به یاد شاعرانههای قیصری که رفت
ـ۳۱۵ کلیک
www.radiozamaneh.com
غنچه با دل گرفته گفت: / زندگی، لب زخنده بستن است / گوشهای درون خود نشستن است / گل به خنده گفت / زندگی شکفتن است / با زبان سبز راز گفتن است / گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش میرسد / تو چه فکر میکنی؟ کدام یک درست گفتهاند؟ / من فکر میکنم گل به راز زندگی اشاره کرده است / هر چه باشد او گل است! / گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
کاربرانی که به لینک بالا رای دادهاند (مثبت آبی، منفی قرمز):
1000 hovaresp balthazar seta pargas aminsobhi HODA59 alee parnian64 yousef_p_m kargadan Rhye memoir albalooina hashemis deltang baoba darxide shining babel okhtapos ebhaam e.ghotbi rezas theone hoseim Sandbaad mamad_leman hooman1381 sahab anikroo Roadrunner b3hzad Dobby1 hosseinf nedaemami53 baharak Godfather parivash amirreza sasan54 candle holmes Mahta shahvali koocheh yeganeh hamid_kh galva faceless xanada tondar_m aryana link knowledge mardook cinderella sa-mi-ra blahblah john mkowsari parhamb mohandes Hyacinth7 luna furogh2007 Phoenix12 Khabrgir webgard-f Mardavij ????.? shatot mackal Persian mashang 122333 mohsen4155 harfehesaab barsa m61s entezare daneshju comunque sargashte mmohamad kashefe-farda picolo sagarti webcharkh casper alef parvazemahtab erfan1981 Pirmard jolie daeemohsen measka pezhman80 davarkhan aziz youtube z_salari Nicolas minou khordad saeed4u111 fatiraja abbas4 princedotnet crimsondevil sueshan rezajoon cherick Kamangir anathedin winterboy444 _sd_ astm1834 amirreader yozpalangh digitalboy doroogh_goo younes moryabdi madreseyema shiresangi journalist mehrdad393 aryoo_barzan ultra_ehsan JOOJOOTALA sara_saba shaygan2000 minatopoli vIRGo vaahe yektaweb sanazi55 abowli mostafasc2h arashtn53 nima-sh aida123 serpico uncolawyer Digeorge erfanna ppa1380
1000 hovaresp balthazar seta pargas aminsobhi HODA59 alee parnian64 yousef_p_m kargadan Rhye memoir albalooina hashemis deltang baoba darxide shining babel okhtapos ebhaam e.ghotbi rezas theone hoseim Sandbaad mamad_leman hooman1381 sahab anikroo Roadrunner b3hzad Dobby1 hosseinf nedaemami53 baharak Godfather parivash amirreza sasan54 candle holmes Mahta shahvali koocheh yeganeh hamid_kh galva faceless xanada tondar_m aryana link knowledge mardook cinderella sa-mi-ra blahblah john mkowsari parhamb mohandes Hyacinth7 luna furogh2007 Phoenix12 Khabrgir webgard-f Mardavij ????.? shatot mackal Persian mashang 122333 mohsen4155 harfehesaab barsa m61s entezare daneshju comunque sargashte mmohamad kashefe-farda picolo sagarti webcharkh casper alef parvazemahtab erfan1981 Pirmard jolie daeemohsen measka pezhman80 davarkhan aziz youtube z_salari Nicolas minou khordad saeed4u111 fatiraja abbas4 princedotnet crimsondevil sueshan rezajoon cherick Kamangir anathedin winterboy444 _sd_ astm1834 amirreader yozpalangh digitalboy doroogh_goo younes moryabdi madreseyema shiresangi journalist mehrdad393 aryoo_barzan ultra_ehsan JOOJOOTALA sara_saba shaygan2000 minatopoli vIRGo vaahe yektaweb sanazi55 abowli mostafasc2h arashtn53 nima-sh aida123 serpico uncolawyer Digeorge erfanna ppa1380
بخش نظرات غیرفعال شده است.

