خاطراتي از پدرم ، ملك الشعراي بهار از زبان مهرداد بهار
ـ۹۹ کلیک
www.bukharamagazine.com
از جمله گرفتارى هاى ناراحت كننده براى او، برخورد بر سر مسائل مادى زندگى ميان وى و مادر ما بود. هر دو مردمى خوب و علاقه مند به خانواده بودند، ولى جهانِ مادرِ ما در مسائل خانواده و فرزندان خلاصه مى شد و جهانِ پدر، پهنه اى عظيم بود انباشته از تلاطم هاى سياسى و اجتماعى و نتايج مادى آنها: زندان، تبعيد و فقر، امورى كه خانه ما را از شادى لازم محروم داشته بود.تا ما بچه بوديم، پدر حوصله ما را نداشت. ما حتى جرأت نداشتيم در اطراف اتاق كار او بازى و سروصدا كنيم. حتى به هنگام نوروز كه پيش او مى رفتيم، به لبخندى محبت آميز و بوسيدنى بى اشتياق اكتفا مى كرد و ما اندكى بعد اتاق وى را ترك مى گفتيم. لمس كردن عيد در پيش او چندان آسان نبود!اما اين از بى دل و دماغى بود، نه از بى محبتى. من روى ديگر اين سكّه را هم ديده ام. يك بار، در كودكى، در دوره دبستان، بيمار شدم و شبى از شب ها در سينه خود درد عجيبى احساس كردم، به طورى كه گاه نفسم بند مى آمد. خوب به ياد دارم، پدرم تازه به خانه آمده بود و چون حال مرا چنان ديد، چنان پريشان خاطر شد كه شتابان به سوى تلفن رفت و با صدايى ملتمس از دكتر خانواده خواست كه فوراً به خانه ما بيايد. به ياد دارم كه از ديدن اين همه احساس و پريشانى او، آرامشى عجيب به من دست داد.
guillotine kashefe-farda jolie samad bahram1 baoba pouya53 sswc Dotcom casper SaraRaha ayyar arashtn53 elnazjoon Primera yekta aziz hamadani
