle20234 rnamdari kargozar hamid1081 Roadrunner alirezafarsaie artahermes pouriap shourkaei bidgani saidpar mr_pesar arshtat Mardavij sinabalkan kaya1361 papillon rahman ensan24 kandou xanada HezaroYek 1hamidreza taherii shadihk Aliok hevak amirahmadi kooki

:)
++
یعنی کی؟!
===
تیمسار کی؟
===
...
احتمالا علينقی خاموشی
++++++++++++++
دوست خوب من، در خاک بلاخیز خاورمیانه کدام نسل بوده در تاریخ معاصر که تمام یا بخشی از آن به فلان فنا (همان که تو گفته ای) نرفته باشد؟ بهنود و یا نسل او از خودشان جنون نشان دادند، درست. مشکل این است که نه هم آنها و نه -با عرض معذرت نسل من و شما- نه می فهمیدیم و نه می خواهیم بفهمیم که "تاریخ"مان چیست. آنان همان کاری را کردند -و گندی زدند- که پیشینیان شان کرده بودند و امروز من و شما یکی دو نسل بعد از بهنود اصلا نمی خواهیم بدانیم که در آن سی سال پیش چه گندی زده شد! بعید نمی دانم خود من و شما (نوعی) هم یک روز عین همین کار بهنود و نسلش را مرتکب بشویم و بعد بنشینیم بر سر کشته خویش مرثیه صدتا یک غاز بخوانیم که "این بابا که دیپلم داشت، اون دیگه چرا مرد؟"
دوست محترم و عزیز و ندیده من
اگر از به فلان رفتن تان (رفتن مان) ناراحت هستید حق دارید. فقط بیائید کاری بکنیم که خود من و شما عامل به ف... رفتن بعدی جامعه نباشیم. فرق می کند دوست من، فرق می کند، بسیار هم فرق می کند. آنها نفهمیدند و این گند را زدند اما من و تو فهمیدیم که راه سعادت انسان از کوچه تنگ و تاریک و بن بست انقلاب نمی گذرد. در این کوچه ترتیب مان را ندهند دست مالی مان حتما می کنند!
من و تو باید ببینیم و مطالعه کنیم که چه شد که آن قبلی ها ما را به فلان و بهمان دادند. حداقلش این است که دیگر من و تو، دیگران را به کوچه بن بست تاریک رهنمون نمی شویم تا حضرات همان کاری را با ما بکنند که گفته ای.
به فلان فنا رفتن، بقول شما، يه عيبش اينه که چيزی که به فلان فنا رفت، به فلانه فنا رفته که رفته... حالا گيريم همه مون پرفسور و تاريخدان و هرودوت و بلعمی ولئوناردوداوينچی! شديم....که چی؟ اون دوران ناب جوونی و امکانات و شور و حال و بيخيالی و پيشرفت و لذت از زندگی که حق مسلم مون بود برامون برميگرده؟ اين ، در عوض، وحشت و ترس و نگرانی و بی حرمتی ای که توش بزرگ شديم جبران ميشه؟... نه...معلومه که نه....!.... گرچه خيلی به حکايت ديگ و کله سگ و جوش خوردنش خيلی اطمينان ندارم، ولی خوب همچين بی ربط هم نيس به چيزی که دارم ميگم...حالا هی تو بگو نسل بعد اينجوری نسل بعد اونجوری....
جوان ترهاي عزيز اگر جسارت و عرضه كاري را نداريد چرا به بزرگترهاي خودتان سركوفتش را مي زنيد؟ يك سري انقلابش را كردند، كشته شدند، زخمي شدند، بيكار شدند، گرسنه ماندند تا به يك جائي رسيد. يك سري ديگر جنگش را گذراندند، كشته شدند، مجروح شدند، شيميائي شدند، زندگي ها به باد فنا رفت تا بالاخره تمام شد. يك گروهي مخالفت كردند با نظام زندانش را رفتند و اعدامش را كشيدند، مرگ فزرندانشان را ديدند، تحقيرها كشيدند، بيكاري و گرسنگي ديدند. يك گروه هم تبعيدش را دارند به شكل هاي مختلف مي كشند. به من بگوئيد شما چه مي خواهيد بكنيد؟ به من بگوئيد بجز نشستن در پستو و فغان كردن چه كار ديگري بلد هستيد كه بعدا به فرزندانتان يا كوچكترهايتان بگوئيد ما هم كاري كرديم منتها نشد، نتوانستيم؟ آيا اصلا كاري كرده ايد كه بعدا بگوئيد كاري كرده ام ولي اشتباه بود؟! چرا اين نسل اينقدر متوقع است از ديگران و خودش كاري نمي خواهد بكند؟