ای مرگ سخن دارم
از تو دل من خون است
گم کرده ره و گيجی
اين کار چرا چون است
ای مرگ نفس گيری
تو لايق زنجيری
چون باز به پروازی
تو دشمن آوازی
ای مرگ نمیدانی
آيين نفس کشتن
رو جان بدان را گير
بهتر چه از اين گفتن
ای مرگ نمیبينی
از دايره رندان
اين شهر شده خالی
ای مرگ مگر کوری
اين طايفه دزدان
در شهر همه باقی
ای مرگ چرا اكنون
در فصل خزان عشق
از روی زمين بردی
يكتا نفر عاشق
ای مرگ چرا اكنون
در وقت افول ساز
از شهر وطن بردی
مرد همه تن آواز
ای مرگ نمیبينی
از دايره رندان
اين شهر شده خالی
ای مرگ مگر کوری
اين طايفه دزدان
در شهر همه باقی
رو جان بدان را گير
بهتر چه از اين كار
ای مرگ مگر کوری
اين طايفه دزدان
در شهر همه باقی
رو جان بدان را گير
بهتر چه از اين كاری.
شاید تنها کاری که میشد در قدردانی ازش بکنم...
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها…
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم:
باشد براي روز مبادا!
اما
در صفحههاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه ميداند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد!
¤¤¤
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها…
هر روز بي تو
روز مبادا است!
ولى دل به پاییز نسپرده ایم
چوگلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ایم
دلى سربلند و سرى سربه زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى
لحظه هاى كاغذى را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بایگانى، زندگى هاى ادارى
آفتاب زرد وغمگین، پله هاى رو به پایین
سقف هاى سرد و سنگین، آسمان هاى اجارى
عصر جدول هاى خالى، پارك هاى این حوالى
پرسه هاى بى خیالى، نیمكت هاى خمارى
رونوشت روزها را روى هم سنجاق كردم:
شنبه هاى بى پناهى، جمعه هاى بى قرارى
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزى، باد خواهد برد بارى
روى میز خالى من، صفحه باز حوادث
درستون تسلیت ها، نامى از مایادگارى
من نمیدونستم که مریضی داره
شوکه شدم
خدایش بیامرزد
ردرانرجان ایشون دیالیز میشد،
اما من هم فکر نمیکردم..
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را
در کف مستی نمیبایست داد
مي جويمت چنان كه لب تشنه آب را،
محو توام چنانكه ستاره به چشم صبح،
يا شبنم سپيده دمان آفتاب را،
بي تابم آنچنانكه درختان براي باد،
يا كودكان خفته به گهواره تاب را،
بايسته اي چنانكه تپيدن براي دل،
ياآنچنانكه بال پريدن عقاب را،
حتي اگر نباشي مي آفرينمت،
چونانكه التهاب بيابان سراب را،
اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي،
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را
گـل اشـکم نثـار خاک پايـت
دلم در شاخه ياد تو پيچيـد
چو نيلوفر شکفتـم در هوايت
به يادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زديده خون به دامن می فشانم
چو نــی گر نالم از سوز جـدايـي
نيستان را به آتش می کشانم
به يادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن
ز بس در دل گل يادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پيــراهن مـن
همه شب خواب بينم خواب ديدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب ديدار
تو خورشيدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب ديــدار
سـری داريـم و سـودای غـم تـو
پـری داريـم و پــروای غم تـو
غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داريـم و دريــای غم تـو
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
آفتابی بود، ابری شد، ولی باران نداشت
رعد و برقی زد ولی رگبارِ برگِ زرد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کی غرقِ غبار و گرد شد؟
هرچه با مقصود خود نزدیکتر میشد، نشد
هرچه از هرچیز و هرناچیز دوری کرد، شد
هرچه روزی آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هرچه میپنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
جامه نیستند
تا زتن درآورم
«چامه و چکامه» نیستند
تا به «رشتهی سخن» درآورم
نعره نیستند
تا ز «نای جان» برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنهی شناسنامههایشان
درد میکند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای سادهی سرودنم
درد میکند
انحنای روح من
شانههای خستهی غرور من
تکیهگاه بیپناهی دلم شکسته است
کتف گریههای بیبهانهام
بازوان حس شاعرانهام
زخم خورده است.
خاكستريتر از دو سه سال گذشتهام.
احساس ميكنم كه كمي دير است.
ديگر نميتوانم
هر وقت خواستم
در بيست سالگي متولد شوم.
انگار
فرصت براي حادثه
از دست رفته است.
از ما گذشته است كه كاري كنيم،
كاري كه ديگران نتوانند.
فرصت براي حرف زياد است،
اما اگر گريسته باشي...
آه...
مردن چقدر حوصله ميخواهد،
بيآنكه در سراسر عمرت
يك روز، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي!
انگار
اين سالها كه ميگذرد،
چندان كه لازم است،
ديوانه نيستم.
احساس ميكنم كه پس از مرگ،
عاقبت
يك روز
ديوانه ميشوم!
شايد براي حادثه بايد
گاهي كمي عجيبتر از اين
باشم.
با اين همه تفاوت،
احساس ميكنم كه كمي بيتفاوتي
بد نيست.
حس ميكنم كه انگار
نامم كمي كج است،
و نام خانوادگيام، نيز
از اين هواي سربي
خسته است.
امضاي تازه من،
ديگر
امضاي روزهاي دبستان نيست؛
اي كاش
آن نام را دوباره
پيدا كنم.
اي كاش
آن كوچه را دوباره ببينم،
آنجا كه ناگهان
يك روز نام كوچكم از دستم
افتاد؛
و لابهلاي خاطرهها گم شد.
آنجا كه
يك كودك غريبه
با چشمهاي كودكي من نشسته است.
از دور
لبخند او چقدر شبيه من است!
آه، اي شباهت دور!
اي چشمهاي مغرور!
اين روزها كه جرات ديوانگي كم است،
بگذار باز هم به تو برگردم!
بگذار دست كم
گاهي تو را به خواب ببينم!
بگذار در خيال تو باشم!
بگذار ...
بگذريم!
اين روزها،
خيلي براي گريه دلم تنگ است!
شاخههای خويش را
ناگهان كجا
جا گذاشتی؟
يا به قول خواهرم فروغ:
دستهای خويش را
در كدام باغچه
عاشقانه كاشتی؟
اين قرارداد
تا ابد ميان ما
برقرار باد:
چشمهای من به جای دستهای تو!
من به دست تو
آب میدهم
تو به چشم من
آبرو بده!
من به چشمهای بیقرار تو
قول ميدهم:
ريشههای ما به آب
شاخههای ما به آفتاب میرسد
ما دوباره سبز میشويم!
ایکاش عاشقان تو میماندند
و اسبهاشان را
آنگونه با شتاب
در امتداد جاده نمیراندند
من در سوگ خویش مرثیه میخوانم:
ایکاش
آنگونه عاشقانه نمیخواندند
آنگونه آسمانی
که بالهای مرتعش ما را
دنبال بال خویش کشاندند
اما با حسرت رسیدن
در بالهای کال
ما را به سوگ خویش نشاندند
من با دهان مرثیه میخوانم:
ایکاش عاشقان تو میماندند!
اين خانه تكانديم ز بيگانه، بيا
يك ماه تمام، ميهمانت بوديم؛
يكبار به مهماني اين خانه بيا
ز شرق زخمي دل، ناگهان طلوع كنيم
زمان، زمينه شرك است شرممان باد.!
كه در مقابل هفت آسمان طلوع كنيم
اگر گرسنگي از سمت شب هجوم آورد
ز طعم حوصلهي روزه سد جوع كنيم
براي تنگي دل حجم شب وسيعتر است
بيا شبانه به درگاه او خشوع كنيم
دو دست آبي از اين آستين فرا ببريم
فروتنانه در آن آستان خضوع كنيم
براي يافتن معني صريح حضور
به اصل نسخه قاموس خود رجوع كنيم
مگر تمام شود حرف عاشقان قديم
بيا كه حادثه عشق را شروع بكنيم
خوشا زان عشقبازان یاد كردن/ زبان را زخمه فریاد كردن
خوشا از نی خوشا از سر سرودن/ خوشا نینامهای دیگر سرودن
نوای نی نوایی آتشین است/ بگو از سر بگیرد دلنشین است
نوای نی نوای بینوایی است/ هوای نالههایش نینوایی است
نوای نی دوای هر دل تنگ/ شفای خواب گل بیماری سنگ
قلم تصویر جانكاهی است از نی/ علم تمثیل كوتاهی است از نی
خدا چون دست بر لوح و قلم زد/ سر او را به خط نی رقم زد
دل نی نالهها دارد از آن روز/ از آن روز است نی را ناله پرسوز
چه رفت آنروز در اندیشه نی/ كه اینسان شد پریشان بیشه نی
سری سرمست شور و بیقراری/ چو مجنون در هوای نیسواری
پر از عشق نیستان سینه او/ غم غربت غم دیرینه او
غم نی بند بند پیكر اوست/ هوای آن نیستان در سر اوست
دلش را با غریبی آشناییاست/ به هم اعضای او وصل از جداییاست
سرش بر نی تنش در قعر گودال/ ادب را گه الف گردید گه دال
ره نی پیچ و خم بسیار دارد/ نوایش زیر و بم بسیار دارد
سری بر نیزهای منزل به منزل/ به همراهش هزاران كاروان دل
چگونه پا ز گل بردارد اشتر/ كه با خود باری از سر دارد اشتر
گران باری به محمل بود بر نی/ نه از سر، باری از دل بود بر نی
چو از جان پیش پای عشق سر داد/ سرش بر نی نوای عشق سر داد
به روی نیزه و شیرینزبانی؟/ عجب نبود ز نی شكرفشانی!
اگر نی پردهای دیگر بخواند/ نیستان را به آتش میكشاند
سزد گر چشمها در خون نشیند/ چو دریا را به روی نیزه بیند
شگفتا بی سر و سامانی عشق/ به روی نیزه سرگردانی عشق
ز دست عشق عالم در هیاهوست/ تمام فتنهها زیر سر اوس
شادم
اين روزها که میگذرد
شادم
که میگذرد
اين روزها
شادم
که میگذرد...
ای تمام عاشقان هر کجا!
از شما سؤال میکنم:
نام يک نفر غريبه را
در شمار نامهايتان اضافه میکنيد؟
شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري
لحظههاي كاغذي را روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني، زندگيهاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پلههاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينهبسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشمانتظاري
صندليهاي خميده، ميزهاي صفكشيده
خندههاي لب پريده، گريههاي اختياري
عصر جدولهاي خالي، پاركهاي اين حوالي
پرسههاي بيخيالي، صندليهاي خماري
سرنوشت روزها را روي هم سنجاق كردم
شنبههاي بيپناهي، جمعههاي بيقراري
عاقبت پروندهام را با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحة باز حوادث:
در ستون تسليتها نامي از ما يادگاري
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
اين هبوط بیدليل، اين سقوط ناگزير
آسمان بیهدف، بادهای بیطرف
ابرهای سر به راه، بيدهای سر به زير
ای نظارهی شگفت، ای نگاه ناگهان!
ای هماره در نظر، ای هنوز بینظير!
آيه آيهات صريح، سوره سورهات فصيح!
مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کوير
مثل شعر ناگهان، مثل گريه بیامان
مثل لحظههای وحی، اجتناب ناپذير
ای مسافر غريب، در ديار خويشتن
با تو آشنا شدم، با تو در همين مسير!
از کوير سوت و کور، تا مرا صدا زدی
ديدمت ولی چه دور! ديدمت ولی چه دير!
اين تويی در آن طرف، پشت ميلهها رها
اين منم در اين طرف، پشت ميلهها اسير
دست خستهی مرا، مثل کودکی بگير
با خودت مرا ببر، خستهام از اين کوير!
روحش شاد
دارم برات
......................................
خدایش رحمت کند ...
نیمه دوم سال ......
سلام
خروس داره ميخونه صبح زوده
نگاش شط خروشان سروده
بازم دعوا شده بين شب و روز
نيگاكن، پاي چشم شب كبوده
++
يادش بخير
خداحافظ امین ملک ایمان
همین امروز فهمیدم که بودی!!
همین امروز هشت تلخ آبان
چون چند تا لینک تو یک روز گذاشتم؟
همان سه شنبه بی حوصله که او گفت:
"سه شنبه؛
چرا تلخ و بی حوصله؟
سه شنبه؛
چرا این همه فاصله؟
سه شنبه؛
چه سنگین!
چه سرسخت،
فرسخ به فرسخ
سه شنبه
"خدا کوه را آفرید" .
برای تو که در سه شنبه ای غریب پر کشیدی.
""یادش گرامی""
1000 عزیز ممنون از خودت و لطف بیکرانت ;)
موفق باشی دوست عزیز
تا نگاه میکنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکايت هميشگی
پيش از اين که با خبر شوی
لحظه عزيمت تو ناگزير میشود
آی
ای دريغ و حسرت هميشگی
ناگهان
چقدر زود دير میشود
آآآآآآآآآآآآآههههههههههههه